
پارت آخره...
جیسون:لیلی... تو؟ لیلی:انتظار نداشتی نه؟ دختر کیوت و مهربونی که میشناختی الان تبدیل شده به این؟ جیسون:لیلی همین الان اسلحت رو بزار پایین میتونیم با حرف درستش کنیم لیلی :نه همچی اون جور که فکر میکنی ساده نیس نمیخوای قصم رو بدونی؟ بعد از اینکه توی دبیرستان از هم جدا شدیم داشتم میرفتم خونمون که دیدم 4 تا آمبولانس جلوی خونمونه مردم جمع شده بودند
فکر میکنی وقتی با جسم بی جون خانواده ام روبرو شدم چه حسی داشتم از درون فرو ریختم دیگه نمیتونستم به هیچی فکر کنم حالم به شدت بد بود از شومی که بهم وارد شده بود نمیتونستم حتی گریه کنم ماه ها وضعیتم همین بود به خاطر سوء تغذیه هفته ها در بیمارستان بستری شدم و مردم چیکار کردن هیچی فقط میگفتن انقدر لوس بازی در نیار دیگه تموم شده وقتی این حرف رو میزدن انگار یک مشت نمک روی زخمم میریختن اگه خانواده خودشون هم بود همین ریکشن رو نشون میدادن؟ نه همشون انقدر خودخواه بودن که ذره ای برای درک کردن من تلاش نکردن
سعی کردم یکم خودم رو جمع و جور کنم و برم دنبال کسایی که پشت این ماجرا بودن و میدونی چی فهمیدم؟ اینکه مقام بالا و ثروت نامحدود داشتن دلیل نمیشه آدم خوبی باشی پدرم حسابدار شرکت mg بود که یه روز متوجه اختلاس های رئیسش شد ولی ماجرا به همینجا ختم نمیشه اون فهمید خیلی از این مقامات دستشون توی یه کاسه هس اون همشون رو تهدید کرد که اگه بس نکنن توی یه نشست خبری همشون رو لو میده اون وقت اونا چیکار کردن زدن تمام خانواده ام رو نابود کردن حالا من اومدم انتقامم رو بگیرم
ولی نتونستم اونا رو بکشم چون من مثل اونا نیستم برا همین بلایی سرشون آوردم که درس براشون بشه و هرگز فراموش نکنن میدونی ولی هرچی هم که باشه هنوز حالم خوب نشده قلبم خیلی درد میکنه خیلی تنهام (اشکاش روی صورتش جاری شد و با لبخند تلخی که بر صورت داشت به جیسون نگاه کرد) همش تقصیر منه اگه اون روز زودتر برمیگشتم خونه اینجور نمیشد کاش میشد زمان رو به عقب برگردونم قول میدم دختر بهتری براشون باشم جیسون من الان چیکار کنم دلم براشون خیلی تنگ شده
جیسون: فکر نمیکردم انقدر سختی کشیده باشه اون لیلی که من میشناختم نابود شده بود توی حرفاش میشد درد رو حس کرد یه لحظه نگاهم افتاد به تیر اندازی که لیلی رو هدف گرفته بود نههه شلیک نکن. اما دیر شده بود گلوله خورد توی قفسه سینه اش به سمتش دویدم قبل از برخوردش با زمین توی آغوش گرفتمش با لبخند تلخی نگام میکرد و به زور نفش میکشید اشک هام ناخودآگاه سرازیر شدن دستم روی روی زخمش گذاشتم چیزی نیست لیلی تو خوب میشی یکی یه آمبولانس خبر کنه عجله کنید
لیلی دستش رو روی گونه ام گذاشت لیلی:هی من خوبم جیسون:نه باید بریم بیمارستان لیلی:جیسون به من نگاه کن من خوبم میخوام یه قولی بهم بدی قول بده این اتفاق رو فراموش کنی و کسی که دوستش داری رو پیدا کنی عاشقش بشی ازدواج کنی بچه دار بشی و یه زندگی عالی بسازی (دستبندی رو از مچش در آورد) اینو توی دبیرستان بهم دادی الان ازت میخوام بدی به کسی که از ته دلت دوستش داری جیسون:نه نمیخوام این حرفا رو نزن لیلی:جیسون بابت همه چیز ازت ممنونم مرسی لحظات قشنگی رو برام رقم زدی بهم قول بده هیچ وقت گریه نکنی خصوصا به خاطر من همیشه دوست دارم لبخندت رو ببینم (همین طور که اشکاش سرازیر بود لبخندی زد اینبار از سر خوشحالی بود) متاسفم و دوستت دارم (چشماش رو برا همیشه بست) جیسون: چطور میتونی بعد این همه مدت وقتی تازه پیدات کردم تنهام بزاری؟ کسی که دوستش دارم اون تویی احمق الان من بدون تو چیکار کنم قلبم درد میکنه میشه بیدار شی و بگی همش نمایش بود از اون شوخی هایی که توی دبیرستان همش باهم میکردیم (جسم بی جون لیلی رو محکم تر در آغوشش گرفت و زار زار گریه میکرد آسمون هم از غم از دست دادن عشق معشوق گریه میکرد توی اون لحظه همه ی دنیا براشون توی غم فرو رفته بود
اینم از پایان این داستان از این به بعد تک پارتی مینویسم خوشحال میشم بهم بگید تک پارتی ها ژانرش چی باشه پس حتما برام کامنت کنید قشنگام
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)