
《...و سخت ترین لحظه زمانی بود که نفس کشیدنمان عامل درد بود...intj~》
{بعد از رفتن الیزابت،لندن}....((ادامه ی پیشگویی))الیزابت درمانده بود.خانواده اش ترد ش کرده بودند و او بار دیگر تنها شده بود.البته خودش باعثش بود...اما خانواده اش،خودشان نخواستند که زنده بمانند پس ناراحتی کافی بود...الیزابت خودش را جمع و جور کرد و به دخمه ای تاریک رفت...تمام جادویش را بکار گرفت و بعد از بازسازی آن مکان طلسم شومی اجرا کرد...طلسمی که به خودش و نوادگانش رسید ...او تمام جادوی خودش را درون خودش محبوس کرد.این کار را کرد چون تنها راه زنده ماندن ش بود...الیزابت با چشمانی گریان گفت:منو ببخشید فرزندانم..خانواده ی آینده م اما این تنها راهه...الیزابت بعد از چند سال بچه دار شد پسری به نام الکس...پسری که نواده اش در جمع قهرمانان حضور داشت....تصویر چرخید و چرخید و چرخید و چهره ی نوادگان الیزابت دانه دانه آشکار شد و رفت تا به اخرینِ آنها رسید...همه از دیدن تصویر متعجب شدند...نواده ی الیزابت، enfp بود!...اما هنوز عجیب بود که چرا وارث کسی که آنها را ترک کرده باید برگزیده باشد!...تصویر از بین رفت و رزالین گفت:این یعنی ما یجورایی باهم فامیلیم.enfp:متوجه نمیشم!...این همه راه رو اومدیم تا سرگذشت شما رو ببینیم؟...پس پیشگویی کجاست!؟...لوید:نهصد و بیست سال پیش، که البته در زمان ما آنقدر زیاد نیست و در این زمان حدود پنجاه سال پیشه. پدر من و پدر رزالین ...گنج بزرگی رو که شما دنبالشید رو توی این جزیره قایم کردن و کلید دسترسی بهش رو از دسترس هر کسی که دنبالش بود پنهان...گفته میشد فقط وارث ما یعنی بچه های من و رزالین به اون دسترسی دارند...اما ما نمیدونیم چیشد که الیزابت یعنی اون یکی فرزند چارلز وارث شد...هیچکس اینو نمیدونست تا همه ی دخترام گردنبند تورو دیدن و فکر میکردن خودشون لایق باشن اما نبودن...esfj:یه سوال دیگه، چطور دخترای شما هنوز زندن اما enfp از نوادگان خواهر بانو رزالینِ؟!...لانا:جادو...اون تصمیم گرفت مثل یه آدم معمولی و فانی زندگی کنه..با عمر خیلییی کمتر!...رزالین چشمانش پر از اشک شد و گفت:و این مشخص میکنه که الیزابت راست میگفته و واقعا قدرت پیشگویی رو داشته چون قدرت اصلی enfp پیشگویی نیستو اون فقط قدرتیه که بهش به ارث رسیده!...این خیلی دردناکه...infj:یه چیزی رو نمیفهمم...پس بقیه ی ما اینجا چیکار میکنیم؟؟...پیشگویی که فقط مختص enfp بود !...لوید کمی به چهره ی infj دقت کرد و گفت:infj...تو نواده ی توماس هستی...اون بهترین تله پورتر بین ما بود!...حیف که توی جنگ داخلی ای که بین ما سر گرفت از بین رفت و خانواده ش هم از پیش مون رفتن...infj با تعجب گفت:من..چی؟!...رزالین:شما بهترین رام کنندگان جادو از نسل خودتون هستید...و هرکی تو تخصصی که داره از همه ی متخصصان اون موضوع در دنیا بهتره...intj:صبر کن ببینم چی؟!..رام کنندگان جادو چیه دیگه ما اگه سلاح هامون رو ازمون بگیری یه آدم معمولی میشیم!...لانا خندید و گفت:سلاح ها و معجون های شما مثل تالار پیشگویی من میمونه...intp:ممکن نیست!...entp:ممکنه!...من چند بار بدون عینک جادو رو دیدم و بهتون گفتم شمام مسخره م کردید...فکر کردم انقد با عینک بودم و جادو رو تشخیص دادم توهم زدم اما نزده بودم...istp:اینا مهم نیست...مهم اینکه که ما الان باید چیکار کنیم!...لانا:قراره کلی تمرین سخت داشته باشید!...entj:جالب شد...
