
رسیدم جلوی کافه جورج. در کافه رو باز کردم و بوی قهوه و شیرینی تازه خورد به صورتم. جورج مثل همیشه پشت دستگاه قهوهساز بود و داشت با تمرکز یه لاته آرت خوشگل درست میکرد. سرشو بالا آورد، منو دید و لبخندی زد. “سلام تارا! بالاخره اومدی!” بهش نگاه کردم و با شیطنت گفتم: “اصلاً موهای بلند بهت نمیاد جورج!” جورج یه اخم مصنوعی کرد و با خنده گفت: “به تو هم مشکی نمیاد! همش مشکی میپوشی!” بعد هر دو زدیم زیر خنده. جورج دستشو از پشت پیشخوان دراز کرد و باهام دست داد. “چهخبرا؟” “هیچی بابا!” جواب دادم و با یه لبخند کمرنگ ادامه دادم: “فقط داشتم فکر میکردم… از پدرت چخبر؟ چقدر این چند وقت از آخرین باری که دیدمش میگذره… اون تصادف لعنتی…” یه لحظه ذهنم رفت به اون روز شوم. یادمه پدرش، آقای اسمیت، با ماشینش تصادف وحشتناکی کرده بود و از اون موقع توی کما بود. “امیدوارم حالش بهتر باشه.”
“فقط داشتم فکر میکردم… از پدرت چخبر؟ چقدر این چند وقت از آخرین باری که دیدمش میگذره… اون تصادف لعنتی…” یه لحظه ذهنم رفت به اون روز شوم. یادمه پدرش، آقای اسمیت، با ماشینش تصادف وحشتناکی کرده بود و از اون موقع توی کما بود. “امیدوارم حالش بهتر باشه.” جورج یه نفس عمیق کشید و با صدایی که کمی گرفته بود، گفت: “آره، امروز دکترش زنگ زد. میگفت حالش داره بهتر میشه. سطح هوشیاریش از ۶ به ۹ ارتقا پیدا کرده.” یه لبخند از روی رضایت روی لبم نشست. “این عالیه جورج! خیلی خوشحالم.” بعد از یه سکوت کوتاه، خواستم بحث رو عوض کنم و گفتم: “خب، از مدرسه جدیدت چخبر؟ تونستی با بچهها کنار بیای؟” جورج یه آه کشید و سرشو تکون داد. “امتحاناتم رو که افتضاح دادم.” نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. “واقعاً؟ منم همینطور! انگار این مدرسه طلسم شده!” یه لحظه فکر کردم شاید این بهترین فرصت باشه. “جورج، شنیدی میگن دنیای موازی وجود داره؟” جورج که داشت لیوان قهوه رو جابهجا میکرد، مکثی کرد و با تعجب نگاهم کرد. “دنیای موازی؟ مطمئنی واقعیه؟”
“آخه چرا همه فکر میکنن این قضیه غیرواقعیه؟” با لحنی که کمی اعتراض توش بود، پرسیدم. “یه حس درونی بهم میگه یه چیزی این وسط هست.” جورج یه لبخند کج زد و دستش رو انداخت دور شونهم. “ولش کن تارا. بذار فعلاً در موردش حرف نزنیم. بیا بریم پیش یوجین و بقیه. اونها احتمالاً تو پارک جمع شدن.” با هم به سمت پارک رفتیم. طبق معمول، یوجین اونجا بود و داشت طبق عادت همیشگیاش، سوژهای رو برای تقلید پیدا کرده بود. این بار ظاهراً موضوع مورد علاقهاش “دنیای موازی” بود. با یه کت و شلوار اتوکشیده و موهایی که طوری حالت داده بود که انگار از یه بُعد دیگه اومده، با حرکات نمایشی و اغراقآمیز، خودش رو جای یه آدم از دنیای موازی جا زده بود. “سلام ای هموطنان از بُعد سوم!” با صدای بلند و کشداری که سعی میکرد شبیه رباتها یا موجودات فضایی باشه، فریاد زد. “من از جهانِ موازیِ ‘همهچیبرعکسه’ اومدم! جایی که گربهها صاحب ما هستن و قهوه از چشمههای کوه میجوشه!” من و جورج به هم نگاه کردیم و پوزخندی زدیم. انگار یوجین همون چیزی رو که من تو ذهنم بود، داشت با نمایش خودش نشون میداد.
میا هندزفریش رو درآورد و یه آهنگ شاد و پرانرژی رو با صدای بلند پخش کرد. جمعیت انگار منتظر همین بود. یوجین، با همون شکم گرد و دوستداشتنیاش، وسط جمع شد و شروع کرد به رقصیدن. حرکاتش ترکیبی بود از تلاش برای باکلاس بودن و ناشیگری ذاتیاش، که همین باعث خندههای ما میشد. یهو وسط رقص، میکروفون خیالیاش رو برداشت و با ادایی دراماتیک شروع کرد به خوندن: “آه، دنیای موازی…” صداش رو طوری کشید که انگار داره از یه سیاره دیگه پیام میفرسته. “…کجایی پس؟ بیا منو بگیر!” نتونستم جلوی خندهم رو بگیرم. میا هم داشت از خنده دلش رو میگرفت. جورج به پهلوم تکیه داده بود و شونههاش از شدت خنده بالا و پایین میرفت. حتی یوجین هم وقتی دید چقدر ما داریم میخندیم، خودش هم از اون حالت نمایشی بیرون اومد و شروع کرد به خندیدن. دور هم جمع شدیم، چهار نفری، و صدای خندههامون توی پارک پیچید. انگار تمام نگرانیهای دنیا، حداقل برای همین چند لحظه، فراموش شده بود.
