فقط قرار بود یک هوا خوری ساده باشد. آن هم برای من. یک شاهدخت فراری!
این منم. یک شاهزاده فراری. البته نه از آنهایی که از دست قانون و حکومت فرار کند، بلکه فقط به خاطر وزیران پدرم. کسانی که از همان بچگی به جانم سوء قصد می کردند. پدر هم مجبور شد مرا به اقامتگاهی به خارج از قصر و پایتخت بفرستد. فقط برای محافظت از جانم. البته یک محافظ غرغرو هم برایم قرار داده که فقط بلد است از صبح تا شب سرم را منفجر کند. به تک تک کارهایم ایراد بگیرد. برای همین تا میتوانم ازش دوری میکنم. من یک دختر آزاد بودم، نقاشی میکردم، در حیاط قصر برای خودم بادبادک بازی میکردم، چگونه میتوانم زیر بار زورگویی های او بروم؟!
مثل همیشه امشب هم برای قدم زدن، تنها می روم. فضای اتاقک انحصار شده ام به قدری خفه کننده و غیرقابل تحمل است که انگار بیشتر شبیه زندانی هستم تا یک شاهزاده! قدم زدن در محوطه ساکت و خلوت پشت اقامتگاه، روحم را آرام میکرد. به صدای خش خش علف های زیر پایم گوش می دادم که متوجه شدم، دو چشم طلایی از میان تاریکی درختان بهم خیره شده اند. یک ببر. بزرگترین ببری که تا به حال دیده بودم، جلو آمد. احساس خطری نمیکردم و فهمیدم دستش زخمی شده. نشستم و گفتم :«ببر بیچاره! کی اینکارو باهات کرده؟!». روبان مویم را باز کردم و به دستش بستم. البته درست مثل همه حیوانات، به جای تشکر غرش وحشتناکی سرم کشید و رفت.
دوهفته، هر شب کارم شده بود منتظر ماندن برای برگشت ببر. شاید فکر مسخره بود ولی همین خیال سرگرمم کرد. یک شب درست مثل شب های دیگر به دور از چشم «گتان» منتظر بودم. همان لحظه شوریکن فلزی از کناره صورتم عبور کرد. رویم را که برگرداندم، دو مرد نقاب دار روبه رویم بودند. گیر افتادم. حتی اینقدر سبک سر بودم که به گتان نگفته بودم کجا هستم. سعی کردم صدایم نلرزد :«شماها کی هستین؟!». برق شمشیرهایشان نشان می داد شوخی ندارند. دیگر کارم تمام است. همان لحظه که چشم هایم را بستم، غرشی را شنیدم. حمله یک حیوان وحشی. به خودم آمدم، فهمیدم سایه ای به آنها حمله کرده و آنها هم از ترس جانشان فرار کرده اند. با خیال آسوده گفتم :«اوه گتان! منتظرت بودم!». اما او محافظ من نبود.
یک اشراف زاده اصیل و کامل. با موهایی حتی از جنس شب هم سیاه تر. شمشیرش را غلاف کرد و گفت :«حالتون خوبه بانوی من؟!». خواستم بپرسم تو کی هستی. چرا باید به من کمک کنی. روبانی از جیبش بیرون آورد و در دستانم گذاشت. با لحن ملایمی گفت :«ممنون بابتش». برق از سرم پرید. با پوزخند گفتم :«پس شما صاحب اون ببر زخمی هستین؟!». لبخندی زد و گفت :«تقریبا. یه همچین چیزی». مطمئنم گتان از ملاقات من با او خوشحال نخواهد شد. خواستم به اقامتگاهم برگردم که گفت :«بانو، همراه من بیایین». ایستادم. دوباره حرفش را تکرار کرد. پدرم به نقاط عطف در زندگی باور داشت و همیشه میگفت نباید آنها را از دست داد. اگر درخواستش را رد میکردم، باید تا آخر عمر درکنار گتان می ماندم و غرغرهایش را تحمل میکردم. دیگر حتی مطمئن هم نیستم پدرم را دوباره خواهم دید یا نه. اما اگر میرفتم، شاید به چیزهای بیشتری می رسیدم. من به دنبال جواب برای سوالاتم بودم و از هیچ فرصتی دریغ نمیکنم.
بعد از طی مسافتی بالاخره به اقامتگاه او رسیدیم. یک قصر کامل و زیبا. این شخص زیادی مشکوک است. یاد داستان های پدرم افتادم که وقتی کوچکتر بودم برایم میگفت. محافظان مقدس، اربابان حقیقی سرزمین. آنها جنگجوهایی بودند که به خاطر موهبتی که بهشان داده شده، میتوانند به شکل یک جاندار خاصی دربیایند. یک ببر، یا یک روباه و درنا. اما آنها فقط در کتاب هایم جا دارند و نمیتوانند واقعیت داشته باشند. چگونه بپذیرم این مرد یکی از نه جنگاور سرزمینم و وارث حقیقی تاج و تخت است؟! اینقدر درگیر افکارم بودم که صدایش را نشنیدم :«حالتون خوبه بانو؟!». سرم را تکان دادم. اسمم را پرسید. پاسخ دادم :«تاکارا میساکورا». سرش را تکان داد :«شاهزاده خانم درسته؟!». پس او خبر داشت. پوزخند زدم و گفتم :«فکر کنم من باید از شما بپرسم که کی هستین. مثل اینکه از قبل درباره من شنیدین و خبر دارین». لبخند ملایمی زد و گفت :«نه همه چیز رو بانوی من. هنوز نمیدونم چی دوست دارین، از چی بدتون میاد، آرزوهاتون، افکارتون و خیلی چیزهای دیگه که هنوز نمیدونم. اسم و رسم آدما هیچ وقت بیانگر عواطف اونا نیست. من شیجاکی هستم». اسم خانوادگی ندارد. پس شکم کم کم تبدیل به یقین خواهد شد. بالاخره پرسیدم :«محافظ مقدس یا یه همچین چیزی؟!». ابروهایش بالا رفت :«درسته؛ یه همچین چیزی».