من توشیکو کامو هستم از خاندان کومو که برای اولین بار در دبیرستان جوجوتسو حضور پیدا میکنم!
من توشیکو هستم. دختر سال اولی در دبیرستان جادوگران. قرار نبود که اینجا حضور پیدا کنم ولی به خاطر تکنیک ارثی ای که از پدرم بهم رسیده، دارای قدرت جوجوتسو شدم. هرکسی نمیداند چگونه سرنوشتش رقم میخورد. قرار بود پیانو را ادامه دهم تا به چیزی که میخواهم برسم یعنی اجرای زنده در سالن مرکزی شهر! اما دیگر از آن رویاها خبری نیست. به اجبار پدر، به اینجا آمده ام و حضور نوریتوشی کار را قطعا برایم سخت تر میکند. رقابت با او یا پذیرش کمکش؟! هرگز! من دختر موکتاوا به کسی اجازه نمیدهم که توانایی هایم را نادیده بگیرد!
روز اول، او مرا به دبیرستان برد. در طول راه آن سکوت همیشگی روی اعصابش را حفظ کرد. انتظار داشتم حداقل یک نصیحتی یا حرف به درد بخوری بهم بگوید ولی هیچی! به در ورودی که رسیدیم، گفت :«توشیکو، ناامیدم نکن». بدون هیچ حرفی یا حتی خداحافظی رفتم. چه فکری میکند؟! از همان اول از او نفرت داشتم. کسی که وارث قبیله کامو است نباید هم با رده پایینی مثل من دمخور شود. بچه تر که بودم همیشه طرز استفاده از نفرینش را نشانم می داد. بهش افتخار میکردم. قهرمانم بود. اما زمان خیلی چیزها را تغییر میدهد.
به محض ورودم با فردی عجیب روبه رو میشوم. موهای سفید با یک عینک آفتابی. با رفتار بچگانه ای میگوید :«توشیکووو! بالاخره رسیدی!منتظرت بودم!». خودش را معرفی میکند :«من ساتورو هستم! مربی جادوگران سال اولی دبیرستان. لطفا دنبالم بیا تا اتاقت رو نشونت بدم!». به دنبالش میروم. از قرار معلوم با سه شاگرد دیگر سال اول هستم. اتاق کوچک ولی دنجی است. وسایلم را میگذارم و تشکر میکنم. میگوید :«وسایلت رو که گذاشتی، بیا تا با بقیه هم آشنا بشی!». بعد از چند دقیقه به فضای بیرون میروم. ایتادوری، فوشیگورو و کوگیساکی سال اولی های دبیرستان و همکلاسی های من هستند.
کوگیساکی دختر سرزنده و شادی است. ایتادوری هم یک بند حرف میزند و از محیط دبیرستان تعریف میکند. فوشیگورو کاملا ساکت است. پدر گفته او از قبیله قدرتمند زنین است و نباید هیچگاه او را دست کم بگیرم. پوزخندی میزنم و میگویم :«پس تو کاربر نفرین سوکونایی؟! به نظر که خیلی جالب میای یوجی!». منظورم را نفهمید و خندید. چقدر این آدم میتواند روی اعصاب باشد؟! استاد ساتورو میگوید :«باید بریم با سال بالایی ها آشنا بشین! مطمئنم که خوشحال میشن به چندتا سال اولی تمرین بدن!». این یعنی روز اول قرار است به سختی بگذرد و هنگام غروب از خستگی نتوانم خودم را به اتاقم برسانم!
سال بالایی هایی که در محیط بیرونی دبیرستان تمرین میکردند، ماکی زنین، توگه اینوماکی و پاندا هستند. تعریف هایشان را زیاد شنیده بودم. مخصوصا در جریان آن رژه شبانه. یک هنرنمایی بی نقص بود. یکی یکی خودشان را معرفی میکنند. ماکی زنین با اینکه توانایی دیدن نفرین ها را نداشت ولی در استفاده از سلاح بی نقص عمل میکرد. یک جنگجوی کامل. پاندا خیلی باهمه مان به خوبی رفتار کرد. احساس کردم یک عروسک سخنگوی جلویم ایستاده و بالاخره اینوماکی. صحبت کردنش را متوجه نمیشدم. پاندا گفت :«نگران نباش؛ یکم که بگذره میتونی حرف هاش رو متوجه بشی. برای محافظت از خودتونه که مجبوره اینطوری حرف بزنه!». راست هم بود. کوچکترین حرفش به راحتی می تواند نفرینش را آزاد کند. زنین گفت :«خب سال اولی ها، بیایین شروع کنین که خیلی کار داریم!».
