سلام. کسایی که خیلی منتظر بودن این پارت بیاد ازشون عذرخواهی میکنم که اینقدر دیر شد . راستش قراره فعالیت هام کمتر بشه چون ماه امتحانات داره شروع میشه ولی حتما بعدش تو تابستون پارتای زیادی میزارم براتون. اگه پیشنهادی واسه ادامه داستان دارین تو کامنت ها حتما بگین.
این قسمت: اولین اردو ∆. ∆. ∆. ∆. ∆ همون طور که نورا با تعجب به اون شخص خیره شده بود به آرومی سعی کرد دورتر بشه ولی اون نزدیکتر اومد. اون شخص کسی نبود جز کریم خرگوش که نورا قبلاً واسش تو قصرش خدمتکار بوده اما خیلی نورا رو اذیت میکرده و..... نورا خاطرات خیلی خوبی از اون نداره.( در واقع خیلی بد) نورا عقب عقب رفت. کریم: خیلی دوست دارم برم تو کلاست و بگم تو واقعا کی هستی اما حیف که نمیتونم. و دوید و رفت. نورا که از ترس تو دستشویی خشکش زده بود با عجله رفت توی کلاس و این درحالی بود که سعی میکرد قیافش رو که از ترس پر بود، پنهان کنه. موقعی که تو کلاس رسید... معلم سالی: بله و داشتم میگفتم که گرگ زنیت... نورا: ببخشید... که ... دیر... رسیدم. یخورده...حالم...خوب....نبود. سالی: الان خوبی گلم؟ نورا: بله من حالم خوبه. سالی: خب پس برو داریم درسو ادامه میدهیم. نورا رفت و سرجاش نشست. امی: نورا کجا بودی؟ من و روژ کلی نگرانت شدیم. یهو دویدی بیرون و بعدش دیر اومدی. جریان چی بود؟ نورا: بعداً.... بهت ......میگم. سالی: و گرگ های بودن که گرگ های زنیت نامیده میشدند. آن گرگ ها موهای سفید و چشمهایی به رنگ آسمان داشتند اما تنها زنیت ها میتوانستند با آنها ارتباط برقرار کنند. خب منظور کتاب اینه که... بعد از درس: امی: راستی نورا! یادم رفت بهت بگم. نورا گازی به ساندویچش زد و با دقت گوش داد. امی: فردا قراره بریم اردو. در همین لحظه......
در همین لحظه نورا که داشت نوشیدنی میخورد، تمامش رو روی بلیز تف کرد و گفت: چیییییییییی.....گفتییییییییی!؟!؟!؟ امی: آروم باش. بلیز:هوییی! روژ که داشت میخندید همون موقع از صندلی افتاد و از خنده داشت محکم مشت میکوبید رو زمین. بلیز نوشابه رو از پیرهنش پاک میکرد که سیلورو دید و زیر صندلیش قایم شد. نورا هم سونیک رو کنار سیلور دید و سریع قایم شد تا دوباره اونو نبینه. زنگ کلاس خورد و رفتن به کلاس. در همین حین معلم ویکتور وارد شد و همه بلند شدن( برپا) بعدش با اشاره دست معلم نشستن. ویکتور: خب بچه ها. باید برای اینکه میریم اردو، یک حیوان انتخاب کنید از باغ وحش مدرسه. سونیک: چرا؟ ویکتور: چون مقصد ما.... جنگل جادوئه. با این حرف، کل بچه های کلاس شروع کردن خوشحالی کردن. ویکتور: آروم بگیرین. و یادتون باشه که نزدیک گرگ زنیت نرین. به هیچ کس گوش نمیده و حتی ماعم به سختی اونو مهار میکنیم. فهمیدید؟ دانش آموزا: بله! ویکتور: خب خوبه! بریم سمت باغ وحش. معلم ،بچه ها رو برد توی سالن بزرگ مدرسه. همین طور که داشتن رد میشدن تا برسن باغ وحش، نورا توجهش به سالنی بزرگ و زیبا جلب شد که دری سفید و طلایی و بزرگ مثل دروازه داشت. آهسته انگشتاشو روی در کشید. ویکتور: از اونجا دور شو نورا جان. نورا: چرا؟ ویکتور: چون اونجا در سالن طومار هستش. نورا از در به آرامی دور شد و همگی باهم به سمت باغ وحش رفتن که حیوونی خودشو روی سونیک پرت کرد و انگار میخواست اونو محکم بغل کنه اما اون........
ادامه در پارت بعد.... ببخشید میدونم کم بود. بای👋👋👋
🤎💜💙💚💛🧡❤️💕💞💓💗💖💝💘🤍🖤♥️❣️💌
لطفا پارت بعد؟
🥺
سلام. چند ماهه که کسی درخواست پارت ۴ رو نکرده بود واسه همین ننوشتم اما بخاطر تو مینویسمش
خیلی ممنونم❤
پارت ۴ کی منتشر میشه؟
معلوم نیست گلم💜 دارم مینویسمش ولی اینکه کی منتشر میشه رو نمی دونم
فرصت ؟
منظورت چیه؟