این فقط یک داستان فانتزی هستش و قصد بی احترامی به کسی رو ندارم دوستان گلم 🙏🙏🙏🙏😎😎😎😎😎👌👌👌👌👌👌🤔🤔🤔🤔🤍🤍🤍🤍💙💙💙💙🐺🐺🐺🐺🐺
فصل چهارم: سرزمین الدوریدا سکوت سنگینی میان آرش و ساشار برقرار بود. هر دو به چشمان یکدیگر خیره شده بودند؛ چشمانی پر از جدیت، خستگی و احترام پنهان. اونیکس تاندر که چشمانش را بسته بود، ناگهان آنها را گشود و با صدایی بم و پرهیبت گفت: «مبارزه رو شروع کنید.» در یک لحظه، هر دو نوجوان به جلو پریدند. ضربات سریع و دقیق، جاخالیهای مکرر، نفسهای سنگین و زخمهایی که هر لحظه بر بدنشان نقش میبست. نیم ساعت گذشته بود و هر دو خسته، خونآلود و ناتوان روی زمین افتاده بودند؛ دراز کشیده، شانه به شانه، و در سکوتی خسته نفس میکشیدند. ساشار درحالیکه بازوی زخمیاش را نگه داشته بود، از جیب شلوارش یک کارت شیشهای هولوگرافیک آبی بیرون کشید و به سمت آرش گرفت. «اینو بگیر.» آرش کارت را گرفت. روی آن، خطهایی میخی و درخشان نقش بسته بود. چشمانش را جمع کرد و به سختی خواند: «سرزمین الدوریدا... واقعا؟» ساشار لبخند نیمبندی زد و گفت: «آره. یه سر به اونجا بزن. فقط... امیدوارم مثل دفعه قبل اشتباهی نترکونیش!» آرش خندهای از ترس زد و گفت: «اوم... باشه. حتما!»
ساشار بلند شد، سوار بر پشت کاینارو شد و در یک لحظه ناپدید شدند. مارفلس با چشمانی براق جلو آمد: «وای... خیلی هیجانزدهام. دلم میخواد الدوریدا رو ببینم!» اونیکس تاندر به آرش نزدیک شد. «بیا، سوار پشتم شو.» آرش با تردید اما مشتاق، سوار شد. اونیکس تاندر پلک زد، بدنش لرزید و به دود سیاه تبدیل شد. وقتی دوباره ظاهر شدند، کنار آرکاس، خانوادهاش و شهاب بودند. اونیکس تاندر گفت: «خب، الان میریم الدوریدا.» گوشهایش تکان خورد، بدنش لرزید و با باقی همراهان، به دود سیاه تبدیل شدند و در چشمبههمزدنی در آسمانی دیگر ظاهر شدند؛ سرزمین الدوریدا.
آرش با شگفتی به اطراف نگاه کرد. شهری در دل آسمان بهنام سینگارو. گرگهای بالدار میان ابرها پرواز میکردند. یکی از آنها، سفیدرنگ، با گوشهای بلند خرگوشی و عینک شنا روی پیشانی، به سمتشان آمد. با لبخند گفت: «تو باید آرش باشی، درسته؟» آرش گیج گفت: «آره... فکر کنم.» و بیشتر حواسش به منظره اطراف رفت. کتابخانههایی معلق در هوا، گرگهایی که در حال خواندن کتاب بودند، و برخی در حال کار. توجه آرش به تابلویی افتاد که نقاشی سفینهای فضایی با کاغذی پوسیده روی آن بود. مارفلس جلو آمد و پرسید: «اینا برای چیان؟» گرگ خرگوشی گفت: «معلومه دیگه، برای پرواز کردن.» مارفلس دمش را تکان داد. «ولی شما بال دارید!» گرگ خندید، بالهایش را باز کرد و کمی پرواز کرد، سپس فرود آمد. «آره، ولی پرواز بین طبقات بالا و پایین شهر خیلی خستهکنندهست.»
آرش کمی فکر کرد و گفت: «فشار هوا... وقتی بالا میاید، نفسکشیدن سخت میشه، درسته؟» گرگ لبخند زد. «درسته، پسر باهوشی هستی.» جینجر گفت: «خب چرا روی زمین زندگی نمیکنید؟» اونیکس تاندر پاسخ داد: «شبیه زندگی پرندههاست؛ اگه بالای درخت نباشن، در خطرن.» آرکاس گفت: «جالبه... واقعاً جالبه.» در همین لحظه، اتفاق عجیبی افتاد. مارفلس لرزید. چشمانش گشاد شد. خاطرات غرقشدن در رودخانه، که در گذشته توسط آرش دستکاری شده بود، به ذهنش هجوم آورد. با وحشت، حس غرقشدن را دوباره تجربه کرد. اما ناگهان دو بال بزرگ آبی، شبیه بالهای ققنوس، از پشتش بیرون زدند. مارفلس کمی پرواز کرد، اما بالها ناپدید شدند و او به زمین افتاد. همه با تعجب نگاهش کردند. آرش به سمتش رفت. «مارفلس، حالت خوبه؟» مارفلس با نفسنفسزدن گفت: «آره... خوبم.» ناگهان چشم چپ آرش، همان چشم زخمی، شروع به سوختن کرد. تصویری تار و سریع از ده دقیقه آینده جلوی چشمانش ظاهر شد. با عصبانیت گفت: «این خوب نیست!» و به اونیکس تاندر نگاه کرد. «میتونی منو ببری پایین؟» اونیکس به چشمان جدی او نگاه کرد. «باشه آرش. بیا.» آرش سوار شد و آرکاس، شهاب، مارفلس و مارکلِس هم گفتند: «ما هم میایم!» اونیکس گوش چپش را با گوشواره طلاییاش تکان داد. «هه، باشه.» و همه به دود سیاه تبدیل شدند. ویهان گفت: «نمیدونم چی بگم.» لونا پاسخ داد: «آره... عجیبه.» آنها پایین، در دل جنگل، ظاهر شدند. صدای سقوط درختی بلند شد و دو تولهگرگ نارنجی و بنفش با وحشت به عقب عقب رفتند. آرش از پشت اونیکس تاندر پایین پرید، به سمتشان دوید، آنها را بلند کرد و گفت: «نگران نباشید، الان میبَرمتون جای امن.» تولهها گفتند: «ما مامان و بابامونو میخوایم!» آرش به اطراف نگاه کرد و دو گرگ نر و مادهی نارنجی و بنفش را دید. آنها با نگرانی آمدند. یکی از آنها گفت: «ممنون، پسر انسان.» آرش لبخند زد. «خواهش میکنم.» اما ناگهان، نور ماه خونین بالا آمد. دودهای خاکستری میان درختان پیچیدند. گرگهایی با کریستالهای درخشان روی پیشانی، به سمت آرش آمدند. یکی از آنها گفت: «پسره احمق... میدونستیم میای اینجا.» گرگ خاکستری گفت: «الان دیگه کارت تمومه.» ناگهان گیاهانی سبز و طنابی، با تیغهایی تیز، از زمین جهیدند و دور بدن آرش پیچیدند. او را بلند کردند. درد شدیدی از بدنش برخاست، خون جاری شد. با فریاد گفت: «فرار کنید!» تولهگرگها دویدند. و آسمان، با صدای زوزهای عجیب، تاریکتر شد...