خب اینم از این پارت فقط چند تا نکته رو بگم اول از همه اینکه ببخشید دیر شد دوم موقع امتحانات هست و زیاد وقت نمیکنم اما تمام تلاشم رو میکنم خاطرات مرینت رو بنویسم سوم بچه ها لطفا درک کنید حالم خیلی خوب نیست اما باز هم مینویسم کامت و لایک فراموش نشه ممنونم 🙂🙂
اگه بالا رو خوندی برو ادامه
اون اون پسر دوباره همو دیدم خیلی سرد بااش رفتار کردم خودم خجالت کشیدم اما خب خودم میدونم که خیلی بد رفتار کردم لباس فرم رو در اوردم میخواستم برم سمت ماشینم که یهو گوشیم زنگ خورد از آزمایشگاه بود گفتش که آزمایش آماده شده اما دکتر فردا میاد رفتم و آزمایش رو گرفتم بدون اینکه بارش کنم رفتم سمت ماشین روشنش کردم و آزمایش و کیفم رو گذاشتم روی صندلی رفتم خونه تو اتاقم نشستم که یهو چشم خورد به آزمایش بازش کردم تا یه نگاهی بهش بکنم از چیزی که دیدم شکه شدم .......چی نه امکان نداره یانی من...قطره های اشک از چشام سرازیر شد ....باورم نمیشد که من .....که یهو در اتاقو زدن و آلیا وارد شد
آلبا : مرینت ...چرا داری گریه میکنی قطره های اشک روی کاغذی که دستم بدد رو خیس کرد ..... من : چیزی نيست آلیا : اون دیگه چیه بده ببینم من :مهم نیست آلیا :بده ببینم آلیا کاغذ رو از دستم کشید بیرون که یهو زد زیر گریه و گفت :چی این امکان نداره تو تو من : آلیااااااااا ( با گریه ) ببعد از پنج دقیقه آلیا آروم شد و منو آروم کردو گفت اشکال نداره خب این مریضی خیلی سختی نیست فقط باید ناراحت نشی و استرس نداشته باشی همین من : اره اما اگه ابن اتفاقا بیوفته من بیهوش میشم و اگه این ناراحتی یا استرس خیلی زیا د باشه باعث میشه من خون بالا بیارم یا حتی بمیرم آلیا :اره اما میتونی با خوردن قرص جلوش رو بگیری من :درسته ممنون خیلی کمکم کردی فردا باید برم پیش دکتر آلیا : اره خوب کاری میکنی منم میرم آلیا خداحافظی کرد و رفت منم خدمو جمع و جور کردم آلیا بهم قول داد که به کسی نگه و پیش خودمون مثل راز بمونه بعد هم رفتم و خوابیدم فردا صبح 😀😀
خواب بیدار شدم رفتم پایین بدون اینکه صبحانه بخورم رفتم تو اتاقم و یه لباس نارنجی پوشیدم و موهامو گوجه ای بستم و رفتم سمت ماشینم رفتم به بیمارستان دکتر هنوز نیومده بود برای همین اول رفتم به مریضم سر بزنم وارد اتاق اون پیر زن شدم فکر کنم مادر بزرگ آدرین بود بیدار بود بهم سلام داد خیلی خانوم مهربونی بود من : سلام خانوم آگرست مادر بزرگ: سلام دخترم من : حالتون بهتر شده مادر بزرگ :بله با کمک های شما خیلی بهترم من : خیلی خب باشه با اجازتون مادر بزرگ : دخترم من : بله مادر بزرگ : من کی میتونم برم من : خب فکر کنم یه ساعت دیگه مادر بزرگ : ممنون دخترم من : خواهش میکنم داشتم از اتاق خارج میشدم که آدرین با کلی کمپوت و آب میوه جلوم زاهر شد
من : سلام آدرین : سلام من : با اجازه و بعد از اونجا خارج شدم رفتم سمت اتاق دکتر مکی و در زدم وارد اتاق شدم و آزمایش رو بهش نشون دادم و اونم همه چی رو بهم گفت و بعد برام یه قرص نوشت که باید هر روز بخورم از اونجا اومدم آلیا جلوی در بود همه چی رو بهش گفتم و باهم رفتیم سر کارمون و بعد کار برگشتیم خونه از دید آدرین : حالا دیگه مطمئن شدم که عاشق مرینت شدم اما چه طوری بهش میگفتم مادر بزرگ هم که حالش خیلی خوب نیست حالا باید چی کار می کردم
کامت و لایک فراموش نشه فعلا
عالی بود اجی
امیدوارم حالت زود خوب بشه
به داستانای منم سر بزن
ممنون عزیز دلم
چشم حتما
عالی بود تروخدا پارت بعد رو زود بزار خیلی کم مینویسی
چشم گذاشتم پارت بهد فرده میاد امروز هم یکی میزارم نگران نباش