
این دومین قسمت از مجموعه داستان های چه میشود اگر هست

صدای قطرههای باران، مثل تیکتاک ساعت، روی سنگفرشهای سرد هاگوارتز میکوبید. شبِ نبرد گذشته بود، ولی بوی خون و خاکستر هنوز در هوا معلق بود. در اتاقی دورافتاده در زیرزمین، جایی که نور فانوسها به سختی به دیوارهای نمکشیده میرسید، مردی روی تخت فلزی دراز کشیده بود. پوستش رنگپریده، چشمانش بسته، و نفسهایش کمرمق. ناگهان، انگشتانش تکان خوردند. چشمانش باز شدند—آهسته، با ترسی بینام. سقف سنگی را دید. صدای دوردست جغدی را شنید. ولی هیچ چیز آشنا نبود. او نشست. دستش را روی سینهاش گذاشت، جایی که زخمی عمیق با جادوی پیچیدهای بسته شده بود. در آینهی ترکخوردهی کنار تخت، چهرهای را دید: مردی با موهای چرب، چشمانی تیره، و نگاهی که انگار از قرنها درد عبور کرده. اما او نمیدانست این کیست. در را مکگونگال باز کرد. با نگاهی سنگین وارد شد، و بیآنکه تعجب کند، گفت: «تو بیدار شدی، سوروس.» مرد با صدایی خشدار پرسید: «سوروس؟... من... کیام؟» مکگونگال سکوت کرد. «تو کسی هستی که دنیا فراموشش کرده. ولی شاید... هنوز وقتش باشه که خودت رو دوباره بسازی.»
هری در راهروهای سرد هاگوارتز قدم میزد. دیوارها هنوز زخمهای نبرد را به دوش میکشیدند—ردی از طلسمها، خون خشکشده، و سکوتی سنگین. مکگونگال صدایش کرده بود. گفته بود: «او زندهست. ولی چیزی از خودش یادش نیست.» هری ایستاد پشت در اتاق زیرزمینی. نفسش سنگین بود. دستش را روی دستهی در گذاشت، ولی باز نکرد. درون اتاق، اسنیپ روی صندلی نشسته بود. لباس مشکیاش هنوز بوی معجونها را میداد، ولی نگاهش... خالی بود. هری وارد شد. مکگونگال آرام بیرون رفت، بیآنکه چیزی بگوید. اسنیپ سرش را بلند کرد. «تو رو میشناسم؟» هری مکث کرد. «نه... یعنی، قبلاً میشناختی. ولی حالا... نمیدونم.» اسنیپ ابروهایش را درهم کشید. «تو از من متنفری؟» هری نگاهش را به زمین دوخت. «تا چند روز پیش، بله. ولی حالا... نمیدونم چی باید حس کنم.» سکوتی سنگین بینشان افتاد. هری جلو رفت، و از جیبش شیشهای کوچک بیرون آورد—حاوی خاطرات اسنیپ. «اینها مال توئه. شاید کمک کنه بفهمی کی بودی.» اسنیپ شیشه را گرفت. مایع نقرهای درونش میدرخشید، مثل خاطراتی که منتظرند دوباره دیده شوند. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی در ذهنش پیچید. صدایی زنانه، آرام، و غمگین: «سوروس... چرا این کارو کردی؟» اسنیپ نفسش را برید. «اون کی بود؟» هری فقط گفت: «لیلی.»