البته همه از شنیدن این حرف خوشحال نبودند..esfp:منظورت چیههه؟!...لانا:دیگه تقریبا کارتون اینجا تموم شده...estp:چرا تقریبا؟!...لانا:هنوز باید درمورد یه مسئله ی دیگه بدونید.estp:نکنه istjیه رباته؟!...لانا لحظه ای خندید و سپس گفت:واقعا براتون سوال نیست سرنخ هارو کی براتون گذاشته بود تا به اینجا برسید؟...entj:یعنی داری میگی،کار شما بود؟؟...لوید:میشه گفت.زمانی که ما از پیشگویی مطلع شدیم و درموردش اطلاعات کسب کردیم، متوجه شدیم باید برای شما سرنخ هایی بزاریم که شما رو به اینجا برسونه...intp:حالا چرا انقد سخت ش کردید!...مثلا اون درختا!...نمیشد یه نقشه بهمون بدید از همون اول؟...رزالین:اگر قرار بود ساده باشه هرکسی میتونست پیداش کنه!...لانا:در واقع.بعضی ها سعی کردن اما چون لایق نبودن نتونستن به این مرحله برسن...مگه نه istj؟...لانا نگاه معنا داری به istj کرد و istj با خون سردی گفت:حتما همینطوره که تو میگی...infj:یه سوال دیگه،مقصد،بعدی ما کجاست؟...رزالین به زمین چشم دوخت و گفت:پیش پسرم...infp:اوه..حتما مرد خوبیه...لوید با لحن غمگینی گفت: اون یه افسونگره...همه خشک شان زد...همه ی افراد داخل تالار میدانستند که افسونگران خطرناک ترین بین آنان بودند...با طلسم ها و معجون های شومی ک داشتند...میتوانستند خیلی ساده به آنها غلبه کنند.لوید:مواظب باشید...پسرم با دخترام خیلی فرق میکنه...مطمئن باشید که نمیتونید شرارت شو تصور کنید...intj که تا آن لحظه متفکرانه گوشه ای را مینگریست،نفس عمیقی کشید ،سرفه ای کرد و دستش را روی دلش گذاشت.سپس گفت گفت:یه جای کار میلنگه...اگه شما همه ی اینا رو میدونستید پس چرا جلوشو نگرفتید...چرا کاری کردید ک شرور بشه؟...همان لحظه بود که لوید و رزالین خشک شان زد. گویی زمان برای آنها ثابت شده باشد..چشمان لانا از رنگ آبی به سفید تغییر کرد و گفت:قرار نبود متوجه ش بشید...
