سوار ماشین مامانم شدم و رفتیم خونه.توی راه مامانم می گفت" شما هو که با هم دیگه انقدر کل کل دارین پس اصلا چرا با هم دارین کار می کنین؟" منم گفتم" والا منم نمی دونم چرا با این آدمای از خودراضی دارم کار می کنم" مامانم گفت" اولا پشت سر مردم حرف نزن بعدشم تو وقتی نمی دونی داری چیکار می کنی اصلا اون کار رو نکن."
منم با لحن تمسخر آمیزی گفتم" اونا که آدم نیستن ، فرشته ان" مامانم بعدش با صورت عصبانی به من نگاه کرد و بعد دیگه چیزی نگفت خلاصه که توی راه من و مامانم دعوامون شد. اصلا این آدمای از خود راضی ارزش بحث کردن هم ندارن.
دوست دارم هر بار که می بینمشون یه مشت بزنم تو صورتشون.خلاصه که ما رفتیم خونه و قرار بود برامون مهمون بیاد. کی حوصله ی مهمون داره. مهمون های خیلی حوصله سر بری داشتیم و همراه با بچه هاشون. مامانم هم خیلی اصرار می کرد که شب بخوابن و خوابیدن من هم کل روز توی اتاقم بودم .
ولی خوابم نمی برد بالا خره یجوری سر خودم رو گرم کردم. فردا صبح شد و من می خواستم یه سر به ژانی ور چون هنوز مهمون ها نرفته بودن. به ژانی ور رسیدم و مامانم گفت که موقع بر گشتن با ماشین میام دنبالت. در ژانی ور رو باز کردم و رسیدم به طبقه ی ۴۷
منم دیگه از دست هازلی و برادراش عصبانی نبودم چون تقصیر من هم بود اما اون ها هم تقصیر کار بودن. من یسری اطلاعات هم جمع کرده بودم و می دونین چطوری؟ اون شبی که مهمون ها اومده بودن چون خوابم نمی برد رفتم یسری اطلاعات جمع کردم
عالی🤍✨
به رمان منم سر بزنید خو و لایک و نظر مهمونم کنید ❤️🔥
مایل به حمایت و پین؟!
زیر پنجاه تا فرشته نیاز دارم تا ۱۰۰۰ تایی بشم.بک میدم.
ادمین پاک کردن این پیام کاملا آزاده✅
عالی بود🌷
________________________________
یه قرعه کشی ۴۰۰۰۰ امتیازی داریم😉
هر شانس فقط ۳۰۰ امتیاز 🥳😁😇
پس بدووو شرکت کن تا از قرعه عقب نمونی😍👌🏻
به نظرسنجی(قرعه کشی)کاربر henna « توی لیست دوستام » سر بزنید🌱✨
پین؟ادمین اگه ناراحت شدی پاک کن