
واقعا انتظار این همه استقبال رو نداشتم!- ممنونم از ناظر که پستمو منتشر میکنه'-

مقدمه: موقعیت اینطوریه که تو و بغل دستیت گیلدا در حال پیاده شدن از قطار هاگوارتز هستید تا پا به دنیایی جادویی و پر از جادو بشید و سفرتونو همراه با چندین بچه دیگه شروع کنید...

ویو ا/ت: زمانی که شنیدم پدر مالفوی یه راوخ گرم (برعکس) بوده تنم لرزید و خاطرات گذشته برام تداعی شد... -فلش بک به چند سال پیش- در حال قدم زدن توی راهرو بودم که تئودور ، همون بچه ی قلدر و عوضی رو پشت سرم حس کردم. به سرعت به سمتش برگشتم که همون لحظه یه کاسه سوپ داغ توی صورتم کوبیده شد.روی زمین افتادم و صورتمو با دستام پوشوندم.صدای خنده بچه ها از همه جهت ازارم میداد و باعث سردرد فجیحم شده بود... -پایان فلش بک- با قدم های آرام و شمرده شمرده از قطار خارج شدم و به مردی قد بلند و چاق که موها و ریش های بلندی داشت نگاه کردم.او خیلی مختصر و ساده خود را "هاگرید" معرفی کرد و از ما خواست به دنبال او برویم.

مثل جوجه اردک های کوچک پشت سر مردی که حالا فهمیده بودم اسم او هاگرید هست به راه افتادیم.هر از گاهی گیلدا رو کنار خودم میدیدم که سعی داشت دنبالم بیاد.به اطرافم نگاه کردم و سعی کردم در یک نگاه کلی تمام منظره رو از نظر بگذرونم ،اما قطعا اینکار ممکن نبود! ما در هاگوارتز بودیم، جایی که گیاهان جادویی به سمتمان میچرخیدند و چمن های تازه و شاداب پاهایمان را نوازش میکردند، جایی که هرازگاهی پرنده ها از بالای سرمان پرواز میکردند.مگه میشد که در یک نگاه همه را از نظر بگذرانیم؟ همینطور که مشغول دید زدن قلعه و اطرافش بودم نفهمیدم چطور اما یک لحظه خودم رو بین زمین و هوا معلق دیدم...

خدای من! داشتم زمین میخوردم؟ پاهایم به پله ها گیر کرده بود و هر لحظه مثل برق و باد اتفاق می افتاد.در حالیکه به زمین نزدیک تر و نزدیکتر میشدم دستامو سپر کردم و اونارو جلو آوردم.چشمامو بستم و به این فکر کردم که قراره چقدر توسط دانش آموزان مسخره بشم... سه ثانیه تا برخورد،دو ثانیه تا برخورد،یک ثانیه... اتفاقی نیوفتاد که باعث شد آروم آروم چشمامو باز کنم.با صحنه ای که دیدم تقریبا از تعجب شاخ درآوردم! سرم با فاصله ای خیلی کم،خیلی خیلی کم به اندازه ۵ سانتی متر از زمین فاصله داشت.کم کم متوجه حس درد در بالای سرم کردم و دستامو به سمتش بردم و در کمال تعجب با یه دست کشیده و استخوانی روبهرو شدم...

بلند شدم و به سمت دست برگشتم که هنوز روی سرم بود.با دیدن دراکو مالفوی،همون اسلیترینی راوخ گرم(برعکس) با سرعت دستشو از بین موهام خلاص کردم و بهش نگاه کردم که با پوزخند سرتاپامو برانداز کرد . با همان پوزخند مسخره اش شروع به حرف زدن کرد :'حواست باشه پاتو کجا میزاری ، قمحا(برعکس)! پشتمون بهش کردم و ترجیح دادم جوابشو ندم.نمیخواستم باهام سر لج بیوفته . از اون به بعد سعی میکردم پاهامو کنترل کنم تا ایندفعه دیگه آبروریزی به بار نیارم!

پس از طی کردن مسیری طولانی و پر از پله بلاخره به سالن اصلی هاگوارتز رسیدیم.جایی که حالا به خاطر جشن اول سال تزئین شده بود.تابلو های زنده و دوستداشتنی که به ما خوش آمد میگفتند و چراغ های رنگی و غذا های متنوع بخشی از تزئینات سال جدید تحصیلی بودند.با شور و شوق به سالن نگاه کردم و خواستم به گیلدا بگم که اینجا چقدر قشنگه ، که البته که گیلدای شیطون رو کنارم پیدا نکردم.در عوض صداشو شنیدم که بلند صدام میکرد درحالیکه روی یکیاز میز ها نشسته بود و برام یه صندلی گرفته بود.به سمتش رفتم و گفتم : اینجا چقدر قشنگه! اون بدون مکث باهام موافقت کرد.مشغول خوردن غذا شدیم که صدایی عجیب توجه مارو به خودش جلب کرد...

خب خب ممنون از استقبالت از پارت قبل،این پارت رو هم شرایطشو تکمیل کنید پارت بعد آمادست که سریع بزارمش.بیاین نتیجه شرایطو ببینید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعدییییییی🫶🏻🤍
عااالییی بود لطفا زودتر بزااار
درود👋
دوستمیه کانال تو روبیکا زده از هری پاتر فعالیت میکنه🫠
نیاز به حمایت داره🥺
HarryP🎃otter_sena🎃rio🎃@
لینکش بدون استیکر،میشه عضو شی؟اگه داری البته! 🥹
بعدی اهم اهم مشکل از کیبوردمه
بفدی
رسیدددد
کاشکی من جای اون بودم دراکو کمکم میکرد😪🤤
ادامه
خیلی عالی بودددد:))
خسته نباشی ادامه بده ما حمایتت میکنیم
بله
لطفااااااا