نمیدونم..
توی یه شهر هربار که یکی دروغ میگه یکی از خاطره هاش یادش میره یه پسر داره همه گذشتهشو از دست میده چون یه دختر مدام ازش میپرسه دوسم داری؟
پسرک حتی دیگر نامش را به خاطر نمیآورد صورتش در آینه غریبه بود و تنها چیزی که در مغزش مانده بود صدای دخترک بود که میگفت دوسم داری؟ و پاسخ همیشگی خودش که میگفت بله دختر که حالا میدید چطور پسرک با چشمانی خالی به او خیره میشود دستانش را گرفت و بازهم پرسید دوسم داری؟
پسرک دهانش را باز کرد اما اینبار هیچ صدایی بیرون نیامد حتی آن یک کلمه همیشگی را فراموش کرده بود دختر که انتظار شنیدن همان پاسخ همیشگی را داشت ناگهان با ترس گفت چرا جواب نمیدی؟ پسرک سرش را به آرامی تکان داد انگار که تلاش میکرد چیزی را در میان خاطرات تهی ذهنش پیدا کند اما هیچ چیز نبود
حتی ترس، حتی اندوه، فقط سکوت دختر که حالا اشک میریخت فریاد زد بگو دوسم داری فقط همین یه کلمه اما پسرک فقط خیره ماند. او دیگر نمیدانست دوست داشتن چیست حتی دختر را هم نمیشناخت سپس چیزی عجیب اتفاق افتاد اینبار نوبت دختر بود که چیزی را فراموش کند چشمانش برای لحظه ای مات شد و ناگهان به پسرک خیره شد گویی که برای اولین بار او را میدید تو.. تو.. کی هستی؟ مردم شهر میگویند که دروغگو خاطره از دست میدهد اما هیچکس نگفته بود که شنونده دروغ های مکرر هم ممکن است بهایی بپردازد و حالا دو غریبه در میانه خیابان ایستاده بودند بدون هیچ خاطره ای از یکدیگر تنها با سایه ای از درد مبهم که نمیدانستند از کجا آمده است
میتونی نویسنده خفنی بشیییی
خسته نباشیییی
دوستم داره؟
قشنگ بود✨
دوستم داری؟!:)
معلومه..
قربونت برم من:))
نیازی نیست قربونش بری و ازش انتظار داشته باشی دوست داشته باشه پس بشین سرجات عزیزم
چقدررر زیبا بود چقدررر
لایک شد زیبا رو 🌸🌷🍥💖
ممنونم ازت 🤍✨