
قسمت سیزدهم فصل دوم....
از شدت ضعف و ناراحتی دستانش به لرزش در آمده بودند. خود را مانند نوزادی در شکم مادر، مچاله کرد. از شدت میزان اشک ها احساس خیسی ای بر روی تشک می کرد. چشمانش مانند کاسه ای از خ.و.ن شده بودند و می سوختند و او را آزار می دادند. در نهایت پس از گریه فراوان به خواب رفت. از شدت ناراحتی در خواب نیز آرامش به سمت او نمی آمد. کابوسی و.ح.ش.ت.ن.ا.ک مانند ب.خ.ت.ک به جانش افتاده بود. در خواب برای رهایی از آن کابوس التماس و درخواست کمک می کرد. به گونه ای بر ر.و.ح و روان او اثر گذاشته بود که در بیداری با صدای بلند درخواست کمک می کرد. دختر که به تازگی از بیرون داخل اتاق شده بود با دیدن دست و پا زدن و ف.ر.ی.ا.د زدن او در خواب فوری خود را با شوک به او رساند.
دو دستی شانه های او را چسبید و شروع به تکان دادن او کرد تا او را از آن کابوس بیدار کند. با نگرانی نام او را بلند صدا می زد. _لیلی پاشو، لطفا پاشو دختر. پشت سر هم این جمله را تکرار می کرد. بعد کلی تلاش بالاخره موفق شد او را بیدار کند. با وحشت مانند فردی از م.ر.گ برگشته نشست و چنان نفس عمیقی کشید که گویا ر.و.ح.ش به بدنش برگشته است. با گیجی و ترس او را به آ.غ.و.ش کشید و سر بر روی شانه او قرار داد. دختر با نگرانی پرسید. _حالت خوبه؟ داشتی خواب بد می دیدی بیدارت کردم. _خوب نیستم، خواب خیلی بدی دیدم. دختر از او جدا شد و به سمت میزی که در سمت دیگر اتاق بود رفت و درون لیوانی برای او کمی آب ریخت و برای او آورد. _کمی بنوش. بی درنگ لیوان از او گرفت و تمام آب را به یکباره سر کشید و با پشت دست دور دهان خود را خشک کرد. _ممنون.
. لیوان را از او گرفت و کناری گذاشت، سپس در کنار او نشست. بخاطر کابوسی که دیده بود هنوز ذهنش درگیر آن بود و به نقطه نامعلومی از کف اتاق خیره شده بود. به عامل تمامی بدبختی هایش فکر می کرد. عاملی که آرامش و خواب و شیرینی زندگی را از او گرفته بود. قطعا نمی توانست به آسانی با آن کنار بیاید. خصوصا با وجود وضعیتی که در آن قرار گرفته بود و در مکانی که دوست نداشت. تصمیم گرفت که از اکنون به بعد فقط تمام تلاشش را به کار بگیرد و کسی یا کسانی که پدرش را از او گرفته بودند پیدا کند و تلافی کند. با آنکه ۶ سال بیشتر نداشت اما دیگر ر.و.ح یک کودک را نداشت. با گذشت آن شب و اتفاقاتش ر.و.ح دیگری درون او ساکن شده بود. روحی قوی، انتقامجو، شکست ناپذیر، با انگیزه ای که او را قوی تر می کرد. می خواست تمامی آنان را به خاک سیاه بنشاند. اما نیازمند ساخت ورژنی قوی تر و با تجربه و باهوش تر از خود بود.
شب هنگام درحالی که همگی به خواب رفته بودند به سقف خیره شده بود. ناگهانی صحبت های دوستش مانند نوری در نظرش روشن شد که درباره صحبت با پدرومادرش به او گفته بود. تصمیم گرفت برای تسکین ر.و.ح خودش که شده نیز یکبار آن را امتحان کند. ابتدا به آرامی نشست و دستاش را به حالت دعا به یکدیگر چسباند و چشمانش را بست؛ سپس به آرامی زیر لب شروع به صحبت کردن کرد. _سلام بابایی، نمیدونم واقعا منو میتونی ببینی یا صدام رو بشنوی، ولی امیدوارم که بتونی صدام رو بشنوی و به حرفام گوش کنی، واقعا دلم برات تنگ شده بابایی، هنوز دو.س.ت.ت دارم، دوست داشتم که کاش الان هنوز پیشم بودی و برام قصه می گفتی یا منو به پارک می بردی.
ناخودآگاه قطره اشکی به آرامی بر روی گونه اش سُر خورد. بغض داشت گ.ل.وی او را به آرامی با چنگال های مخوف و کثیفش می گرفت اما با نفس های عمیقی که می کشید آن را به آرامی مهار می کرد. دوباره به صحبت کردن ادامه داد. _میدونم الان پیش مامانی هستی، دلم برای اونم خیلی تنگ شده، لطفا بهش بگو که خیلی دو.س.ت.ش دارم، بهت قول میدم که از الان تمام تلاشم رو بکنم و اونقدر قوی بشم که بتونم از کسایی که تورو ازم گرفتند ان.ت.ق.ا.م بگیرم که به آرامش برسی، میدونم که نگران منی بابایی ولی قول میدم که یه دختر ضعیف نباشم و اونقدر قوی بشم که نیازی نداشته باشم کسی از من مراقبت کنه؛ میدونم میخوای بخوابی بابایی، خودمم الان خوابم میاد ولی دارم کم کم عادت میکنم بدون قصه قبل خواب بخوابم پس شبت بخیر بابایی، دوباره باهات حرف میزنم و راستی، یه دوست خوب هم پیدا کردم حواسش به من هست پس هنوز تنها نیستم؛ خداحافظ بابایی.
پس از آن به آرامی دراز کشید و به خواب رفت. با فرا رسیدن آخر هفته در کنار پنجره ایستاده بود و به درون حیاط نگاه می کرد. تعدادی افراد غریبه را می دید که می آیند و می روند اما هنوز علت آن را درک نمی کرد. کنجکاو روی به دوستش کرد که درحال شانه زدن موهایش بود و از او پرسید. _چرا اون آدما میان و میرن؟. درحالی که مشغول بود جواب داد. _هر آخر هفته کسایی که بچه میخوان میان و بچه هایی که دوست دارند رو انتخاب می کنند تا ببرند و بزرگ کنند و در کنارشون زندگی کنند. با تعجب پرسید. _ولی چرا؟.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ بود
میشه فالوم کنی؟
قشنگ بود
فالوم مبگنی
عالییییی بودددد