
اینم پارت 5 🦋✨
خب، حالا بگذارید از روزهای هیجانانگیز بعد از قبولیم بگم. بعد از اینکه زبان کرهای رو یاد گرفتم، حس میکردم که به دنیای جدیدی نزدیکتر شدم. هر روز چند کلمه جدید یاد میگرفتم و سعی میکردم جملات رو به درستی بگم. این کار به من اعتماد به نفس میداد و حس میکردم که دارم برای سفر به کره آماده میشم. یک روز، تصمیم گرفتم که به کمپانی وای جی زنگ بزنم. قلبم تند تند میزد، اما میدونستم که باید این کار رو بکنم. وقتی تماس گرفتم، صدای یک خانم مهربون رو شنیدم که به من گفت: "سلام! خوش آمدید به وای جی. چطور میتونم به شما کمک کنم؟" با کمی استرس، گفتم: "سلام! من ا.ت هستم و میخواستم دربارهی سفر به کره بپرسم." بعد از چند دقیقه صحبت، فهمیدم که کمپانی هزینه سفر به کره رو میریزه. وقتی این خبر رو شنیدم، حس میکردم که دارم پرواز میکنم! این یعنی من واقعاً به کره میرم!
حالا باید برنامهریزی میکردم. یک روز که مادرم خونه نبود، تصمیم گرفتم قایمکی برم. میدونی، نمیخواستم او رو نگران کنم. وقتی مطمئن شدم که هیچکس خونه نیست، سریع وسایلم رو جمع کردم و به سمت فرودگاه رفتم. قلبم تند تند میزد و حس میکردم که دارم به یک ماجراجویی بزرگ میرم. وقتی به فرودگاه رسیدم، همه چیز خیلی هیجانانگیز بود. بلیط هواپیما رو گرفتم و به سمت دروازه پرواز رفتم. وقتی سوار هواپیما شدم، حس میکردم که دارم به یک دنیای جدید سفر میکنم. تمام مدت پرواز، به این فکر میکردم که وقتی به کره برسم، چه اتفاقاتی در انتظارم هست.
بالاخره بعد از یک پرواز طولانی، به کره رسیدم. وقتی از فرودگاه خارج شدم، حس میکردم که در یک فیلم هستم. همه چیز جدید و هیجانانگیز بود. حالا باید به کمپانی وای جی میرفتم تا ببینم اعضای گروه کی هستن و چه کارهایی در انتظارم هست. وقتی به کمپانی رسیدم، قلبم به شدت تند میزد. حس میکردم که اینجا نقطه عطفی در زندگیام هست. من آماده بودم تا به دنیای جدیدی که همیشه آرزوش رو داشتم، وارد بشم.
ممنون تا اینجا اومدید 🦋😁 امیدوارم خوشتون اومده باشه 🦋✨ تا پارت 6 بای بای 🧚💗
خوب دیگه بای بای 🦋✨
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)