
قسمت سوم فصل سوم...
پس از آدرس دادن در حین رانندگی و رسیدن به جلوی آن رستوران، کوله اش را برداشت و پیاده شد. کمی خم شد و نگاه کوتاهی به او انداخت و تشکر کرد. سپس زود به راه افتاد و وارد آپارتمان مسکونی ای شد. کنار در، جایی که پنهان از دید او باشد ایستاد و به بیرون چشم دوخت. پس از حرکت کردن ماشین کمی صبر کرد و سپس از آنجا خارج شد. راه خانه را با خیال راحت در پیش گرفت. پس از داخل شدن به خانه نگاهی به تابلو الگوی اطلاعاتی که جمع کرده بود انداخت و برای باری دیگر تمامی اطلاعاتی که جمع آوری کرده بود را بررسی و تجزیه کرد. با خود مراتب و مرحله هایی که باید طی می کرد را مرور می کرد. کوله پشتی خود را گوشه ای انداخت و خود را بر روی تشک ولو کرد. چشمانش را بست تا کمی قبل از رفتن به کافه، به خواب برود.
عصر هنگام یک بافت مشکی رنگ آستین بلند با شلوار جین دمپا گشاد بر تن کرد و کاپشن اش را برتن کرد و پس از برداشتن کیف اش از خانه خارج شد. تند تند اما با احتیاط پله ها را یکی پس از دیگری رد کرد. با اتوبوس خط واحد به محل کار رفت. به محض ورود دستش را به نشانه سلام برای جیمز بلند کرد و به اتاق کارکنان رفت و پس از قرار دادن کاپشن و کیف اش درون کمدی پیشبند را بست و به پیش جیمز رفت تا به او کمک کند. _چه خبرا دختر پرتلاش؟. _خبر خاصی نیست فقط دانشگاه و کار و زندگی. _همین ام خوبه، با درس ها چیکار می کنی؟. _مجبوری می خونیم، تو چیکارا میکنی؟. _منم مثل تو مشغول کار و زندگی. جیمز نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: _۵ دقیقه دیگه باید آماده رسیدگی به مشتری ها باشیم.
به پیشخوان تکیه داد و دو دستش را از پشت بر روی آن قرار داد و از داخل به بیرون چشم دوخت. به آدمایی که در پیاده رو در حرکت بودند. آدم هایی متفاوت با زندگی و مشکلاتی متفاوت. برایش سوال بود که چندین نفر آن بیرون، در کل دنیا مشکل او را دارند و در تلاش برای گرفتن انتقام یا حق خود اند. پس از باز شدن کافه کم کم مشتریان ظاهر شدند و کار او شروع شد. تمام تلاش خود را برای رسیدگی بهتر و رضایتمندانه از مشتری ها می کرد. چرا که طبق پوستری که به یکی از دیواره های کافه چسبیده بود درون یک نوعی جشنواره یا مسابقه شرکت کرده بودند و فقط سه تا از کافه هایی که بالاترین امتیاز را می آوردند برنده چندین میلیون پول نقد می شدند.
در حین رسیدگی به مشتریان برای لحضه ای نفس گرفتن به پیش پیشخوان رفت و جیمز به او لیوان آبی داد. درحالی که آب را سر می کشید لحضه ای سرش را چرخاند تا نگاه به اطراف خود بندازد که زنگوله در به صدا در آمد. با دیدن آن فرد آشنا که به همراه او چند نفر دیگر آمده بودند، آبی که درون دهانش بود با شوکه به بیرون پاشید. زود دستش را جلوی دهانش قرار داد و رویش را برگرداند. جیمز که از واکنش عجیب و ناگهانی او تعجب کرده بود پرسید. _خوبی دختر؟ چت شد یهویی؟. لیوان را فوری روی پیشخوان قرار داد و فوری با استرس، با دست صورت خود را قاب گرفت تا آن را پنهان کند.
جیمز که از رفتار عجیب او حسابی تعجب کرده بود نگاهی به مشتریان انداخت تا بداند او قصد پنهان کردن خود را از چه کسی دارد. چشمش تنها به گروهی ۵ نفره متشکل از پسران جوانی خورد که درحال نشستن پشت میزی بودند. طبق حدس و گمان خود آنان فقط می توانستند علت آن باشند. _بخاطر اون پسرا اینجور خودتو داری مخفی می کنی؟. _بخاطر یکیشون که موهاش مشکی کوتاهه و اون پالتوی مشکی رو پوشیده هست، اون نباید منو ببینه. _چرا؟ مگه نسبتی باهات داره؟. _نه فقط...فقط دوست ندارم ببینه چنین جایی مشغول به کارم. _چرا؟ مگه چشه؟ خیلیا امروزه دانشجو ان و توی چنین جاهایی مشغول به کارند. جیمز نگاهی به آنان انداخت و گفت: _این احساس مسخره رو بزار کنار و الان برو سفارش اشون رو بگیر، یالا دختر. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _نمیتونم بی خیال بشو. جیمز که دید راهی ندارد دستانش را بر روی شانه های او قرار داد و پس از....
آنکه او را برگرداند، کمی او را به جلو هل داد. _یالا دختر، نترس و با اعتماد به نفس جوری برو جلو که انگار رئیس اینجایی نه کارکن. کلافه پوفی کشید و دستی به سر و وضع خود کشید و پس از در دست گرفتن مداد و دفترچه به پیش آنان رفت. با صدایی رسا گفت و گوی آنان را شکاند و گفت: _سلام وقتتون بخیر، چی سفارش می دید؟. در همان ابتدا ایوان نیم رخش را به سمت او چرخاند و از گوشه چشم به او چشم دوخت. از قدرت و نافذ بودن نگاه او لرزی به ت.ن اش افتاد اما زود خود را جمع و جور کرد. ایوان به آرامی دسته های صندلی را گرفت و در کنار او ایستاد. چنان استرس بر دلش افتاده بود که احساس می کرد در مقابل او غولی عظیم الجثه و قدرتمند ایستاده است و هر لحضه ممکن است توسط او ش.ک.ار شود.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وای عالی بوددددد
خیلی باحال تر شده با ورود ایوان
ممنونم🌷
اخجون پارت های جدید از داستانی عالی
😘