خب خب بریم بخونیم و اشک بریزیم😁💔
بارون آرام و بیوقفه روی خیابون خیس میبارید. نور چراغهای خیابون روی قطرههای بارون میرقصید. آوا روی نیمکت پارک نشسته بود و دستهای یخزدهاش رو توی جیب کاپشنش فشار میداد. صدای قدمهای آشنایی رو شنید و سرش رو بلند کرد.
پارک جیهون با نفسهای بریده به سمتش میدوید. وقتی رسید، بدون حرف کنارش نشست. – «چرا اومدی اینجا؟ گفته بودم حالت خوب نیست...» آوا لبخند محوی زد: – «خواستم بارونو ببینم… دلم گرفته بود.»
جیهون دستان سردش رو گرفت و توی دستهای گرم خودش فشرد. – «تو قول دادی مراقب خودت باشی. چرا هی به من استرس میدی؟» – «میخواستم آخرین…» حرفش نیمهکاره موند و سرفهی شدیدی کرد.
جیهون ترسیده بود. بازوشو دورش حلقه کرد: – «هی! نگو آخرین! تو باید خوب بشی. دکتر گفت هنوز امید هست…» آوا آروم سرش رو روی شونهی جیهون گذاشت. صدای بارون با ضربان قلبش قاطی شده بود. – «میدونی… از وقتی تو رو دیدم… حس کردم زندگی ارزش جنگیدن داره.» – «پس بجنگ… برای من…»
چشمهای آوا پر از اشک شد. – «قول میدی حتی اگه من نباشم… خوشحال باشی؟» جیهون بغضش ترکید: – «چرا این حرفارو میزنی؟ تو همیشه با من میمونی!» باد سردی وزید. آوا لبخند کمرنگی زد و زمزمه کرد: – «جیهون… دوستت دارم…» جیهون هراسون نگاهش کرد. – «آوا؟ هی… با من حرف بزن… خواهش میکنم!»
اما پلکهای آوا آروم بسته شد و سرش بیصدا روی سینهی جیهون افتاد. قلبش دیگه نمیزد. صدای بارون روی آسفالت، تنها جوابی بود که جیهون شنید.
او دختر موردعلاقهاش رو محکمتر در آغوش گرفت و در حالی که اشکهاش با بارون قاطی میشد، با صدایی لرزون گفت: – «منم دوستت دارم… همیشه…»
چند رهگذر از کنارشان رد شدند، اما هیچکس نمیتوانست درد آن پسر را درک کند. در همان لحظه، انگار همهی دنیا برای جیهون خاموش شد.
فکر میکردم فقط منم با چت جی پی تی سناریو میسازم😂
نه نه منم هستمم🤣
اونی خدا نکشتت😂
خیلی قشنگ بود ولی درک نمیکنم تو چجوری پارک جیهون و دیدی اصلا چرا باید بمی.ری !؟😭😭
🤣🤣❤🔥
خودمم توش موندم😭😂یهو جیپیتی اسم شخصیتارو خود به خود جیهون و آوا گذاشت🤣
🤣🤣🤣
🤣🤣🫂
عرر پوستر پروفایلتتت🥹>>>
🌷💕💗🍓🍉
❤🔥💖
هعیییی چرا انقدر تلخ😭😭😭
آوا و جیهون؟؟😂😂
خیلیی😭😭
آرهه😂🎀
ای بابا😭😂
😂😭
😂😭😂😭
عالی بود🌸
فقط ترکیب اسم آوا و جیهون😂💔
مرسیی🩷✨
آرهه🤣