
ناظر محترم قوانین رعایت گردیده است و ویرایشات لازم انجام شده
_پس اینجا جاییه که اونا بودند. _بله همونطور که گفتم. همراه با او قدم میزد و آن ساختمان را می گشت تا اینکه به اتاق هایی رسیدند. _این اتاق ها همون جاییه که تمام مدت قبل ش*ک*ن*ج*ه شدن بودند. دسته کلیدی توی جیبش در آورد و در یکی از آن ها را باز کرد. با باز شدن در بوی بد و غیرقابل تحملی به همراه مگس ها به بیرون آمد. اولیویا که بویش برایش غیرقابل تحمل بود دستش جلوی دماغش گرفت تا از وارد شدن آن به مجرای تنفسی اش جلوگیری کند و قدمی به عقب رفت. با عقب رفتن وجود چیزی توی جیبش حس کرد، بعد که کمی فکر کرد فهمید خ*ن*ج*ر*ش قرار دارد و گویا مرد هنوز متوجه وجودش نشده از این روی آرام دستش توی جیبش برد و خ*ن*ج*ر*ش محکم میان انگشتانش گرفت. نفس عمیقی کشید و دستش از جلوی دماغش برداشت و با خوب دیدن موقعیت با خ*ن*ج*ر به سمت گردن اون مرد ح*م*ل*ه و*ر شد ولی مرد به محض متوجه شدن زود دستانش گرفت. زور خیلی زیادی داشت و همین باعث شد اولیویا در جدا کردن دستانش از میان چ*ن*گ های او ناتوان بماند.
_ به جای تو بودم توی یک موقعیت بهتر امتحان می کردم. کمی به مچ دستانش ف*ش*ا*ر وارد کرد. از د*ر*د صورتش در هم پیچیده شد. _ و*لم کن. _د*ر*د داره؟ ولی این تازه شروع ت*ن*ب*ی*ه شدنته تا وقتی بهت حس آزادی داده میشه گ*ن*د نزنی بهش، حالا ۴۸ ساعت توی همین اتاق میمونی تا عاقل بشوی. خ*ن*ج*ر را از دستانش جدا کرد و توی جیبش قرار داد و اونو به داخل اون اتاق تاریک هل داد و در بست. بوی بد بیشتر بود و بدون چراغی در تاریکی فرو رفته بود. عصبی به سمت در خیز برد و به در کوبید. _درو باز کن، بزار برم بیرون. اون مرد هنوز در پشت در مانده بود و به ال*ت*م*اس هاش گوش می داد و بیشتر از ت*ر*س*ی*د*ن او خوشحال می شد ولی او جز دختر یک نفر دیگه هم داشت که باید بهش رسیدگی و به خوبی ازش خوش آمد گویی و پذیرایی میکرد. به سمت اتاق قرمز رنگ برگشت و اولیویا را در همان و*ح*ش*ت و کثیفی تنها گذاشت. از شدت بوی بد به سختی می شد انجا نفس کشید و اتاق در تاریکی مطلق بود. آروم دیوار گرفت و اونو لمس می کرد و دنبال کلید برق بود و امیدوار بود که حداقل یک چراغ آنجا بوده باشد. از شانس خوبش توانست بالاخره کلید برق پیدا کند و اونو روشن کند.
چراغ زرد رنگ ضعیفی وسط سقف وصل بود که فقط بخش کوچکی را روشن کرده بود. وسط اتاق تشکی کثیف قرار داشت و چشمش به سطلی خورد که در گوشه اتاق قرار داشت. به سمت تشک رفت و روی آن نشست و پاهایش توی شکمش جمع کرد. از همان جا کل اتاق رصد می کرد و دنبال چیزی برای خروج یا یک نشانه ای بود. در سمت چپش متوجه نوشته هایی روی دیوار شد که معلوم بود نفر قبلی او اون رو نوشته است. بلند شد و به سمت دیوار رفت و با همان نور کمی که روی دیوار روشن کرده بود سعی در خواندن نوشته ها داشت ولی گویا بر خلاف تصورش نوشته نبودند بلکه نقشه بودند، که در کنار و اطرافش چوب خط هایی از روزهای سپری شده کشیده شده بود.
