
سلااااام پارت دو داستان😁 امیدوارم خوشتون بیاد و اگه مشکلی داره تو کامنت ها بگین سعی میکنم برطرفش کنم🙂 بریم سراغ داستان🤗
از زبون ا/ت : با بغض از هم خداحافظی کردیم و من برگشتم خونه. تقریبا ساعت ۷ و ربع شب اینا بود. رفتم داخل مامانت گفت : سلام کجا رفته بودی؟ ا/ت : سلام رفته بودم از بیلی خداحافظی کنم گفتم شاید طول بکشه کارامون تو آمریکا پس گفتنم بهتره اول یه دل سیر همو ببینیم و خداحافظی کنیم. خواهرت : عجب. ولی نباید دیر میکردی😒 ا/ت : حواسم به ساعت نبود خووو😒 مامانت : خب حالا بعدا دعواتون رو میکنید فعلا برین سوار ماشین شین برای فردا خرید داریم درضمن حداقل امشب رو جغد نباشید زود بخوابید که فردا بتونید بیدار شید😬 ا/ت و هانا : ( اسم خواهرت هانا هستش) بااااشه🙄 هانا رو به تو : ولی هنوز کارم باهات تموم نشده بعدا یه دعوا داریم😒 یه سر به معنای تاسف تکون دادی و رفتی تو ماشین منتظر بقیه نشستی و وقتی همه اومدن سمت پاساژ اینا حرکت کردین.
از زبون ا/ت : ساعت ۱۰ شده بود و بعد از خرید و برگشتمون به خونه شام خوردیم و بعد شام اومدم چمدونم رو کامل بستم و گوشی و هدفنم رو زدم شارژ و رفتم تو جام. به اتفاق های امروز فکر میکردم. دلم خیلی برای بیلی تنگ شده بود امیدوارم بازم بتونم ببینمش🤕 هی به بیلی و کار ها و دیوونه بازی هایی که با بیلی انجام دادم فکر میکردم دلم میخواست الان پیشم بود خیلی دلتنگشم😢 دوباره یاد خداحافظی تلخمون افتادم و بغض دوباره گلوم رو گرفت. بعد از چند دقیقه دیگه نتونستم تحمل کنم و آروم زدم زیر گریه😢
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم نفهمیدم کی خوابم برده بود. با از جام بلند شدم و با بیحالی ساعت رو نگاه کردم. وایییییییی نههههههههه دیر شده بود ساعت ۷ و نیم بود و پرواز ساعت ۸ 😰 هل هولی و با استرس رفتم بقیه رو بیدار کردم و رفتم دست صورتم رو شستم و یه شلوار جین پوشیدم بایه سویشرت مشکی و کلاهش رو هم گذاشتم سرم و چمدونم رو با عجله برداشتم یه دور نگاه کردم که چیزی رو جا نذاشته باشم و مطمئن شدم که نه همه چی برداشتم. هدفن رو گذاشتم چمدون. گوشی و هندزفریم رو گذاشتم تو جیبم و از اتاق رفتم بیرون. طرف های یک ربع به هشت بود که همه اومدن و رفتیم سمت فرودگاه.
با عجله وارد فرودگاه شدیم و کار هارو کردیم. داشتیم میرفتیم سمت هواپیمای امریکا که توی اون شلوغی بقیه رو گم کردم😰 ولی خب خداروشکر یکی رو دیدم با لباس مامانم و دنبالش رفتم و وارد هواپیما شدم. خیالم راحت شد که دیگه الان همه چی تموم شد و دیگه لازم نیست استرس داشته باشم😌 مهماندار منو تنها دید و اومد سمتم مهماندار : ببینم تو گم شدی؟ ا/ت نه مادرم اونجاست. و به یه خانم اشاره کردم. مهماندار: اها خب مواظب خودت باش و سفر خوبی برات ارزو میکنم😊 یه لبخند زدم و با آرامش نشستم. خلبان گفت داریم به پرواز در میایم و از این حرفا که من فقط همینش یادمه😂 از پنجره کوچیک هواپیما به بیرون نگاه کردم. اولین بارم بود که هواپیما سوار میشدم بخاطر همین یکم استرس داشتم. با خودم فکر کردم که چه چیزی میتواند استرسم را کاهش دهد ( چقد کتابی😐😂) یاد اهنگ Blue Side جیهوپ افتادم که واقعا بهم ارامش میداد گوشیم رو برداشتم که یه مهماندار همون حرف رو مخ رو زد😬 گفت گوشیت رو خاموش کن یا بزار رو حالا هواپیما😬 منم از لجش گذاشتم رو حالت هواپیما و خاموشش نکردم😌 هواپیما داشت از جاش بلد میشد که یهوووووووووووو😰
داستان تموم نمیشه سقوط هم نمیکنه کرمم گرفته بود فقط خواستم کرم بریزم😁 که خلبانه گفت برای پرواز ترکیه به کره جنوبی آماده باشید. ( نمیدونم توی ترکیه پرواز سمت کره یا آمریکا داره یا نه ولی شما فرض کنید که داره)سفر خوبی رو براتون ارزو مندم. از زبون ا/ت : چیییییییییییی کره چی میگه این وسط😰 یعنی اشتباه سوار شدم😰 به اون خانمه نگاه کردم دقت که کردم دیدم نه اون مامانم نیست😰 الان یعنی من دارم تنهایی میرم کره توی شهر غریب که هیچکس رو ندارم اونجا😰 واییییییییی الان خیلی دیره که بخوام کاری بکنم😰 باز حداقل زبون کره ای رو بلدم شاید بتونم کاری کنم😰 وایییییییش🤦🏻♀️ استرس تمام وجودم رو پر کرده بود دستام داشت از شدت استرس میلرزید😰 یه چند دقیقه از پرواز گذشته بود و هنوزم استرس داشتم یکم اب خوردم تا شاید حالم خوب شه. اب خوردم یکم بهتر شدم. خلبان گفت بعد از چند دقیقه دیگه میرسیم. با ناراحتی با پنجره تکیه دادم و پایین رو میدیدم. کلاه سویشرتم رو دوباره گذاشتم تو سرم و خودم رو کامل باهاش پوشوندم و سرم رو گذاشتم روی صندلی جلویی.
