در میان همهی صداهای ناامیدی و شکست، او تنها بود. زندگیاش با تلاشهای بیوقفه و انتظارات سخت استادش پر شده بود، اما هیچوقت کافی به نظر نمیرسید. هر روز با ترس از تحقیر و شکست روبهرو میشد، و فردا روزی بود که همه چیز به اوج خود میرسید؛ فرصتی برای درخشیدن یا سقوط.
او یک پیانیست معمولی بود. استادش خیلی به او سخت میگرفت و با هر تلاش، استادش به او محکم و سخت میگفت:کافی نیست. باید بیشتر تلاش کنی. او همیشه همین حرف را از استادش میشنید. تلاش میکرد، ولی باز هم از نظر استادش کافی نبود. باز هم تلاش، تلاش، تلاش، و تلاش، ولی باز هم کافی نبود.
او دیگر خسته شده بود. فردا روز بزرگی بود. فردا همه مردم جمع میشدند و به نوازندگیاش توجه میکردند. ولی او دیگر نای تلاش کردن نداشت. میدانست که هرچقدر هم تلاش کند، کافی نیست. میدانست که فردا نمیتواند بنوازد. میدانست که فردا فقط از سوی استادش تحقیر نمیشود، بلکه از سوی همه مردم تحقیر میشود و مضحکه آنها میشود.
اما دلش نمیخواست همچین اتفاقی بیفتد. با این همه اندوه و ناامیدی، یک جرقه کوچک از امید در بدنش میدرخشید. و دوباره تلاش کرد و تلاش، تلاش، تلاش، تلاش. آنقدر تلاش کرد که در همان حالت خوابش برد. فردای آن روز رسیده بود و باید آماده میشد. استرس بیرحمانه به کل بدنش چنگ میزد. او هنوز میترسید که همه چیز خراب شود و مورد تحقیر قرار بگیرد. به آن سالن بزرگ رسید. هیاهوی حضار به گوش میرسید. استرس او شدت گرفت، ولی باز هم امیدش را از دست نداد.
پشت پرده قرار گرفت. تصمیم گرفت کمی پرده را کنار بکشد و با یکی از چشمانش مردم را ببیند. وقتی آن همه جمعیت را دید، بیاراده برگشت. میترسید. دیگر واقعاً میترسید. امیدش را از دست داد. از خودش بدش آمد که آنقدر اعتماد به نفسش کم است.
میخواست از این مکان شلوغ خارج شود که استادش جلوی او ایستاد و اجازه عبور به او نداد. استاد به او گفت:میخواهی بروی؟ برو. این مثل همه فرارهایت بود. فرار کن. و این را بدان: تو آدم ترسویی هستی. شجاع نیستی. تو نمیتوانی کاری را انجام دهی. تو بیهوده به دنیا آمدی. تو برای نواختن پیانو بیارزش هستی. الان هم فرار کن و به حال خودت که از پس هیچ چیز بر نمیآید، گریه کن.
به او حق میداد. استادش راست میگفت. همیشه فرار میکرد. اعتماد به نفسش کم بود. آنقدر کم بود که حتی جلوی خانوادهاش نمیتوانست بنوازد. او از استادش ناراحت نشد، چون او راست میگفت. بیشتر از خودش ناراحت شد که آنقدر فرار میکرد. حرفهای استادش به جای اینکه ناراحتش کند و بگذارد برود، بلکه به او امید بخشید. آنقدر امید بخشید که امید کوچکی که داشت، بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر بزرگ شد که تمام بدنش را فرا گرفت.
با شنیدن صدای حضار، استرس دوباره مانند آتش به جان او گرفت. ولی در برابر آن امیدی که داشت، چیزی نبود. یک نفس عمیق کشید و وارد سالن شد. معرفی شد. آماده پیانو زدن شد و شروع به پیانو زدن کرد. در همان نوازندگی اصلاً به فکر اطرافش نبود و فقط در خیال خودش برای خودش پیانو میزد.
در همان افکار بود که نوازندگیاش تمام شد، ولی چشمانش را باز نکرد. میترسید تحقیر شود. میترسید نوازندگیاش خوب نباشد. صدای هیاهو و دست زدن بلند شد. از افکارش خارج شد و چشمانش را باز کرد. چیزی که روبهرویش بود، کاملاً خلاف انتظاراتش بود. همه داشتند او را تشویق میکردند، حتی استاد سختگیرش. او آنقدر خوشحال شد که در خودش نمیگنجید.
عالیییییییییی
مرسیییی🌷✨
ادبیات عالی
ممنون🌸✨