جیمز پسر ۱۶ ساله ای است که تازه به دبیرستان رفته و اونجا اتفاقی برایش می افتد که زندگی اش را تعغیر میدهد
پرتو های خورشید از پنجره ی که روبه روی ما قرار داشت رو صورت آماندا افتاده بود و نسیم خنک و ملایمی که میوزید مو هایش را نوازش میکرد،او لبخند ملیحی به من میزد و میگذاشت که من آزاده هر مقدار که دلم بخواهد به او خیره شوم بدون اینکه حرفی بزنم، رویم را چرخاندم نفس عمیقی کشیدم و آنگاه متوجه شدن احساس سبکی میکنم انگار در فضای مادی نیستم در آسمان ها و روی یک تکه ابر نشسته ام
احساس میکردم که برای اولین بار می خواهم مطلبی را بیان کنم که مقصود از آن مطلب برایم مهم نبود فقط می خواستم حرفی بزنم شاید که بتوانم قطره ای از احساسی که داشتم را برای آماندا توصیف کنم اما انگار کودکی باشم که هنوز حرف زدن یاد نگرفته است کلمات را در دهانم گم میکردم و ساختار جمله بندی زبان مادری ام را فراموش کرده بودم،تمام این مدتی که من درون افکارم بودم آماندا ساکت کنارم در نزدیک ترین حد ممکن به من نشسته بود
انگار از چیزی که در افکارم میگذشت خبر داشت، سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و به دنیای واقعی بر گردم و چیزی بگویم ولی وقتی دهانم را باز کردم آماندا با لحنی آرام و شمرده با همان لبخندی که در کل این مدت به من تحویل میداد گفت: به نظرت امروز بارون میاد؟.متعجب از سوالاش بودم این بار با دقت بیشتر از پنجره روبه رویمان بیرون رو تماشا کردم که شاید من اشتباه می بینم که خورشید در درخشان ترین حالت ممکنش بود
به همین دلیل با لکنت پاسخ دادم :نه...خب امروز آفتابی به نظر می رسد. و با چشمانم به پنجره ی روبه رویمان اشاره کردم،آماندا لبخندش را واضح تر کرد و دندان های مرواریدی اش را نشان داد تا بگوید که درخشان تر از خورشید هم هست و گفت: چون الان خورشید در آسمان هست به این دلیل نیست که امروز باران نیاید گاهی دنیا از منطق و محاسبات سر پیچی میکند.پس از پایان حرفش زنگ به صدا در اومد آماندا از جایش بلند شد
نگاهی به من انداخت و گفت: فردا میبینمت.سپس رفت و وارد ازدحام جمعیت شد، من ترجیح دادم همان جا بنشینم و با دقتی بیشتری بیرون را از فاصله ی ۴ یا ۵ متری ام از پنجره تماشا کنم و مثل همیشه غرق در افکارم شوم،پس از ۲۰ دقیقه که تقریبا همه ی بچه ها رفته بودند و مدرسه متروکه ای بیش نمانده بود و از هیاهو و پچ پچ و صدای بچه ها خالی شده بود از جایم بلند شدم که ناگهان روشنایی خورشید پشت ابر سیاهی به آرامی محو شد آسمان شروع به باریدن کرد
فرست؟
پارت بعد ندارهههه
یه داستان هم بهت معرفی میکنم خیلی قشنگه!
بخونش.
اسمش ملکه قلب ها هست.🎀
حتما
😁
عالی بود😊
عزیزی
همچنین😊