
سلام دوستان اینم از پارت سوم
از زبان ماریا: جیمین داشت برا خودش رخت خواب میاورد که یهو ....... بوووووققققق تق توق دنگ دونگ(صدای تصادف) دیدم تصادف شده دست بر قضا کوچه جلوی پنجه من تصادف شده بود .همه ریختن اومدن تو اتاق من فکر شوگا از خوابش زد کوکی شیر موز انداخت که بیان ببینن چی شده😂😂خدای منو از دست این روانی ها نجات بده(نویسنده از خنده مرد ) یه جیغ بلند زدم و گفتم:مگه خودتون پنجره ندارین. ... اصلا که چی مگه تیریل(یه نژاد سگ )رایگان بخش میکنن همچین نگاه میکنین. شوگا سرشو خاروند و یه خمیازه گنده کشید و رفت خوابید.
فردا صبح خدا رو شکر هیچ تمرین و برنامه ای نداشتم من اینقدر خوابیدم که شوگا اومد منو بیار کرد.دیگه خودتون فکر کنید چقدر خوابیدم . رفتم یه نودل خوردم و داشتم میرفتم که یهو نامجون گفت:چیه چرا امروز اینقدر سر شدی؟ خواب بد دیدی؟ گفتم :نه فقط از دوستتون ناراحتم چاره داشتم فرار میکردم. که یهو جیهوپ گفت:میخواهی بری برو راه باز و جاده دراز. گفتم:واقعا میتونم برم . رفتم بالا موهام و بستم هودیم رو پوشیدم وسایل مورد نیاز رو ریختم تو کوله پشتی روفتم پایین داشتم ماسک و کلاهم رو میزنم که تهیونگ برگشت گفت:واقعا داری میری؟ گفتم :نه دارم تمرین میکنم ببینم چجوری برم خشن تره. دارم میرم دیگه در ضمن بهم زنگ نزنین چون جواب نمیدم .😈 در و محکم بستم و رفتم .دیروز تو شهر بازی با یه دختر که همسن من بود دوست شدم اسمش جو سوری بود .زنگ زدم به سوری(ماریا&سوری#)&:سلام کجایی#:من بیرونم چطور؟ &:دقیقا کجایی همون جا واستا میخواهم بیام یه سری کار دارم باهم انجام بدیم#:باشه برات آدرسش رو میفرستم .
#سلام چیزی شده آخ جون الان گوشت حال میداد&چرا؟#بزاریم رو سر تو با دود کلت کباب بشه😂😂😂😂😂چیه چی شده دختر از قیافه معلومه بد جور عصبانیه &اره بابا دیشب جیمین داشت میومد پیشم بخوابم که تصادف شد...... #اها پس اینجوری . یه جا پیدا کردم پر از وسایل و لوازم التحریر کیوت .کارت آوردی با خودت ؟&اره . داستان از زبان ماریا:یه تاکسی گرفتیم و رفتیم اون مغازه سوری یه چند خیابان پایین تر ماشین و نگه داشت و ما پیاده شدیم توراه بستنی خوردیم و رسیدیم به مغازه اونجا پر از وسایل کیوت بود.&سوری.یااااااااا سوری بیا اینجا رو ببین#چیه کشتی منو &اینو ببین چه کیوت #اره .ببین دوتا داره برا خودمون بخریم یکی من یکی تو
ما اون دوتا کیف رو خردیم و از اون جایی که دست بر قضا تو یه مدرسه بودیم قرار شد باهم ببریم ما کیف هارو گرفتیم گذاشتیم تو پلاستیک و رفتیم سمت پارکی که همیشه میرفتیم &سوری جون من تشنمه میری برام آب بخری خسته ام شدم# حالا ناز و اشفه هم نری برات میگیرم داستان از زبان سوری : داشتم میرفتم آب بگیرم که دیدم نامجون زنگ زد(سوری ارمی بود و از این فرصت استفاده کرد و شماره کل اعضا رو گرفت )جواب دادم( $نامجون#سوری ) #سلام $سلام .ببینم پیش ماریا ای دیگه اره #اره حالا چرا اینقدر هولی $آدرس رو بگو داریم از نگرانی میمیریم#باشه بیا فلان پارک(خودتون اسم بزارید دیگه😐😂😂😂😂 )$باشه باشه اومدیم از زبان ماریا:دیدم ماریا داره میاد منم عین چی افتادم روش و آب و ازش گرفت و خوردم &سوری #جانم&به نظرت کار بدی کردم که قهر کردم اخه اونا عین چی پریدن روم و داش....... داشتم حرف میزنم که دیدم یه ون شبیه ون ما اومد گفتم:این ون مایه که!😐😤سوری تو بهشون گفتی اینجام#خوب ببخشید دیگه دست خودم نبود خیلی نامی اسرار کرد&زهر مار تلافی میکنم حالا وایستا .
دوستان من اینو دام یک شب مینویسم و دارم از خواب حلاک میشم نمیتونم ادامه بدم مغزم نمیکشه
بای بای ارمی
فایتینگ
کمکت بزار لایکا کن فالو کن فالو میشی
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود ولی آخه چرا سوری وقتی استفانی رو داری😎
زهر مار بمیری ترسیدم گفتم خدایا این کیه دیگه 😂😂😂😂پس خانم زد ارمی داره داستانم رو میخونه
عالی بید
داستان منم بخون
ممنون سعی خودمو میکنم تا بهترین داستان زندگیم رو درست کنم امیدواری که از خنده دلدرد کرده باشین
سلام چه باحال بود حتما ادامه بده
یه رمان بهت معرفی کنم برو بخون خیلی باحاله .. اسمش ارزوی پنهان هست محشره اسم نویسندش هم shailan
سلام ممنون
اره این رمان رو اسمش رو شنیده بودم ولی متاسفانه حوصله ندارم قسمت های قبل رو بخونم
ارزششو داره خیلی کمدی و قشنگه