
اولین داستان💟
روشنایی سرتاسر اتاق را پر کرده بود همه خوشحال بودند که یک سال جدید دیگر شروع شده و میخندیدند صدای شادی گریفیندور ها هر لحظه یک تکه از قلبم را میشکست و روی زمین مینداخت انگار دست و پام زنجیر شده بود تمام ذوقم برای مدرسه خورد شده بود به گروهی که آرزوش را داشتم نیوفتاده بودم اسلیترین! اما گریفیندور بودم با غم به سمت میز رفتم و نمیفهمیدم زمان چگونه میگذرد ولی انگار سال ها در ج.ه.نم آخرت گرفتار شده بودم، لحظه ای چشم هام به پسری با موهای بلوند و سفید با چشم های خاکستری که مانند الماس بود من قبلا او را دیده بودم متوجه شدم او هم اسلیترین است با حسرت به تمام اسلیترین ها خیره شدم اشک چشمام را خفه میکرد ولی نمیخواستم روز اول گریه کنم به هری پاتر مشهور نگاه کردم احساس رقت بهم دست داد مدتی بعد تمام ما به خوابگاه های مشترک رفتیم در خوابگاه دراز کشیده بودم انگار افکاری مانند اش.ب.اح سیاه مرا گرفتار کرده بودند اشک هایم جلو دیدم را گرفته بود
صبح برمیخیزم دیگر طاقت نداشتم به کتابخانه اسلیترین رفتم و کتاب های بسیاری برداشتم، باز چشمم به همان پسر افتاد انگار چشم هایم برایش طلسم شده بود آشفته دیده میشد، بهم نگاهی کرد دریکو" تو اینجا چی میخوای گریفیندور. (با صدای سرد گفت) من: سلام من فقط خواستم چند کتاب بخونم همین. دریکو" تو باید تو کتابخانه گروهت باشی نه اینجا. من: متوجهم ولی من از سال اول اسلیترین را دوست داشتم. دریکو" ولی تو نیستی و نمیتونی درموردش کاری کنی. لبخند تلخی زدم من: درسته ولی شاید بتونم کمی اینجا کتاب بخونم. دریکو" البته. شروع به خواندن کتاب کردم گهگاهی گوشه چشم بهش نگاه میکردم در نهایت سکوت را شکستم، من: اسمت چیه؟. دریکو" مالفوی،دریکو مالفوی تو چی بنظر نمیرسه قبلا دیده باشمت. من: من آنی آدلر هستم. دریکو" آهان فهمیدم. لبخند زدم شاید بتونیم بعدا همو ببینیم درسته؟. دریکو" اگه بخوای میتونیم ولی فردا تعطیلات کریسمس هستش یک ماهه دیگه هروقت که شد میبینمت. چشمام با ذکر تعطیلات کریسمس افتاد من: باشه فعلا..
الان ۱ ماه از تعطیلات گذشته ولی باز هرگز با مالفوی صحبت نکردم انگار موجی از غم جلوی چشمانم است ولی خود را کنترل میکنم درحال رفتن به مسابقه کوییدیچ گریفیندور و اسلیترین بودم، شنیدم صدای هق هق کسی میاید به دنبال صدا گشتم اتاق تعویض لباس بود در را بار کردم دیدم مالفوی است که خیلی نگران نشسته و از دستش خ.و.ن میریزد من: واقعا خودتی؟ داری چیکار میکنه. دریکو" چیزی نیست برو
من: ولی تو خیلی نگرانی انگار حالت خوب نیست. دریکو" از این زندگی خسته شدم. من: اینو نگو لطفا نه. ت.یغ را از دستش دور میکنم. دریکو" هی ولش کن من دیگه نمیمونم رگم رو زدم. چشمام پر میشه من: نه لطفا نه من دو.ست دارم. دستش را با کراواتم میبندم. دریکو" چی یعنی یک نفر د.وسم داره؟. من: آره آره من هستم من دو.ست دارم. با صدای لرزان میگم. دریکو" من خوب میشم حالا برو به مسابقه نگاه کن زود باش برو بعد مسابقه بیا بیرون هاگوارتز میبینمت کارت دارم. من: باشه، میبینمت. ازش با نگرانی دور شدم
گریفیندور پیروز شده بود هیچ اهمیتی نمیداوم تنها چیزی که برایم مهم بود دریکو بود سروصدای جشن کل سالن را پر کرده بود. هری بهم نزدیک میشه هری: راستی تو چرا خوشحال نیستی. من: من خوبم فقط یکم کار دارم باید برم باشه خداحافظ. هری: چه کاری؟. جواب ندادم و دور شدم به حیاط رسیدم
دریکو را دیدم صورتش زیر نور مهتاب میدرخشید. دریکو" دیر کردی ع.ز.یزم. من: متاسفم نخواستم دیر کنم ببخشید. دریکو متوجه شد که چقدر حساس و احساساتی هستم دستم را گرفت دریکو" نیازی به عذرخواهی نیست راحت باش. من: کاس میتونستم اسلیترین باشم کاش میتونستم برگردم. دریکو چنگش روی دستم سفت شد. دریکو" اره ولی چیکار میشه کرد. یک قدم بهم نزدیک شد. من: چرا داشتی اینکارو میکردی؟ . دریکو" چیزی نیست من دچار اختلال چند شخصیتی هستم بعضی وقتا ا.فس.رده میشم. من: ولی باید بیشتر مراقب خودت باشی. دریکو" این مهم نیست، من عا.ش.ق.تم. این را گفت دستانش دور ک.مرم حلقه شد احساس کردم ل.ب هایش روی ل...:::ب هام حرکت میکند و هر لحظه پر حرارت تر میشود. با اشتیاق ادامه دادم دستم را دور گردنش انداختم. من: میتونم گروهم رو عوض کنم، پرفسور مک گونگال گفت میتونی دوباره گروهبندی بشی، دریکو"
واقعا میگی، من: البته من همیشه کنارتم تا ابد،دریکو" منم قول میدم مهم نیست چی باشه همیشه کنارت هستم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به نظرسنجی آخرم سر بزنید توییت هستش🔱🔆 جایزه هم ۱۰۰۰ امتیاز💟🐍
راستی حتما ادامش بده 👏👏👏👏
وای عالیییییییی بود
نمیدونم چرا من ب.و.س.ه رو مینویسم ناظر رد میکنه؟!
چه جالب اون تیکه هارو ناظر قبول کرد
تروخدا گزارش نکنی 🥺💖
نههه
تازه خیلی عم حال کردم🤣💔
نه من زن داداشتم😂
عالی بود،واقعا میگم.
فقط اون بخشش که بهش گفت دوستت دارم یکم آبکی بود،میدونی خیلی زود گفت دوستت دارم و دریکو هم همینجوری یکهویی گفت از زندگی خسته شدم.
بهتر بود که اول سعی میکرد از خودش دورش کنه
مرسی حتما سعی میکنم بهتر بنویسم
عالییییی بودد خیلی نویسنده خوبی میشی ادامه بده😃
مرسسییی عزیزم حتما چشم
خواهرمی؟
من خواهر دراکو عم رز مالفوی