همه حالت تدافعی به خودشان گرفتند...istj:پس کار تو بود؟...لانا لبخند تلخی زد و گفت:متاسفم که فکر میکنید من هیولا م...اما تنها قابلیت من پیشگویی نیست!...entp با بی حسی گفت: و قابلیت بعدیت تبدیل آدما به هیولاست؟...لانا غرشی به سوی entp کرد و گفت:چطور جرعت میکنی منو قضاوت کنی؟!..من میتونم ذهن بقیه رو پاک کنم و باهاشون تله پاتی داشته باشم...این ینی برادرم و همسرش تقریبا هیچی از پیشگویی ها نمیدونن...البته، اون چیزی که دیدید رو میدونن...اونجا نمایشی درکار نبود...از آینده ی خودشون خبر ندارن..isfj:خودتم میدونی داری بهشون خیانت میکنی!...esfj:خودت از اول میتونستی همه چیزو توی تالار پیشگویی خودت بهمون بگی پس چرا مارو این همه راه تا اینجا کشوندی؟؟...entj:حتما توعم با برونو هم دستی!...enfp:اصن چه بلایی سرش آوردی چرا اونو به یه هیولا تبدیل کردی...لانا که مشخصا ناراحت و کمی عصبانی شده بود گفت:من هرگز به برادرم خیانت نمیکنم...من فقط مجبورم.قدرت من با رز و لوید کامل میشه و در غیر این صورت نمیتونم هیچ کاری بکنم.فکر کردید راحته ببینم برادرزاده م داره راه اشتباه و رو پیش میگیره و نتیجه ش رو هم بدونم ولی نتونم کاری بکنم؟...estj:جلوی بدی رو گرفتن چه ضرری توشه؟!...istj به افقی دور خیره بود...همه چیز برایش آشنا بنظر میرسید..میتوانست لانا را درک کند.istj:اینطوری آینده تغییر میکرد.esfp:اما.همه چیز فقط بهتر میشد!...لانا:اینطور نیست...حتما نباید جلوی بدی رو گرفت تا اتفاقهای ناگوار از بین بره.شاید وجود اندکی بدی خیلی بهتر از نابودی همه ی خوبی ها باشه!...infj:باشه!..اعتراف میکنیم که زود قضاوت کردیم...اما لانا،یه چیزی رو بهمون بگو. دقیقا با برونو چیکار کردی؟!..لانا چشمانش پر از اشک شد و گفت:کاری که معلم ش نکرد...آقای مورینو.قرار بود اونو از گنج و داستانش مطلع کنه.اما یه نفر از آینده اومد و اونو کشت.estp:کی جز تو و هاگتا میتونه این کارو بکنه؟!...istp:مگه اینکه یکدوم از شماها این کارو کرده باشه!...لانا:برادرزاده ی کوچکم... enfj:مورینا؟..esfj:یا الیویا؟...لانا سرش را پایین انداخت و گفت:ابیگل...با اژدهاش اومد و مورینو رو سوزوند...اون میخواست آینده رو عوض کنه ولی از عواقب ش و خطراتش مطلع نبود..برای همین من مجبور شدم به جای آقای مورینو حقیقت و به برونو بگم...entp که دست ب سینه ایستاده بود و با بی میلی صحبت های بقیه را گوش میداد گفت:ابیگل؟...اولا مگه اونم دختر لویده؟!..پس چرا تو اون کلبه زندگی میکنه و بقیه هرکدوم یه سرزمین دارن؟..intp وسط حرف entp پرید و گفت:و اینکه چطور تونسته به گذشته بیاد؟!...entp نگاه بدی به intp کرد و گفت:خودم میتونم حرفمو کامل کنم!..لانا:خودتون متوجه میشید...وقت رفتنتون رسیده...intj:هنوز به سوالات ما پاسخ ندادی!... لانا بشکنی زد و لوید و رزالین به حالت عادی برگشتند...لوید: وقت رفتن تون رسیده...آنیسا:نه نه هنوز خیلی چیزا مشخص نشده..لوید با لبخند همیشگی اش پاسخ داد: شما وارث رو دارید.موفق باشید... سپس جادو از دستانش سرازیر شد و دور همه را گرفت...همه چند متری از زمین فاصله گرفتند و لحظه ای بعد به زمان حال بازگشته بودند....
