
همه ی ما دست کم یکبار به این موضوع فکر کردیم اگر به ما گفته شود که می توانیم آرزویی داشته باشیم که محقق شود، چه آرزویی می کنیم؟

میداس مردی بود که آرزو داشت هر چیزی رو که لمس میکنه تبدیل به بشه با این حال اون هرگز فکر نمی کرد که این آرزو یک برکت نیست بلکه یک نفرین هست میداس پادشاه ثروتمندی بود که به کشور فرگیا در آسیای صغیر حکومت می کرد میداس هر چیزی که یه پادشاه میتونست آرزو کنه رو داشت اون تو یه قلعه بزرگ و مجلل زندگی می کرد و دختر خیلی زیبایی هم داشت با وجود اینکه خیلی ثروت مند بود اما فکر می کرد که بزرگترین خوشبختی خودش داشتن مقدار زیادی طلا بود بخل میداس در حدی بود که روز ها رو فقط صرف شمردن سکه های طلا خودش می کرد و گهگاهی هم بدن خودشو با اشیای طلایی می پوشوند انگار که میخواست غسل کنه

روزی دیونوسوس خدای جشن و شادیمانی از سرزمین پادشاهی میداس می گذشت و یکی از همراه های اون به نام سیلنوس در طول راه از اون عقب افتاد. سیلنوس خسته شد و تصمیم گرفت که در باغ گل های رز معروف اطراف کاخ پادشاه چرت بزنه اونجا میداس اون رو پیدا میکنه و بلافاصله سیلنوس رو شناخت و از اون دعوت کرد تا چند روزی رو در قصر بگذرونه. بعد از این میداس سیلنوس رو پیش دیونوسوس برد خدای جشن که از مهربونی میداس با سیلنوس خیلی خوشحال شده بود به اون قول یکی از آرزو هاش رو برآورده میکنه میداس گفت: آزور می کنم به هر چیزی که دست میزنم تبدیل به طلا بشه. دیونوسوس به میداس هشدار که دربارهی آرزوش خوب فکر کنه اما میداس تصمیمش رو گرفته بود و دیونوسوس نتونست اون رو منصرف کنه و به اون قول که از فردا هر چیزی رو که لمس کنه تبدیل به طلا میشه

روز بعد میداس مشتاقانه بیدار شد تا ببینه آرزوش محقق می شه یا نه، میداس دستش رو دراز کرد و به میز زد بلافاصله میز تبدیل به طلا شد میداس از خوشحالی از جاش پرید و دستش رو به صندلی، فرش، در، وان حموم و به یه میز دیگه زد و با حالی مثل دیوونه ها از خوشحالی به سراسر قصرش می دوید تا اینکه خسته و گرسنه شد و پشت میز نشست تا صبحانه بخوره و به گل رز برداشت تا عطر گل رو استشمام کنه وقتی گل رو لمس کرد گل تبدیل به طلا شد میداس هم با ناامیدی فکر می کرد باید بدون لمس کردن گل عطر اون رو حس کنه و بعد بدون اینکه فکر کنه خواست انگور بخوره ولی انگور هم طلا شد و برای یک تیکه نون و یک لیوان آب هم همین اتفاق افتاد بعد میداس شروع به احساس ترس شدیدی کرد و اشک از چشم های اون سرازیر شد و همین لحظه دختر میداس وارد اتاق میداس اون رو در آغوش میگیره و دخترش و تبدیل به مجسمه طلایی شد میداس دست به دعا گرفت و به دیونوسوس دعا کرد که این نفرین رو آز اون بگیره

دیونوسوس هم صدای میداس رو شنید و برای اون متاسف شد و اون گفت که دست هاشو تو رودخونه پاکتولوس بشوره و میداس هم همین کارو کرد به طرف رودخونه دوید و از دیدن طلایی که از دست هاش جاری شده بود شگفت زده شد وقتی به خونه برگشت همه چیزایی که لمس کرده عادی شده بودن میداس با خوشحالی دخترش رو در آغوش گرفت و تصمیم گرفت ثروت بزرگ خودش رو با مردمش تقسیم کنه و از اون به بعد میداس سخاوتمند تر و قدران تر شد. مردم هم زندگی راحتی داشتن و وقتی میداس درگذشت همه برای پادشاه سوگواری کردن.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت؟
یه جای دیگه انگار اینجوری تمومش کردن که چون دست به غدا هم می زد طلا می شد از گشنگی مرد.
خیلی جالب بود! 🙃