معنی اسم (و حالا اون مرده) ژانر:غم انگیز،معمایی درباره داستان:داستان درباره دختری 22 ساله به اسم الکسا ست که دوستش رو از دست داده و حالا داره راجبش داستان می نویسه شما دارید همه چیز رو از زبون اون می فهمید
بزارید از روزی شروع کنم که لیلی از سفر برگشت: لیلی از تاکسی پیاده شد چمدون هاش رو در اورد و منو دید لبخند زد و گفت:«الکسا دلم برات تنگ شده بود.» و منو بغل کرد من:«منم دلم برات تنگ شده بود.بیا بریم داخل.» یکی از چمدون هاش رو برداشتم و رفتیم داخل لیلی گفت:«میخوام لباسم رو عوض کنم به نظرت چی بپوشم؟» من:«لباس زردت رو بپوش همون که تا بالای زانو ه و گوشه هاش بازه نظرت چیه؟» لیلی:«ایده ی خوبیه.» در چمدونش رو باز کرد و از توش دوتا کفش پاشنه بلند در اورد یکیش ابی بود اون رو داد به من و یکیش زرد بود که معلوم بود میخواد با لباسش بپوشه
و دوباره دست کرد تو چمدون و یه لباس ابی از توش در اورد و بهم داد من:«این چیه؟» لیلی:«از واشنگتن برات خریدم.» بعد مات و مبهوت بهم نگاه کرد از تو چشماش فهمیدم که نگرانه من لباس رو وارسی کردم یه لباس دنباله دار که استین نداشت من یه لبخند بزرگ زدم و اون هم لبخند زد اما خیلی زود لبخند از رو صورتم محو شد لیلی:«چی شد دوسش نداری؟» من:«نه،این حرف نداره ولی خیلی گرونه.» لیلی:«تو بهتر از هر کسی میدونی که خانواده من چقدر پولدارن مگه نه؟» من:«اره اما....» لیلی حرفم رو قطع کردم گفت:«تو که نمیخوای دلم رو بشکنی.» و گربه ی کوچولو و نازش چلسی رو برداشت و اورد جلوی صورتش و بعد دوتایی بهم زل زدن من:«باشه،فقط اون بیچاره رو بیار پایین.»
بعد چلسی رو گذاشت زمین و از خوشحالی بغلم کرد و گفت:«حالا بیا لباس هامون رو عوض کنیم و بریم بگردیم.» دوتایی دست تو دست هم از پله ها رفتیم پایین لیلی از دیدن چیزی که جلوش بود هیجان زده شده بود
همه دست می زدن لیلی باورش نمیشد انگار خواب میدید
لیلی:«الکسا تو معرکه ای تو بهترین دوستی هستی که تا حالا داشتم.» لیلی رفت لا به لای جمعیت یه دختر اومد جلوم خوشگل بود لباس مجلسی استین بلند با دامن تا بالای زانو پوشیده بود و یه تل زده بود به موهاش و گفت:«سلام،اسمم دایاناست.» من:«سلام،من الکسام از دیدنت خوش حالم دایانا.» دایانا:«همچنین.میخواستم بدونم میتونم به تو و دوستت ملحق بشم؟» من:«دوست داری با هم مشروب بخوریم؟» دایانا:«حتما خوشحال میشم.»
دوتایی کاملاً مست بودیم که داداشم اَش اومد و دست دایانا رو گرفت و با هم رقصیدن من بلند شدم تا برم پیش لیلی
سرم گیج می رفت از کنار هر کسی که میگذشتم می پرسیدم:«ببخشید لیلی رو ندیدید.» تا اینکه یکی به اسم رایانه گفت اون رو در حال بیرون رفتن دیدید سرم گیج می رفت
در رو باز کردم پاهام سست شده بود به چارچوب در چسبیدم که نیفتم از پشت بوته ها نیمی از لباس لی لی و کفشش معلوم بود داشت با مرد یا پسری صحبت می کرد کتونی پوشیده بود کتونیش کاملاً گلی بود چون دیروز بارون اومده بود اما صورتش معلوم نبود
خواستم برم جلو تر اما دلم نمیخواست هدیه ی گرون قیمتی که دوست صمیمیم بهم داده بود خراب بشه اما صدایی میومد که باعث شد مجبور بشم بین قلب و مغزم یکی رو انتخاب کنم
لی لی با صدایی چندان واضح می گفت:« اه دستم رو ول کن دستم داره درد میگیره بس کن ولم کن.» با شنیدن اون صدا......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
♥️سلام میشه فالوم کنی و به تستام سر بزنی
منم همین کار رو می کنم♥️
فرنیا جون خیلی قشنگ بود
سلام نیوشا
قشنگ بود پارت بعدیم بذار
باشه