بدن درد وجودشان را فرا گرفته بود...حس میکردند از ارتفاع زیادی افتاده اند.برگشته بودند.هاگتا،ملانی و سیلویا جلوی رویشان ایستاده بودند..isfp:الان چیشد؟!...رامونا:برای چی برگشتیم؟!!هنوز کلی سوال داشتم!...آنیسا:گفتن وارث و داریم... هاگتا که داشت با همان نگاه همیشگی اش بقیه را مینگریست گفت:حق با خواهرزاده مه...شما وارث رو دارید...estp:عه عه عه.نگاه کن! لباس هامون و یادمون رفت برداریم!..الان حس میکنم از گذشته اومدیم!..intp:خب اومدیم دیگه!...istp:از لحاظ فنی ما متعلق به زمان حال هستیم...istj:بیخیال شید دیگه...intj:بانو هاگتا،لانا گفت قراره کلی تمرین سخت داشته باشیم...برای چی؟...هاگتا:باید یاد بگیرید جادوتونو از آن خودتون کنید.اونا درون شما خفته ن...enfp با سردرگمی زیر لب گفت:اونا وارث رو دارن...سیلویا که صدای enfp را شنیده بود گفت:نگرانی enfp؟..enfp در خلسه فرو رفته بود.ذهنش درگیر بود..سیلویا:enfp؟؟...بلاخره حواس enfp سر جایش آمد و گفت:جان؟ بله؟..infj:حالت خوبه؟...حواست سر جاش نیست...enfp:چرا متوجه نشده بودم؟...چرا هیچی از الیزابت م نمیدونستم؟!...هاگتا:لازم نیست خودتو سرزنش کنی.الیزابت جوری هویت شو مخفی کرد که حتا پسر خودش هم نفهمید!...estj:صحیح.بعد کی قراره تمرین هامون شروع بشن؟؟...هاگتا:امشب و استراحت کنید.از فردا قراره منطق تون نسبت ب زندگی عوض بشه!...infp:قراره همه ی این راهی که اومدیم و برگردیم؟! ...ملانی:نه خوشبختانه.هاگتا:به دروازه ی یکطرفه هست.مارو پیش جوزف ، استادِ ملانی میبره...esfp:ارهه!.. سپس متوجه جو خسته و سنگین حاکم بر اتاق شد و سریع ساکت شد..همه ب دنبال هاگتا و ملانی ب سوی دروازه ی جادویی رفتند و بعد از گذر از آن به همان مکانی ک بعد از عبور از نقاشیِ هاگتا دیده بودند رسیدند.جوزف با اسبش ب سوی آنها تاخت و گفت:سلام بانوی من.امید وارم تونسته باشید به چیزی که میخواستید دست پیدا کنید.هاگتا لبخندی زد و گفت:ممنون جوزف.شاگرد خوبی تربیت کردی.جوزف لبخندی زد و گفت:ملانی دختر باهوشیه... وقت رفتن تون رسیده بانوی من...هاگتا:درسته ...سپس نگاهی به بقیه انداخت و گفت برمیگردیم به کلبه ی من.
