یکشنبه بیستم خرداد، ساعت 8:36 دقیقه
INTJ:(منظورت از همه چیز چیه؟) ISTJ:( هر اتفاقی که تاحالا افتاده!) ENTJ:(پس حرف بزن، کار کیه؟!) ISTJ:(همش کار ESTJ بود، هر اتفاقی که تاحالا افتاده!) INTJ:(چی؟ ESTJ؟ اما اخه چرا؟) ISTJ:(اون میخواست که خودش بشه رییس عمارت..) ENTJ:(این احمقانه ترین دلیلیه که تاحالا شنیدم! *محکم دستش رو روی میز میکوبه* مضحکه، واقعا مضحکه!!) INTJ:(باهات موافقم، اما مهم تر از همه اینکه INFJ حالا کجاست؟) ISTJ:(خوب، ESTJ اونو گروگان گرفته..) INTJ:(چییی؟ اگه اتفاقی براش بیوفته میدم همتونو سلاخی کنن!!!) ISTJ:(آخه به من چه؟) ENTJ:(تو هم تا حدی مقصری. اگه از اول همه چیز رو میگفتی اوضاع خیلی بهتر بود *طعنه*)
ISTJ:(لعنتی *زمزمه در حدی که هیچکس نشنید*) INTJ:(ما رو ببر پیش INFJ! همین الان!) ISTJ:(باشه..) ISTJ اونا رو به اتاق INFJ میبره و اونجا با صحنه ی جالبی مواجه میشن. INFJ و ESTJ در حال خفه کردن همدیگه هستن. ISTJ:(هی اینجا چخبره؟!) INFJ:(اون به منو خانوادم توهین کرد! من میکشمش!) ESTJ:(تو فقط یک احمقی! یک N احمق مثل بقیه! فکر کردید فقط چون N هستید خیلی خاصید؟) {باورم نمیشه دارم به عنوان یک N این دبالوگ رو مینویسم😂} ENTJ میره INFJ رو میگیره و ISTJ هم ESTJ رو میگیره و از هم جداشون میکنن. البته صورت ESTJ زخمی شده چون INFJ چنگش زده
ENTJ:(تو چنگش زدی؟) INFJ:(تقصیر خودشه) ENTJ:(مگه گربه ای؟!) INFJ ساکت موند چون همزمان هم از گربه بودن خوشش میاد هم از اینکه اون بهش طعنه زده خوشش نمیاد. INTJ میره INFJ رو بغل میکنه و میگه چقدر نگران بوده و بهونه های مسخره ی ESFJ رو براش تعریف میکنه و باهم میخندن {فقط ESFJ😂}
و بلاخره ESTJ و ISTJ تو دادگاهی با حضور تمامی ساکنان عمارت با حضور قاضی محترم ENTJ اجرا شد، INFJ و ENTJ به عنوان شاهد ESFJ وکیل ISTJ و ISTP شد وکیل ESTJ. و ESFP داشت برا ISTJ گریه میکرد و اینقدر به ENTJ حرف گفت که آخر ENTJ دیوونه شد و عفو رهبری به ISTJ زد، اما ESTJ به مدت سه سال در سیاه چاله عمارت زندانی میشه. همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشه اما ESTP و ENTP تمام نشد😁😂