حمایت کنید لطفا:)
(ادامه داستان) لیلی کمی بغض کرد ولی لبخند زد و گفت: مرسی یونا و شارلوت که همیشه هوامو دارید،ولی فکر نکنم تولدم خوب پیش بره.....یونا: اصلا اینطور نیست! فقط صبر کن تا تولدت بشه! لیلی: هوفف... باشه....*یک هفته بعد* پدر لیلی: لیلی! لیلی: بله بابا پدر لیلی: لیلی الان یکشنبست،باید وسایل تولد را بخریم و فردا کارت دعوت تولدت را به همکلاسی هایت بدهی لیلی: هوراااا *میروند برای خرید و یه ساعت بعد برمیگردند خونه* لیلی: میشه الان خانه را تزیین(ببخشید اگر اشتباه نوشتم) کنیم؟ پدر لیلی: الان زوده چهارشنبه صبح تزیین میکنیم
لیلی: باشه بابا
4 اسلاید
نتیجه
مجموع امتیاز شما
امتیاز
تعداد پاسخ صحیح
تعداد پاسخ غلط
درصد صحیح
شما به درصد سوالات پاسخ درست دادید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
4 لایک
نظرات بازدیدکنندگان (0)