
◞بهنآمافریدگارتو...!◜ شروع : ˼ دامـــادِفــــراری🎩🥂 ˹ رمان دارای سکانس های فوقالعاده جنجالی و مهیج میباشد.. ژانر∶ #عاشقانه #طنز #ازدواج_اجباری #عروسفراری #دامادفراری

_عروس خانوم وکیلم ؟ _عروس رفته گل بچینه _برای بار دوم میپرسم دوشیزه مکرمه نهال خوشنویس ایا وکیلم شمارو به عقد دائم اقای سهیل خوشنویس در بیاورم ؟ _عروس رفته گلاب بیاره از شدت استرس نفس هام تند شده بود ... عاقد برای بارسوم میخوا ست بپرسه نگاهمو به صنم دادم که با چشمک صنم بدون درنگ از جام بلند شدم و به طرف در دوییدم ... تا بقیه به خودشون بیان صنم و سارا اتاق رو بهم ریختند و من به راحتی از دفتر خونه فرار کردم .. با اون لباس بلند عروسم تو خیابون ها میدوییدم و قبل از اینکه سهیل بخواد پیدام کنه دنبال جایی برای مخفی شدن بودم ... با دیدن در خونه ویلایی که باز بود سریع واردش شدم و به پارکینگ رفتم ... به دیوار پارکینگ چسبیدمو نفس نفس زدم ... دست و پام سرد بود ... بالاخره تونسته بودم از زیر این ازدواج زوری در برم ...

با شنیدن صدای قدم های تندی مظطرب به پله ها نگاه کردم که مردی با کت و شلوار شیک مشکی رنگی پایین اومد و دوتا ساک بزرگ دستش بود با دیدنم هول کرد و عقب رفت مرد_تو کی هستی دیگه ... _من من ... مرد_به خشکی شانس درست همین موقع باید سر و کله ی مزاحم پیدا میشد ... زود سوار شو تا زنگ نزدم پلیس... از صلابت صداش زبونم لال شد و بی اختیار سوار ماشینش شدم ... به محض خارج شدن از پارکینگ خونه صدای جیغ دخترونه ای اومد متعجب به عروسی که به ماشین نگاه میکرد چشم دوختمو نا خداگاه گفتم _ تو هم از عروسیت فرار کردی؟ توجهی به سوالم نکرد و پاشو روی گاز فشرد و شعی کرد هرچه سریع تر از اونجا دور شه _سوالم جواب نداشت ؟ _به توچه با جواب رک و بی ادبانه ش تو پرم زد دست به سینه اخم کردم _هرجا که بشه پیاده میشم خیلی سریع کنار خیابون نگه داشت و همونطور که به روبروش نگاه میکرد منتظر بود تا پیاده شم تو دلم فحشی نثارش کردم و از ماشین پیاده شدم و در ماشینشو محکم بهم کوبیدم

دوساعت گذشته بود و من به سختی تونسته بودم یه دربست بگیرم با توقفش جلوی ترمینال سریع از ماشین پیاده شدم نگاه متعجب ادم ها معذبم میکرد ولی سعی کردم توجهی به نگاهشون نکنم و به راهم ادامه بدم دامن لباس عروسم رو تو دست هام جمع کردم و به سمت جایی که با صنم هماهنگ کرده بودم دوییدم با دیدن مرد موتوری که نشونه هایی که صنم گفته بودو داشت جلو رفتم و اون هم انگار شناخت من با لباس سفید عروسم سخت نبود ساک مشکی رنگ و چمدونمو جلوم گرفت _بفرمایید ساک و دسته ی چمدونو ازش گرفتم _ممنون اقا ... صنم باهاتون حساب میکنه خندید و کلاهشو روی سرش گذاشت _صنم خیلی وقته حساب کرده تعریف این مرد رو از صنم زیاد شنیده بودم رفیق گرمابه گلستون هم بودند سری براش تکون دادم که دستشو تو جیب کتش کرد و بلیطو به دستم داد _مقصد گیلان ... فقط سریع خودتو برسون ۱۰ دیگه حرکته نگاهی به لباس عروسم کردم و نفسمو بیرون فرستادم

.._وقت نمیکنم لباسمو عوض کنم خندید و دستشو به سمت اتوبوس ها گرفت _ولش کن لباستو برو از اتوبوس جا نمونی بذار مردم ببینن عروس فراری امروزو خندیدم و با تشکر ازش خداحافظی کردم و دسته چمدون و ساکمو دنبال خودم کشوندم قدم های بلند با کفش پاشنه بلند برام مصیبت شده بود با رسیدن به اتوبوس بلیط و به راننده دادم و بدون نگاه متعجبش سوار شدم نگاه افرادی که داخل اتوبوس بودند به خنده انداخته بودتم روی صندلیم نشستم و چمدونمو کنارم گذاشتم و ساکمو روش گذاشتم گوشیمو ه ۱نم سیمکارتشو عوض کرده بودو از تو ساک برداشتمو به صنم اس ام اس رمزی کع هماهنگ کرده بودیمو دادم _صنم جان قرار دادو بستیم به لطف شما ...فردا تو شرکت جبران کنم برات گوشیو تو ساک انداختمو سرمو به صندلی اتوبوس تکیه دادم و عضلات بدنمو شل کردم قرار بود صنم بهم بگه کجا از اتوبوس پیاده شم یه ویلا تو جنگل های گیلان برام گرفته بود تا کسی بهم دسترسی نداشته باشه چشمامو بستمو سعی کردم استرس امروزو از خودم دور کنم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاالی
سلام
شروع خوبی داشت
خوشمان آمد😇😇😇
بی نظیر بود👌🏼🕊
عالی بود
خودت نوشتی؟
مچکرمم
بله
واایییی🤩
منم رمان طنز مینویسم و واقعا میگم کارت واقعا فوق العاده است💞😊
عالییی
مچکرممم❤️
بنظرم اگه داستانتو تو یجای دیگه آپلود کنی بیشتر دیده میشه
یمدت دیگه همینکارو میکنم❤️