
باران میبارد و بوی خوشش را میان کوچه پس کوچه های شهر به یادگار میگذارد.خانه ها را یکی یکی رد میکند و هر از چندی به برخی از آنان نظر میکند.
در اتاق یکی از آن خانه ها فردی درحال کتاب خواندن است و از صدای باران لذت میبرد. فرد بلند میشود و می ایستد، به سمت پنجره اتاق حرکت میکند و با لبخندی بر چهره ، پنجره را باز میکند. باران برایش هدیه ای دارد. هدیه ای از جنس بوی زندگی ، بوی گل رز پیاده رو ، بوی خاک نم خورده و بوی تکامل یافته از احساس!حالا فرد در نهایت شادمانی و لذت به ادامه ی خوانش کتابش میپردازد.
کمی آنطرف تر، آن سوی پیاده رو دخترکی با چتری قدم میزند و موهای پریشانش را به دست باد میسپارد تا آن را به رق-ص درآورد ، دخترک قهوه ای در دست دارد و هر از چندی کمی از آن مینوشد. اندکی بعد ، باران طوری میشود که انگار کالبدی نامرئی دارد و در حال قدم زدن با دخترک است و گاهی سرش را برمیگرداند و به خاک نم خورده ی باغچه ی پیاده رو نظر میکند و به آن جلا می بخشد؛تا دخترک بیشتر از بوی خاک نم خورده لذت ببرد . باز هم هدیه !
کمی جلوتر فردی نشسته و سرش را میان دستانش میف/شارد و به طور مداوم بغضش را فرو میدهد. بغضش مانند خاری در گلوی او فرو رفته و طوریست که انگار میخواهد گلویش را به زخم بیاراید.فرد سرش را بالا می آورد و آسمان را میبیند که درحال گریستن است،پس او هم میگِریَد و از شر بغضش خلاص میشود باران این داستان نیز هدیه داده است!
صبح روز بعد هنگامی که خورشید پرتوهای گرمش را مانند بازوان قدرتمند دور زمین میپیچد و آن را به آغوش میکشد ،باران بند آمده است اما باران از خویش خاطراتی را به جا گذاشته به علاوه هنوز بوی خوشش در میان کوچه پس کوچه های شهر سر گردان است ...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییی چه حس خوبییی
:))
عالی بود عزیزم ✨
ممنونم✨️🫂