همانجور که به آنها نگاه می کرد چشمش به اسم جودی افتاد که در کنارش تاریخی ذکر شده بود و گویا مربوط به تاریخ اولین روز د*ز*د*ی*د*ه شدنش بود. با دیدن وضع اون اتاق از تصور اینکه چه بلایی سر جودی و دوستانش آمده موهای بدنش سیخ می شدند؛ حتی از تصورش عاجز بود. تصمیم گرفت که منتظر بماند تا این ۴۸ ساعت تمام شود چون کاری از دستش در آن شرایط بر نمی آمد. از این روی بر روی تشک برگشت و پاهایش در شکمش جمع کرد و سرش روی زانوهایش گذاشت و چشمانش بست. مرد با سطلی پر از آب سرد به اتاق قرمز رفت. مایکل هنوز بیهوش بود. روبه روی مایکل زانو زد و سطل آب کنار خود گذاشت و آرام به صورتش زد تا به هوش بیاید ولی جوابگو نبود. سطل آب برداشت و آب به صورتش پاشید. مایکل با ش*و*ک به هوش آمد و درحالی که هنوز از سردی آب ن*ف*س ن*ف*س می زد نگاه به مرد کرد. مرد چسب بر روی دهانش محکم کشید جوری که از درد چشمانش بر روی هم بست و دندانش محکم به یکدیگر ف*ش*ا*ر داد. با خشم نگاه به مرد کرد و تُ*ف*ی به سمت او کرد. مرد از این کار زشت او چ*ا*ن*ه اش محکم گرفت و درحالی که ف*ش*ا*ر می داد چ*ا*ق*و*ی*ش در آورد و بر روی ز*خ*م او کشید. مایکل از درد ف*ر*ی*ا*د*ی زد.
_د*ر*د داره بچه گس*ت*ا*خ؟، تازه هنوز کلی کار داریم. مایکل چشمانش از او گرفت و به اطرافش نگاه کرد ولی اثری از اولیویا بود. _باهاش چیکار کردی؟ اونو کجا بردی لع*ن*ت*ی؟. _نگران اون نباش، بهتره فعلا نگران خودت باشی چون وضعت از اون بدتره. چ*ا*ن*ه مایکل رها کرد و بلند شد، به سمت میزی رفت که چیزهایی روی اون بود. با آب ت*ی*غ*ه های چ*ا*ق*و خیس کرد و بعد توی کیسه نمکی فرو کرد. مقداری نمک به ل*ب*ه های چ*ا*ق*و چسبیده بودند. بعد از خارج کردن چ*ا*ق*و از کیسه به سمت مایکل رفت و با دستی گ*ر*د*ن*ش گرفت و با دست دیگرش چ*ا*ق*و*ی آغشته به نمک دوباره روی ز*خ*م*ش کشید و باعث شد ز*خ*م مایکل بدتر از دفعه قبل ب*س*و*ز*د و د*ر*د بیشتری متحمل شد. د*ر*د*ش آنقدر غیرقابل تحمل بود که گویا دارند زنده زنده پ*و*س*ت از ب*د*ن*ش جدا می کنند.
ز*ج*ر دادنش برای مرد مانند لذت و صدای ف*ر*ی*ا*د*هایش مانند ملودی ای دلنشین بودند که به مزاجش خوش نشسته بود. دستمالی توی جیب لباسش در آورد و چ*ا*ق*و با آن تمیز کرد.هنوز خورده های نمک روی ز*خ*م*ش بودند و اونو آ*ز*ا*ر می دادند. مرد بلند شد و به وضع داغون او که درحال د*ر*د کشیدن بود نگاه کرد و سپس از او روی برگرداند و به سمت در رفت. _وایستا!. با این حرف مایکل بر سر جای خود ایستاد و منتظر شنیدن حرف های او بود. _تو واقعا کی هستی؟. _من یک ق*ا*ت*ل*م، یک آدم که چندین ساله از پلیس فرار کرده و در دنیای آدم ها م*ر*د*ه ام ولی درواقع با این هویت قوی تر جدید به زندگی برگشته ام، یک ج*ل*ا*د که هدفی مشخص به دنبال دارد، یک آشنای غریبه.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی
دلم برای مایکل سوخت .
به نظر من هردوتاشون میمیرن و یک پایان درام رو در پیش خواهیم داشت !
احتمال خوبیه
سلام من هم قراره بعد از امتحانات یک داستان بنویسم البته یک مقدمه در مورد داستانم نوشتم ولی ناظر هنوز قبولش نکرده میشه وقتی مقدمم پست شد بیای و داستان من هم بخونی لطفا🥺🐥💌و در موردش نظر بدی
حتما عزیزم
ممنونم🐥💌
خواهش میکنم
مایکل میمیره
عالی بودددد
مرسی گلم...به زودی همه چیز مشخص خواهد شد
عالی بود
کاش الیویا برای در آکردن اون خنجر عجله نمیکرد شاید اوضاع بهتر می شد
اره ولی خب بد اشتباهی کرد
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
پارت بعدی کی میاد
آماده هست نوشتمش مونده پستش کنم بررسی بشه
خوبه
مایکل میمیره و اولیویا فرار میکنه و به پلیس خبر میدع
احتمال خوبیه ولی باید ببینی واقعا چی قراره بشه