اسنیپ روی صندلی نشسته بود. شیشهی خاطرات هنوز در دستش بود، سرد و سنگین. هری کنارش ایستاده بود، بیکلام. فقط نگاه میکرد، مثل کسی که نمیدونه باید منتظر رستگاری باشه یا سقوط دوباره. اسنیپ نفس عمیقی کشید، و شیشه را درون حوض خاطرات ریخت. مایع نقرهای چرخید، مثل مهی که گذشته را در خود پنهان کرده. او خم شد، و درون حوض فرو رفت. نور سفید همهجا را گرفت. اسنیپ حالا در راهرویی ایستاده بود. صدای خندهی کودکانهای پیچید. دختری با موهای قرمز، در حال دویدن بود. «سوروس! بیا ببین چی پیدا کردم!» اسنیپ قدمی جلو رفت. قلبش تند میزد، بیدلیل. «لیلی؟» دختر برگشت، لبخند زد. ولی نگاهش از کنار اسنیپ عبور کرد، انگار او را نمیدید. صحنه تغییر کرد. حالا کلاس معجونسازی بود. اسنیپ جوان، با چشمانی پر از غرور، در حال تدریس بود. اما در گوشهی کلاس، هری نشسته بود. و نگاهش پر از نفرت بود. اسنیپِ خاطره فریاد زد: «پنج امتیاز از گریفیندور کم میشه، پاتر!» اسنیپِ حال حاضر عقب رفت. «من... این منم؟» صحنه دوباره تغییر کرد. حالا شب بود. در اتاقی تاریک، اسنیپ با دامبلدور صحبت میکرد. «تو باید اون پسر رو محافظت کنی، سوروس. به خاطر لیلی.» اسنیپ زمزمه کرد: «همهچیز... به خاطر اون بود؟» ناگهان، صحنهی آخر آمد. او روی زمین افتاده بود، در اتاق بوباتون، خون از گردنش جاری. هری بالای سرش بود. و اسنیپ، با آخرین نفس، گفت: «نگاه کن... به من...» اسنیپ از خاطرات بیرون آمد. نفسنفس میزد. هری جلو آمد. «دیدی؟» اسنیپ فقط گفت: «من... یه هیولا بودم.» هری مکث کرد. «نه. تو کسی بودی که اشتباه کرد... ولی در نهایت، نجاتمون دادی.» اسنیپ نگاهش را به آینه دوخت. «اگه دوباره انتخاب کنم... آیا میتونم آدم دیگهای باشم؟»
صبحی خاکستری بر هاگوارتز سایه انداخته بود. مه روی زمین خزیده بود، مثل خاطراتی که نمیخوان رها کنن. اسنیپ کنار پنجرهی بلند ایستاده بود. نگاهش به جنگل ممنوعه بود، جایی که همیشه رازها در سایهها پنهان بودن. هری وارد شد. «مکگونگال گفت میخوای بری.» اسنیپ بدون اینکه برگرده، گفت: «من اینجا دیگه کسی نیستم. فقط یه سایهام که همه ازش فرار میکنن.» هری جلو رفت. «تو یه سایه نیستی. تو کسی بودی که... ما رو نجات داد. شاید دیر، شاید با درد، ولی نجاتمون دادی.» اسنیپ لبخند تلخی زد. «نجات؟ من فقط اشتباهاتم رو جبران کردم. ولی حالا... شاید وقتشه که از نو شروع کنم. جایی که کسی منو نمیشناسه. جایی که بتونم انتخاب کنم کی باشم.» هری مکث کرد. «اگه رفتی، بدون که من... بخشیدمت. نه فقط به خاطر لیلی، بلکه به خاطر خودت.» اسنیپ برگشت. نگاهش نرمتر شده بود. «تو بیشتر از چیزی که فکر میکردم شبیه پدرت نیستی.» هری لبخند زد. «و تو بیشتر از چیزی که فکر میکردم شبیه قهرمانی هستی.» چند ساعت بعد، اسنیپ در ایستگاه قطار ایستاده بود. چمدانی کوچک در دست، و ردای مشکیاش در باد میرقصید. قطار رسید. صدای سوتش مثل پایان یک فصل بود. اسنیپ سوار شد. اما درست وقتی که قطار حرکت کرد، مردی با شنل خاکستری وارد واگن شد. چشمانش زرد، و لبخندش سرد. او کنار اسنیپ نشست. «تو همونی هستی که از مرگ برگشته، نه؟» اسنیپ نگاهش کرد. «و تو کی هستی؟» مرد فقط گفت: «کسی که گذشتهات رو بهتر از خودت میشناسه. و اومدم تا مطمئن بشم فراموشش نمیکنی.»
