دختری امگا به نام سوفی دوستی به نام بئاتریكس دارد که از پشت به او خن...ر میزند.او معتقد میشود که ادم ها غیر قابل اعتمادهستند تا اینکه......
بعد از اینکه رز و سوفی کیکشون رو خوردن و کلی باهم خندیدن ، رز کمی چهره اش جدی شد.سوفی پرسید: -چیزی شده رز؟ -نه فقط.... کمی مکث میکند و ادامه میدهد: -فقط.....میدونی باید باهات راجب یه چیزی حرف بزنم. سوفی که داشت آخرین تکه ی کیک شکلاتی اش را میجوید،کیک را فرو داد و به رز زل زد. -خب...میدونی راستش من... نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد: یه کار پیدا کردم.حقوقش بد نیست فقط یه مشکلی هست... سوفی جدی میشود. -رز! ما راجبش حرف زدیم!
-میدونم.ولی آخه... -آخه نداره همین الان کنسلش کن. -سوفی! -نکنه این کیک هم به خاطر این بود که خامم کنی تا اجازه بدم بری سر کار؟! -سوفی اونطوری که فکر میکنی نیست!من فقط... سوفی نگذاشت رز حرفش را تمام کند. -واقعا که رز!باورم نمیشه فقط میخواستی خامم کنی!همه ی این غافلگیری و کیک و توت فرنگی بهونه بود؟آره؟! -سوفی گوش کن.... -نمیخوام...فکر میکردم تو...تو و بعد از جایش بلند شد و به طرف اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید.
سوفی به در تکیه داد و روی زمین نشست و چشمانش را بست.نفس عمیقی کشید و سرش را روی پاهایش قرار داد.با خودش فکر میکرد: نمیخوام رز کار کنه.رز باید درس بخونه و دانشگاه بره.نباید به خاطر مشکلات مالی از خودگذشتگی کنه و از رویاهاش بگذره.نه نباید اینطوری بشه.اگه اینطوری بشه من نمیتونم خودمو ببخشم که نتونستم خواهر بزرگ تر خوبی باشم و زندگی خوبی برای رز بسازم. قطره ی اشکی از روی گونه سوفی سر خورد.بینی اش را بالا کشید و گوشی اش را برداشت. ..................................◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼◻◼................................. رز داشت توی آشپزخانه قدم میزد.با خودش میگفت: -حالا به رئیسم چی بگم؟آخه چرا اون نمیخواد بزاره من برم سرکار؟ ای خدا! حالا چیکار کنم؟
همان طور که قدم میزد گوشی اش روی میز لرزید.نگاهی به آن کرد و دید شخصی ناشناس به او پیام داده.اخم هایش درهم رفت. -کی بهم پیام داده؟! پیام را باز کرد نوشته بود:آخی!با خواهر بزرگ ترت دعوات شد؟حتما کلی جرو بحث کردین راجب اینکه بری سر کار درسته؟😏 چشمای رز از تعجب گرد میشن. -کی این پیامو داده؟ کمی فکر کرد و ناگهان فهمید کی این پیام رو داده است. -کار کسی جز بئاتریکس نمیتونه باشه! دندان هایش را بهم سایید.اون از کجا میدونست؟نکنه سوفی بهش گفته؟نه،سوفی که اصلا باهاش ارتباط نداره!پس از کجا میدونه؟ رز به طرف اتاق سوفی رفت و آروم در زد. -سوفی؟
عالی بود❤
مثل شما🎀
عالی بود ❤️🥰
مثل شما💕
عالی بود❤
مثل شما