همه با اندک جانی ک در بدن داشتند یه سوی نقاشی حرکت کردند؛راه بازگشت به کلبه ی هاگتا.intj بخاطر زخم سرش خون زیادی از دست داده بود و آسیب زیادی دیده بود. به روی خودش نمیآورد اما چند نفری متوجه شدند...enfj:میگم،intj خوبی؟...تعادل نداری!...isfj:چشمات تار میبینه؟..سرت گیج میره؟..intj:من خوبم الان میرسیم به نقاشی و بعدش کلبه!..enfp به سوی آنها قدم برداشت و intj بیشتر از قبل تظاهر به خوب بودن کرد...enfp:باید یه محض اینکه رسیدیم سرتو پانسمان کنیم!...intj همانطور ک به سختی قدم بر میداشت و سعی میکرد که لنگ نزند گفت: هرچی تو بگی.منکه خوبم...ناگهان بعد از چند قدم چشمانش درشت شد و دستش را روی دل ش گذاشت و به زانو افتاد.تا میتوانست تلاش میکرد که فریاد نکشد.entp از آن طرف گفت:دوتا از دنده هاش شکسته...همین که تا الان کسی نفهمیده یه معجزه بوده...enfp با نگرانی و چشمان درشت شده به سوی entp رفت و گفت:الان باید بهم بگی؟!...حالا چیکار کنیم هان؟!...هاگتا نفس عمیقی کشید و گفت:حدود صد متر دیگه به نقاشی میرسیم.کمکش کنید بلند شه باید به کلبه برسیم !...enfpبه سوی infj دوید و گفت:بیا کمک!...infj هم مثل همیشه حرف enfp را گوش کرد و به سوی intj رفت و intj دستش را روی شانه ی infj گذاشت و به سختی بلند شد.دست دیگرش روی دلش بود و بعد از چند سرفه گفت:فقط بیاید بریم!... enfp بی حوصله تر از همیشه در کنار entp در حال قدم برداشتن بود. enfp:میگم entpچیشده؟ دمغی...entp:نه بابا...خوبم!..enfp همانطور ک به افق مینگریست گفت:میدونم این چند وقت برای هممون سخت بوده.بعد از اون دعوای کوچیک تو تالار لوید دیگه مثل قبل نشدی...چشمان enfp پر از اشک بود.سختی های زیادی را تا الان تحمل کرده بودند...entp:گفتم چیزی نشده!...enfp:تو یه خواهر داشتی...entp:بیخیال شو..enfp:برای چی تا الان انقد با من خوب بودی؟...entp چشمانش را روی هم فشرد و گفت:enfp نمیخوام ناراحتت کنم ولی الان اصلا وقت مناسبی نیست!...enfp:چرا؟...میخوای دنده های منم بشکنی؟میخوای سرم داد بکشی؟...نگران نباش تجربه شون کردم پس یا میگی یا انجامش میدی!...entp لحظه ای به enfp و چشمان اشک آلودش نگاه کرد و گفت:خیلی خب من-...هاگتا:رسیدیم!
همه ب درون کلبه دویدند و از اینکه این روز سخت به پایان رسیده بود خوشحال بودند...infj:ب.بچه ها...intj داره از حال میره...intj به سختی گفت:گفتم خوبم!...سپس چشمانش رفت و به خوابی عمیق فرو رفت...آنیسا:چرا درد شو مخفی میکنه؟...entp:اون فقط خیلی سرسخته...enfpبا چشمانی قرمز و صدایی بغض آلود گفت:اینا الان مهم نیست! کمکش کنید!...intp نگاهی به همه انداخت و گفت: بانو هاگتا ما قرار توی کدوم اتاق بمونیم؟...هاگتا:انتهای پلکان یه در سبز رنگه..intp:اینجا کیف کمک های اولیه پیدا میشه؟...هاگتا گفت:امی؟...امیی؟..خدمتکار هاگتا دوان دوان آمد و گفت:بله بانو؟...هاگتا:کیف کمک های اولیه... امی سرش را خاراند و گفت :ولی،چی هست؟...esfj:ببین، یه کیفه. که توش وسایل مورد نیاز برای کمک به افراد زخمی یا آسیب دیده هست و واقعا خیلی خوب میشه اگه داشته باشیدش!...