
سلام ملیکس هستم این داستان ابشارجاذبه ایه. بلاخره بعد از کلی زجه زدن یه ایدهی شاید متفاوت به سرم زد از ایده ام مطمئن نیستم که متفاوت باشه نمیدونم شاید باشه شاید هم نه

نمیدونم چرا دست از سرم بر نمی دارن.دارم دیوونه میشم.کابوس هام به طرز سر سام آوری زیاد شدن وهر لحظه به مرز جهنم نزدیک تر میشم .همه چیز مثل یک کابوسه.عذر میخوام خودم رو معرفی نکردم من دیپر پاینز هستم در واقع ماسون پاینز. دیپر یه اسم مستعاره.یه خواهر دوقلو به اسم میبل دارم، ۱۴ سالمه و این سومین تابستون باحال ، پر ماجرا،پر بدبختی و پر کابوس منه.میدونید دیگه دارم به این نتیجه میرسم که اونها وجود من رو حس میکنن ، من رو میبینن و بومو حتی اگر من قطب جنوب کره ی زمین باشم و اونا شمال حس میکنن.نمیدونم خواهرم، خانواده ام يا حتی دوستام و کسایی که میشناسمشون الان کجان؟جاشون امنه؟حالشون خوبه ؟هیچ چیز نمی دونم. تنها چیزی که می دونم اینه که شیطان منتظرمه و الان همه ی شیاطین در حال تعقیبم هستن.ایول یک در مطمئنم راه فرار و نجاتم همینه،خداحافظ دیوانگی. خداحافظ فرار نفس گیر.خداحافظ کابوس.

از در گذشتم. نفس راحتی کشیدم در من رو به جنگل رسونده بود تا فکر کردم نجات پیدا کردم و سرم رو پایین انداختم،شمشیری زیر گلوم قرار گرفت و سرم رو آروم بالا آورد. ماتم برد.انگار سنگ خشکم زد.امکان نداره اون بیله اونا هم بیلای دیگه با رنگ های دیگه.اونا همشون میبلن . اینایی هم که برای من گارد گرفتن و شمشیر یکیشون زیر گلومه خودمن.قضیه چیه؟نکنه توهم زدم؟پپپپووووووففففف مزخرف نگو. اینم یه کابوس دیگست .به محض اینکه بیدار بشم دوباره توی اون سلول به زنجیر ها آویز شدم به خاطر اقدام به فرار.نگاه کن بهت ثابت می کنم با لمس این شمشیر، اگر که کابوسه گه نه حسش می کنم نه خون میاد و اگر واقعی باشه ......خب .......خدا خودش به دادم برسه. تیغ شمشیر رو لمس کردم تیز بود ،خب هنوزم عذر موجه ای برای کابوس نبودنش نبود پس با وجود چشم های چهار تا شده که خیره به من بود انگشتم رو محکم روی تیغ شمشیر کشیدم یه قطره خون روی زمین ریخت.انگشتمو به طرف صورتم بردم واقعا خون خودم بود