بالاخره هنگام غروب، از دستشان خلاص میشویم. آن هم به واسطه سرکشی استاد ساتورو. ایتادوری خسته میگوید :«ولی ممنون استاد! اگه نیومده بودین احتمالا پاندا و زنین ما رو به کشتن می دادن! وای...خیلی گشنمه». همگی به طرف پانسیون برگشتیم تا شام بخوریم. من ایستادم و دنبالشان نرفتم. کوگیساکی پرسید :«چیزی شده کامو؟! نمیای؟!». سعی کردم کمی لبخند بزنم. گفتم :«شما برین، من یکم نیاز دارم تنها باشم». به حرفم گوش داد و رفت. به طرف محوطه پشتی دبیرستان رفتم. مکانی آرام و ساکت و صد البته سرسبز. نگاه کردن به زیبایی برگ های گیاهان، بهم آرامش می داد. همان لحظه صدایی شنیدم :«پس تو جزو خاندان کومو هستی؟!».
:«تو کی هستی؟!». شبح از میان درختان پیدا میشود. میگوید :«زنین. مای زنین». میگویم :«اوه پس تو همون خواهر شکست خورده ماکی هستی؟! احتمالا باید بهت بگم خوشبختم». لبخندش محو میشود. میگوید :«ماکی؟! اونی که حتی توانایی دیدن نفرین ها رو هم نداره؟! شایعه های جالبی میشنوم». از کنارش عبور میکنم :«شایعه نیست. عین واقعیته. همه میدونن که ماکی همیشه برتر بوده و تو نمیتونی این حقیقت ناخوشایند رو عوض کنی». اسلحه اش را به سمتم میگیرد. با خونسردی میگویم :«اشکال نداره اگه بخوای بجنگی ولی مطمئن باش قبل از اینکه کاری کنی، شکست خوردی». پوزخندی میزند. سایه های دیگری هم پیدا میشوند. کوکیچی موتا، آئوی تودو و کاسومی میوا. از رده بالاترین جادوگران جوجوتسو اما اینجا چه می کردند!؟
:«خیلی جالب داره میشه. استاد ساتورو و ایوری اگه بفهمه یه سال اولی رو گیر اوردین، مطمئنا براتون دردسر میشه. عواقبش رو مدیر بهتون نشون خواهد داد». حتی اگر از تکنیک همگرایی هم استفاده کنم، نمیتوانم همه را شکست دهم. آن هم تعدادی از درجه های بالا. مای گفت :«خب توشیکو، میخوام ببینم چقدر حرفه ای هستی». گلوله را به سمتم شلیک میکند ولی قبل از رسیدن، آن را به دو نیم تقسیم میکنم. تودو میخندد و دست میزند :«قویه! مای اون قویه!». قبل از اینکه بتوانند کاری دیگه ای انجام دهند، کسی میگوید :«هی، اینجا چه خبره؟!». استاد ساتورو، سال بالایی ها و هم رده های خودم. ماکی میگوید :«مای. گفته بودم این دور و بر پیدات نشه». پاندا مشت هایش را بهم می کوبد :«بالاخره یه رقابت حسابی!». قبل از اینکه دو طرف درگیر شوند، مای همه را راهی میکند تا بروند. قبل از رفتنش میگوید :«مواظب باش کامو. بالاخره باهم رودر رو میشیم!». ممنون استاد و ممنون از همه. امیدوارم تجربه های زیادی درکنارتان داشته باشم
قلم ایشوننن🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐♾️
بوس به کلت
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین کاربر ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂
ممنونم حتما
💓🫂
پرفکت✔️
ماچ به چشمات 3>
عه از جوجوتسو هم نوشتییی
هر انیمه ای به ذهنم بیاد مینوسم یهو دیدم عححح جوجوتسووو!! 😂✨🍹
زیبا بودد))
به زیبایی خودت
🛐✨️
بیا بپرستمت :>>>
🫂
چقدر قشنگگ بوددد
ممنونم نفس