امی:ما اینجا خیلی چیزارو نداریم!...istp:پس چیکار میکنید!...امی:ظاهرش میکنیم!..سپس دستش را چرخاند و نور صورتی از دستانش جاری شد و چیزی ک میخواست را ظاهر کرد..هاگتا:استعداد نادریه...intp کیف را در دست گرفت و گفت:بیاید نزاریم intj بمیره..esfp:چقد مهربانانه!...istj:وقت نداریم سریع بریم ب اتاق مون!...همه موافقت کردند و به سوی اتاق رفتند.. فضای اتاق مانند جنگل بود.پر از گلدان های که از دیوار بالا رفته بودند و یک پنجره ی گرد بزرگ رو به بیرون داشت ک دورش را درختان احاطه کرده بودند. اتاق خیلی بزرگ بود و به اندازه ی همه تخت وجود داشت .اما فقط پنج تخت روی زمین بود و بقیه به دیوار چسبیده بودند و هر کدام نردبان مخصوص خودشان را داشتند...infjو enfj خیلی سریع intj را روی تخت گذاشتند و intp کیف کمک های اولیه را باز کرد و شروع به ضد عفونی کردن زخم سر intj کرد...isfj: بزار منم کمکت کنم...راستی، دنده هاش چی؟!..intp: دعا میکنیم که عفونت نکنه. enfp:شوخی میکنی؟!...واای...intp رو به isfj گفت:نخ و سوزن...پنس..بدو...همه در حال تماشا بودند و برای اولین بار بین شان سکوت عمیقی برقرار شده بود...بعد از چند دقیقه intp سر intj را پانسمان کرد و برای درد قفسه ی سینه ش ب او مورفین تزریق کرد...intp:بیاید امید وار باشیم ک مشکلی پیش نیاد..اکثر شکستگی های دنده خودشون با مراقبت خوب میشن...istp:چه عالی.حالا بیای خودمونم استراحت کنیم!...istjبهتره بیدار بمونه و حواسش به intj باشه....esfpزیر لب گفت: بدون غذا خوردن بخوابیم؟...enfp ک کنار esfp ایستاده بود گفت:منکه هیچی از گلوم پایین نمیره.خوابمم نمیبره.من بیدار میمونم شما بخوابید...entj: تو خودت داغونی دختر!..یکم استراحت کن enfp:در هر صورت خوابم نمیبره...همه موافقت کردند و بعد از کلی بحث تخت خودشان را انتخاب کردند...isfp:بابا خب من نمیخوام برم اون بالااا...چرا اون تخت طبقه ی سوم باید برای من باشه اخههه...esfp:چرا دونفره نیست تختا؟...همه نگاه عاقل اندر سفیهی به esfp انداختند..estj:خاک تو سرت...estp:ولی خوشم اومد ک اصن براش مهم نیست بیست نفر دیگه اینجا هستن و میخوان بخوابن...esfp:منظورتون چیه!..من همیشه از تختای یه نفره میوفتم انقد جاش کمه!...بلاخره همه به تخت هایشان رفتند و به خواب عمیقی فرو رفتند
چند ساعتی گذشته بود و enfp تنها کاری که میکرد نگاه کردن به intj بود... هر چند دقیقه یک بار نبض ش را چک میکرد و چشم از او بر نمیداشت...همانطور که به چشمان بسته ی intj خیره شده بود با خودش گفت:میگن باید با فرد بیهوش حرف بزنی تا بهوش بیاد...و اینم میگن که تو میتونی صدای منو بشنوی...سپس بغض ش را قورت داد و ادامه داد:همش تقصیر منه...این اتفاقا تقصیر منه...من بودم که دستتو ول کردم و بعدش بهت تهمت زدم.بخاطر من تو اینطوری شدی.حتا ذره ای هم تقصیر entp نیست اون فقط هوای منو داشت.من بودم که دلیل دعوای بین شما توی تالار لوید بودم.من هر شب با جیغ از خواب میپریدم و شما یه خواب راحت نداشتید.چرا انقد نحسم!...