همونطور که داشتیم میخندیدیم، میا یه بسته چیپس بزرگ از کیفش درآورد و با همون لبخند همیشگیاش، به سمتمون گرفت. “بفرمایید، تازه از سفر اومده!” همه دست دراز کردیم. من یه مشت برداشتم، جورج هم همینطور. ولی یوجین، با اون ذوق و شوق کودکانه همیشگیش، پنج تا چیپس برداشت و گفت: “خب معلومه! من که کلی آهنگ خوندم و کلی انرژی گذاشتم! باید بیشتر از همه جایزه بگیرم!” همونطور که داشتیم چیپس میخوردیم، بحث دوباره به سمت دنیای موازی کشیده شد. یوجین که یه چیپس توی دهنش بود، با دهن پر گفت: “چرته بابا! همهش تخیلاته.” میا شانههاش رو بالا انداخت. “نمیدونم راستش. شاید واقعی باشه، شاید هم نه. کی میدونه؟” جورج با خونسردی گفت: “منم نظری ندارم. شاید یه روزی بفهمیم.” من به هر سه تاشون نگاه کردم. یه حس عجیبی داشتم. “ولی بچهها… امکان داره واقعاً واقعی باشه. کی میتونه با اطمینان بگه که نیست؟”
همونطور که داشتیم چیپس میخوردیم و بحث میکردیم، صدای آشنایی از دور شنیده شد: “سلام بچهها!” همه برگشتیم. مری بود، مثل همیشه با عینک دودوی سنگینش که روی صورتش جا خوش کرده بود و یه کتاب قطور زیر بغلش. معلوم بود که بازم حسابی درس خونده، ولی انگار زمان براش یه مفهوم نسبیه؛ همیشه دیر میرسید. یوجین که انگار منتظر همین بود، با هیجان جلو پرید. “به به! بالاخره اومدی مری! بیا، داریم جرأت و حقیقت بازی میکنیم. تو هم که همیشه خرخونی، معلومه باید یه جرأت خفن بهت بدیم!” مری که انگار تازه از کتابخونه برگشته بود، لبخند سادهای زد و عینکش رو یکم جابجا کرد. “باشه. ولی قول بدین اذیتم نکنین.”
خورشید کمکم داشت پشت کوهها قایم میشد و آسمون رو به رنگهای نارنجی و صورتی درمیآورد. ما همونطور که دور هم نشسته بودیم، حسابی غرق بازی جرأت و حقیقت بودیم. هر دور که بطری میچرخید، یه دور خنده و هیجان به جمعمون اضافه میشد. نوبت یوجین بود که بطری رو بچرخونه. با شور و هیجان بطری رو روی زمین گذاشت و شروع کرد به چرخوندنش. بطری چرخید و چرخید و چرخید… بالاخره ایستاد و نوکش مستقیم افتاد روی مری! یوجین چشمهاش برق زد. “آها! مری! جرأت یا حقیقت؟” مری، که طبق معمول یه کتاب دیگه در دست داشت و انگار داشت باهاش زندگی میکرد، عینکشو یه کم بالا داد و گفت: “جرأت.” یوجین با یه لبخند شیطنتآمیز گفت: “خب، جرأتت اینه که امشب، ساعت ۱۱ شب، بری توی اون جنگل تاریک پشت خونه باغ. تنهایی!” مری که انگار دنیا رو به آخر شنیده باشه، رنگش پرید. “چی؟ آخه… آخه من چطور میتونم؟ خیلی تاریکه! و… و شاید اونجا حیوانات وحشی باشن!” یوجین اما کوتاه نیومد. “نه، نه! باید بری. قول دادی! تازه، مگه نگفتی همیشه حقیقت رو میگی؟ اینم حقیقت زندگیه، باید با ترسهات روبرو بشی!”
همونطور که از پارک بیرون میرفتیم، نمیتونستم جلوی یه آه عمیق رو بگیرم. “واقعاً آخر هفتهی خیلی خوبی بود،” زیر لب گفتم. لحظههایی که با جورج، میا و یوجین گذرونده بودیم، پر از خنده و شادی بود، درست همون چیزی که بعد از یه هفتهی پر از درس و مشق نیاز داشتم. نگاهی به آسمون انداختم که داشت کمکم رنگ میباخت و جای خودش رو به تاریکی میداد. یه حس دلتنگی ناگهانی توی دلم نشست. “حیف که فردا باید ساعت ۷ صبح بریم مدرسه. کاشکی تعطیلات تموم نمیشد!” اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرده بود، مری بود. نگاه مضطربش وقتی یوجین اون جرأت رو بهش داد، هنوز جلوی چشمم بود. میدونستم که مری چقدر از تاریکی و تنهایی میترسه. با خودم فکر کردم که چطور ممکنه بتونه توی اون جنگل تاریک دووم بیاره. یوجین خیلی راحت گفت که اتفاقی نمیفته، ولی من نمیتونستم اینقدر مطمئن باشم. ته دلم یه حس نگرانی داشتم. با خودم عهد کردم که فردا صبح زودتر از همیشه برم مدرسه و از مری بپرسم که شبش چطور گذشته. امیدوار بودم که یوجین زیادهروی نکرده باشه و مری بتونه از پس این چالش بربیاد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این پارت رو هم ترکوندیییییی. هیچ حدسی ندارم. دلمم نمیخواد حدس بزنم چون بعد بقیشو میدونم
پارت ۳ و ۴ هیجان انگیزه در حال بررسیه پارت ۴ یکمی هم غمگینه یکم اسپویل کردم ولی در حال بررسیه امیدوارم زودتر بررسی بشه خودمم دارم داستانمو میخونم با اینکه میدونم قرار چی بشه😂
وای من داستان ترسناکمو ادامشو می نوشتم ولی منتشر نمیشد دیگه ول کردممم