(نکته :اونجا فقط روح کهکشان ، نگهبان آبی ،دیپر فایت ،دیپر ریورس ،شاهزاده ی رویا، میبل ریورس و میبل فایت حضور داشتن) از زبان دیپر فایت:گفتم:《میبینید با چه کسی طرفیم پسره ی روانی اون از کاری که یه ثانیه پیش کرد این از این یکی که با دیدن خون خودش غش کرد . نازک نارنجی لوس》میبل ریورس در حال ور رفتن با خنجرش بهم تیکه پروند:《اوه خدای من ببین کی این حرف رو می زنه پسری که با بغل کردن خواهرش می خوابه .اوخی گوگولی بهت برخورد ؟نکنه میخوای گریه کنی؟》زد زیر خنده و با دیپر ریورس آرنج هاشونو بهم کوبیدن . دیپر ریورس:《احیانا نمی خوای تو هم بری کنار اون به قول خودت نازک نارنجی لوس بیفتی؟》دوست داشتم برم یه مشت بار جفتشون کنم که ویل دستشو روی شونم گذاشت:《کار اشتباهی نکن تو به میسو قول دادی هر کاری هم که کردن آروم باشی.باور کن تو هم بعد از یه مدت به این کاراشون عادت میکنی .هر چی نباشه بلاخره یه چند سالی بهشون خدمت کردم خوب میشناسمشون 》
با لبخندی زورکی که سعی در پنهان کردن اخم نارضایتیم داشت گفتم:《قيافه ی من شبیه ادماییه که مشتاق به کنار اومدن با چیزی هستن ؟اگر منو نمیشناسی از کیل بپرس.ببین آدمیم که با چیزی کنار بیام یا نه؟》ویل آهی کشید و گفت:《هر طور مایلی .فقط میخواستم یادآور بشم که اگر به قولت عمل کنی میسو تا ابد پشتت رو خالی نمیکنه》دستش رو از روی شونم کندم و انگشت اشارهمو رو به طرف صورتش بردم:《هی من خودم حواسم به خودم هست نیاز به این ندارم که کسی ازم پشتیبانی کنه》یک ثانیه نفسم برید انگشت اشاره جلوی صورتش تبدیل به مشت شد:《نکنه تو فکر می کنی من ضعیفم؟》کمی ترسید و با لکنت گفت:《 نه نه به هیچ وجه فقط منو نکش》مشتم رو پایین اوردم و هوفی کشیدم. دیپر ریورس خیلی خشک گفت:《تا بوده همین بوده همیشه همین جمله رو تکرار میکنه "فقط منو نکش"راستش اینطوری که می کنی بیشتر آدم وسوسه میشه بکشتت . پس اگر واقعا قصد مردن نداری نه الکی وسوسه کن نه وقت مارو بگیر.فهمیدی یا میخوای چشمت رو در بیارم ؟》 ویل جلوی پای دیپر ریورس زانو زد و گفت:《نه ارباب من رو ببخشید ارباب نمی خواستم وسوستون کنم ارباب》دیپر ریورس پوزخندی زد.کیل:《واقعا مای ننگ میسو وتمام سایفر ها هستی حالم رو بهم زدی با ارباب ارباب کردنت .خیلی بی عرضه ای ، احمق》بلاخره روح کهکشان که بالای سر اون یکی دیپر بود که غش کرده بود گفت:《میشه لطفا یک ثانیه اون زیپای محترم رو بکشید؟》همگی از دم خفه شدیم.نگهبان آبی که تازه از کار شناسی کردن برگشته بود به دنیای واقعی گفت:《از لباساش که پاره پاره شده و تمام بدنش زخم و کبوده و اینکه با چه حالی پرید توی قلمروی میسو و اون نفس عمیقی که وقتی زانو زد از دهنش خارج شد مشخصه که بدنش ضعیف شده ،مدت زیادی توی اسارت بوده و خیلی شکنجه شده .بدون شک مدت زیادیه که ارتباطش با دنیای خودش قطع شده ولی بازم بهتره همه ی ماجرا رو وقتی به هوش اومد از خودش بشنویم. راستی داشتید درباره ی چی حرف میزدید؟عذر می خوام توی فکر بودم متوجه نشدم 》
میبل ریورس طعنه زد:《نگران نباش تو توی این جمع پسری نیستی که خواهرشو بغل میکنه و میخوابه درسته مگه نه؟》اخمی بهش کردم:《اگر جرأتشو داری به خودم حرفتو بگو》میبل ریورس با مظلومیت گفت:《نه بابا چه حرفی. نکنه تو پسری هستی که تا خواهرشو بغل نکنه خوابش نمیبره؟》عصبانی شدم بازوشو گرفتم و فشار دادم:《منو مسخره نکن وگرنه آن چنان بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن》دیپر ریورس دستشو روی سینم گذاشت و هلم داد:《هی حواست به کارا و حرفات باشه.اگر حتی اتفاقی هم انگشتت به خواهرم بخوره روزگارتو سیاه میکنم . اگر اعصاب نداری به ما مربوط نیست》
جلوی چشمم بشکن زد و ادامه داد:《فهمیدی یا نه جوجه؟آفرین پسر خوب بشین و بزار بزرگ تر ها صحبت کنن》دوست داشتم خفشون بکنم که اون دیپر تازه وارد شروع کرد به هزیون گفتن .خواهرم گفت:《شاید بهتر باشه ببریمش تو و ازش مراقبت کنیم تا بهوش بیاد .بعد بحث رو ادامه میدیم》همه سرمون رو به نشونه ی تایید تکون دادیم .بدون پرسیدن نظر کسی جلو رفتم و تازه واردمونو کول کردم:《 باور نمیکنم انقدر سبکه که حس میکنم یه پسر ۱۰ ساله رو کول کردم.فکر کنم خیلی مصیبت کشیده》
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
او ام جی باحال و عالی
ممنون💙💙💙💙
دوباره داستان رو از اول خودم و متوجه شدم قضیه چیه
داخل اسلاید دوم و سوم از زبون دیپر مبارز بود بعدش دیگه از زبون نگهبان آبی بود درسته ؟؟؟/درست گفتم؟؟
اولش از زبون دیپری بود که از دست شیاطین فرار میکرد ولی بعد همش از زبون دیپر فایت بود چون نازک نارنجیمون غش کرده بود😂😂😂
پارت سوم هم بنویس
چشم حتما😊😊😊💙💙💙
قشنگ بود
ممنون💙💙💙
جاااااان؟!
عالی بود ،، فقط فرزندم دیگر کتابی ننویس ،، اینگونه بر من گناه میکنی 😂
ادامه رو امیدوارم نوسته باشی
عالی بود
ممنون💙💙💙
چشم فرزند هوشمندم🤣🤣🤣
اره نوشتمش توی بررسیه
خیلی عالی بووووود 🤩🤩🤩
فقط یکم گیج شدم چجوری این بلا ها سر دیپر اومده؟🤔🤔🤔
زوووووووود پارت بعد رو بنویس 💙💙💙
توضیح میدهم فرزند صبور باش😊
قسمت بعد توی بررسیه
ممنون💙💙💙💙