یدفعه یادم افتاد چمدونم هم دست بابام بود و این حالم رو بیشتر بد کرد😓 یعنی من هیچی جز یه گوشی و هندزفری کنارم نداشتم😓 خلبان گفت رسیدیم و میخوایم فرود بیایم. دوباره به پنجره نگاه کردم. خب سئول اونقدرا هم شاید شهر بدی نباشه🤷🏻♀️ سعی میکردم با این حرفا خودم رو آروم کنم ولی تاثیر نداشت🤕 هواپیما رو زمین نشست و آروم رفتم بیرون. بلافاصله رفتم سمت پلیس فرودگاه و بهش ماجرا رو گفتم. گفت : اها خب تو میتونی شمارت رو به ما بدی ما هر خبری از خانوادت پیدا کردیم بهت خبر میدیم در ضمن اگه کسی رو اینجا ندارید ما میتونیم تورو به یه جای امن ببریم. ا/ت : نه ممنون حالا یه دوری میزنم توی شهر شاید بتونم کاری کنم و اینکه شمارم رو لطفا یادداشت کنید. پلیسه : خب ما هر خبری از خانوادت گرفتیم باهات تماس میگیریم و اینکه میخوای توهم شماره منو داشته باشی تا اگه کمکی خواستی باهام تماس بگیری. ا/ت : نه ممنون میتونم از پس خودم بر بیام. از کنارشون گذشتی و وارد یه خیابون شدی. خانواده ها و دوستا رو میدیدی که کنار همن و خوشحالن بد جوری احساس تنهایی کردی و بغض گلوت رو گرفت😓
از زبون ا/ت : همینجوری به یه سمتی حرکت کردم. یجا یه نیمکت دیدم. رفتم و روش نشستم و ساعت گوشیم رو طبق ساعت کره تنظیم کردم و یکم استراحت کردم. چند دقیقه بعد خواستم یذره توی شهر بگردم پس بلند شدم و همینجوری بی هدف به راهم ادامه دادم. هروقت احساس خستگی میکردم یکم میشستم و در طی اینجور وقتا آدمای زیادی ازم پرسیدن که پدر و مادرم رو گم کردم یا نه؟ ا/ت : نه لازم نیست نگران باشید. جوری تظاهر میکردم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی استرس بدجور ورم داشته بود. یکی گفت اگه چند نفر میخواستن پولاتو بدزدن چی؟ ا/ت : نه نمیتونن من توی تکواندو کمربند مشکی دارم. بعد از جام بلند شدم و به راهم ادامه دادم. ساعت رو نگاه کردم و با بیحالی بازم ادامه دادم. تقریبا هوا داشت هم سرد میشد هم تاریک. هدزفریم رو برداشتم و اهنگ مورد علاقم رو گذاشتم و سعی میکردم کاری کنم که حداقل یکم حالم خوب شه. بد جور غرق اهنگ شده بودم وقتی که به خودم اومدم دیدم توی کوچه هستم که یه چراغ نسبتا روشن هی داره خاموش روشن میشه. یکم ترسیدم هندزفری ام رو دراوردم و سعی کردم به راهی که داشتم میرفتم تمرکز کردم تا بتونم از اونجا درام ولی بعدش......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییی
عالییییی
مرسی😍😍
عالللیییییییی😍😍😍😍💜💜💜
بعدش چرا جای حساس کات کردی؟😁
مرسییی😍 منم کرمم گرفت😌