قطار در دل مه حرکت میکرد. صدای چرخها روی ریل، مثل ضربان قلبی بود که نمیدونه باید از ترس بایسته یا از امید بتپه. اسنیپ به مرد شنلپوش نگاه کرد. «تو کی هستی؟» مرد لبخند زد. «اسمها مهم نیستن. ولی گذشتهها چرا.» اسنیپ اخم کرد. «اگه اومدی تهدیدم کنی، دیر رسیدی. من دیگه اون آدم نیستم.» مرد خم شد. «دقیقاً. و همین خطرناکترت میکنه.» از جیبش چیزی بیرون آورد—یک سکهی سیاه، با نمادی که اسنیپ نمیشناخت. ولی قلبش تند زد. «این رو میشناسی، نه؟ حتی اگه یادت نیاد، بدنت یادت میاره.» اسنیپ سکه را گرفت. انگشتانش لرزیدند. تصویری در ذهنش جرقه زد: اتاقی تاریک، حلقهای از جادوگران، و صدایی که میگفت: «وفاداری تا مرگ.» اسنیپ زمزمه کرد: «محفل سایهها...» مرد لبخند زد. «آفرین. تو یکی از ما بودی. ولی حالا، وقتشه که برگردی. چون یه نفر داره دوباره محفل رو احیا میکنه. و فقط تو میتونی جلوش رو بگیری.» اسنیپ عقب رفت. «من حافظهام رو از دست دادم. چطور میتونم با چیزی بجنگم که حتی نمیدونم چیه؟» مرد بلند شد. «گاهی، فراموشی یه نعمت نیست. یه لعنته. چون دشمنات هنوز یادت هستن... حتی اگه خودت یادت نیاد.» قطار ایستاد. مرد ناپدید شد، مثل مه. اسنیپ تنها ماند، با سکهای در دست، و سوالی در دل: آیا واقعاً میتونه از نو شروع کنه؟ یا گذشتهاش، حتی بدون خاطره، هنوز هم صاحبش خواهد بود؟
قطار در ایستگاهی دورافتاده توقف کرد. مه غلیظ اطراف را پوشانده بود، و صدای جغدی از دور شنیده میشد. اسنیپ پیاده شد. سکهی سیاه هنوز در دستش بود، ولی حالا سنگینیاش کمتر شده بود. در دوردست، خانهای قدیمی دیده میشد—جایی که محفل سایهها دوباره جان گرفته بود. او قدم زد، آرام، بیصدا. درون خانه، جادوگرانی با شنلهای خاکستری در حلقهای ایستاده بودند. رهبرشان، همان مرد قطار، گفت: «او برگشته. ولی آیا هنوز هم یکی از ماست؟» اسنیپ جلو رفت. «من دیگه اون آدم نیستم. ولی گذشتهتون رو میشناسم. و اگه بخواین دوباره دنیا رو به تاریکی بکشین... من جلوتون میایستم.» زمزمهای در جمع پیچید. رهبر لبخند زد. «پس تو انتخاب کردی. نه فراموشی، نه فرار. بلکه مبارزه.» اسنیپ سکه را روی زمین انداخت. «این دیگه مال من نیست.» ناگهان، نور طلایی از پنجرهها وارد شد. طلسمی از دوردست، شاید از هاگوارتز، شاید از هری، شاید از خود اسنیپ. رهبر عقب رفت. «تو دیگه یکی از ما نیستی.» اسنیپ گفت: «نه. من کسیام که از شما عبور کرده.» چند روز بعد، در هاگوارتز، هری نامهای دریافت کرد. فقط یک جمله در آن نوشته شده بود: «من هنوز زندهام. ولی این بار، برای زندگی.» هری لبخند زد. و در دلش، برای اولین بار، اسنیپ را نه بهعنوان دشمن، نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان انسانی آزاد باقی میماند
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
جهت حمایت 🩷
عالی بود خوشگلم خسته نباشی 🎀✨🛐
ممنون میشم فالوم کنی و یه سر به پست هام بزنیی و حمایت کنی اگر حمایت کردیی حتما بگو 🩷
خستهه نباشی
عالی بودد♡