اگه اتفاقی برات بیوفته.. enfp دیگر نتوانست بغض ش را کنترل کند و شروع به گریه کردن کرد...در آن لحظه همه بیدار بودند.خنده دار بود.هیچ کس به روی خودش نمی آورد که بیدار است.احساس عذاب وجدانی که به همه شان دست داده بود باعث این اتفاق شده بود.حتاisfj و enfj هم نمیتوانستند تکان بخورند...اما در عین حال همه دعا میکردند تا یکی شهامت به خرج دهد و برای آرام کردنenfp اقدام کند...چند دقیقه ای گذشت و estp برای کامل کردن نقشش الکی خُر و پف میکرد. در کمال ناباوری istp از جایش بلند شد و به سوی enfp رفت... istp:حالت خوبه؟...enfp سریع اشک هایش را پاک کرد و گفت:آ.آره...خوبم...istp کنار enfp نشست و گفت:راستش حرفاتو شنیدم...خواستم مثل همیشه بهشون اهمیت ندم اما دیدم نمیشه...enfp نگاه کوتاهی به istp کرد و ساکت ماند.istp:بد برداشت نکن!..منظورم این نبود که به تو اهمیت نمیدم.enfp همانطور که به نقطه ای خیره مانده بود گفت:قبولشون داری؟...istp:نه.نباید انقد اذیت بشی.چرا حماقت دیگران و گردن خودت میندازی؟.چرا حوادث و گردن خودت میندازی!...تو الان باید امید داشته باشی این چه حرفاییه!...enfp سرش را روی شانه ی istp گذاشت و گفت:اتفاقات بد کی تموم میشن.همیشه برای اطرافیانم اتفاقات بد میوفته اخه چرا!...istp که سعی میکرد همدردی کند دستش را دور enfp حلقه کرد و گفت:اتفاقات بد تمومی ندارن.مهم اینه که از اتفاقات خوبی که برات پیش میاد نهایت استفاده رو ببری.برو یکم بخواب.من حواسم به intj هست.enfp:خوابم نمیبره.istp: پس منم همینجا میمونم.بیا دوباره تلاش کن و با intj حرف بزن..enfp گفت:باشه!...سپس بعد از کمی مکث ادامه داد:ام.سلام intj.حالت چطوره؟...میدونم بهترم بودی!...ببین جوابتو از قبل میدونستم....سپس به حرف خودش خندید و ادامه داد:تو قوی ترین کسی هستی که توی عمرم دیدم.اگه صدامو میشنوی میخوام بگم که ما همه بهت نیاز داریم و باید خیلی سریع خوب بشی!...istp لبخند زد و گفت:خیلی بهتر از قبلیه بود..enfp:ممنونم...
دیگر هوا تاریک شده بود.همه به خواب عمیقی فرو رفته بودند و istp هنوز روی حرفش ایستاده بود و کنار enfp نشسته بود...enfp:اره اینطوری شد که رفتم و باستان شناسی خوندم.چند ساعتی بود که همانجا نشسته بودند و istp برای پرت کردن حواس enfp از او خواسته بود تا درمورد خودش صحبت کند...enfp:راستش.من خیلی حرف زدم...داستان تو چیه؟...istp کمی مکث کرد و گفت:خب،من هیچ وقت مادرمو ندیدم...بعد از کمی مکث ادامه داد:پدرم یه شمشیر باز ماهر بود...از بچگیم منو تعلیم داد.فکر کنم برای همینه که قدرت من همچین چیزیه.من کار با سلاح رو بهتر از همه تون بلدم چون تا نمیتونستم وسط سیبل تیر اندازی رو نشونه برم از استراحت خبری نبود...enfp:قبل از اینجا شغلت چی بود؟...istp:خب...راستش نمیخوای بدونی. enfp:قضاوتت نمیکنم!...istp:راستش برای هر شرکتی که پول خوب میداد آدم میک.شتم...enfp سعی کرد حالت چهره اش مثل قبل بماند...enfp:آدمای بد؟...istp:بدترین از نوع خودشون..مردای عوضی ای که هیچ چیز جز قدرت و پول براشون مهم نبود...یکی از همین روزا بود که یه مرد با تیپ رسمی اومد و بهم بیشترین مبلغی که تا الان دریافت کرده مو پیشنهاد داد...گفت کسی که قراره کش.ته بشه توی یه کشور دیگه ست...و من الان اینجام...enfp:خوشحالم که اینجایی..راستییی!..enfp چشمانش را ریز کرد و لبخند معناداری به istp کرد و ادامه داد:چیشد که از entj خوشت اومد؟...istp چشمانش را در کاسه چرخاند و گفت:حالا حتما باید راجع بهش حرف بزنیم؟!..enfp:بلاخره باید راجع بهش حرف بزنی!...istp:خب راستش من توی این فاز نبودم.اصلا!..نمیدونم اولش که دیدمش حس میکردم ازش بدم میاد.بعد دیدم این فرق داره.بنظرم اون کامل ترین زن در دنیای منه...گفتنش سخته ولی واقعا نمیخوام این سفر تموم شه!...توی تمام عمرم شما بهترین کسایی بودید که دیدم...سپس نفس راحتی کشید و گفت:احساس میکنم سبک شدم...صدای سرفه ی intj توجه آن دو و چند نفری که خوابشان سبک بود را جلب کرد..intj چشمانش را باز کرد و بعد از چند سرفه گفت:یکم دیگه میخواستم بیهوش بمونم قطعا از گوشام خون میومد!...چشمان enfp از خوشحالی درخشید و با صدای بلند گفت:intj!...و سپس اورا محکم در آغوش گرفت...intj از درد چشمانش را بهم فشار داد اما حرفی به enfp نزد.. همه از خواب بیدار شده بودند.estp:خب خداروشکر الان همه میتونن ساکت باشن و بخوابیم!...enfj با چهره ی خواب آلود ش گفت:خوشحالیم که حالت خوبه!...intj:ممنونم...entj حرف لانا را تکرار کرد:قراره کلی تمرین سخت داشته باشیم...چشمان enfp با شنیدن جمله ای که لانا تکرار کرده بود به رنگ بنفش درخشید... و از آغوش intj بیرون آمد...intj:حالت خوبه؟؟...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد کی می آید ؟
اگه بگم فردا پس فردا خوشحال میشید؟👀
آره خوشحال می شم .
به مناسبت پارت جدید بعد از ۳ ماه باید جشن بگیررررررررریییییییی!!
من کیک شکلانی میخوام با شیر کاکائو، گفتم بدونی واسه جشن چی باید بدی
نخیرم...پارت جدید و زود میدم🤡👀
《...و سخت ترین لحظه زمانی بود که نفس کشیدنمان عامل درد بود...intj~》
این جمله من رو د..ی..و..و..ن..ه کرده ،چراا!؟؟
وای دارم از فضولی سیب زمینی میشم
هعیی...اینا سخنان گران بهای خودمه😔💔
ای خدا چرا نمیگی شغلم چیه !!!فضولیم سر به فلک کشید لجبازی نکن بگو دیگه!اصلا بزار حدس بزنم،با موری سان هم کارم؟کسی ام که باعث شد نمام این بلا ها سر ۱۶ نفر بیاد؟یا شاید هم من باعث یتیم شدن enfp و intp شدم و الان توبه کردم!؟؟ایییییی خدااااااااااااااااا
شایدم خواهرم به خاطر من سیب زمینی شد؟
یا شاید هم مثل هاکای تو انتقام جویان توکیو خواهرم برام فداکاری کرده و الان خودم رو مقصر میدونم؟؟🤨
"وی به شرلوک هلمز و هرکول پوارو روی می اورد"
به زودی مشخص میشه👀
چرا من زود تر ندیدم!!؟؟؟؟چرااااا بااا ۱۷ ساعت تاخیررررررررر!!!؟؟؟؟
بالاخره پارت بعد اکمد!
وووووواااااااییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!
باورم نمیشه پارت جدید
# ما_ بچه_ هشت_ ساله_ نیستیم
محشر، فقط همین(قطعا هشت سالمون نیست ناظران عزیز)
ممنون!
عالی بودددد درکت میکنم منم پارت جدید دادم ناظر بررسی نمیکنه
ممنون...
آره واقعا بده