12:21 دقیقه چون از ساعت دوازده گذشته میشه سه خرداد 1403 بنازم ساعت و تاریخ رند😂 حال کنید
(راستی بعد بگید تا چند پارت کش بدم؟ این تموم شد میخوام یک داستان دیگه بنویسم بعد نظرسنجی میزارم از بین چندتا یکی رو انتخاب کنید) همه تایپا رفتن تو حیاط، آتششششش، آتش گرفته بود، همه وحشت کرده بودن، اما ENTJ اومد سریع همه رو به خودشون برگردوند و همه چیز رو مدیریت کرد. XSXP ها رفتن آب اوردند، INFP زنگ زد آتش نشانی، ENFJ و ESFJ داخل محل حادثه بودند برای همین یکم مجروح شدند برای همین ISFJ رفت تا اونا رو درمان کنه.
توی این هرج و مرج چشم INTJ به ISTJ افتاد، ISTJ به نظر مضطرب و عصبی میومد. INTJ:(هی حالت خوبه؟ به نظر خیلی مضطرب میایی..؟) ISTJ:(خوبم فقط این وضعیت یکم زیادی شلوغه، یعنی نامنظمه... آه میدونی که منظورم چیه؟) INTJ:(آره، فکر کنم میفهمم) ENTP بلاخره وارد صحنه میشود:(هی اینجا چه خبره؟ قیامت شده؟) INTP:(هی معلوم هست تو کجایی؟؟) ENTP:(هیچی فقط یکنفر یادش رفته بود منو از زندان در بیاره) و نگاه مرگباری به ESTP میکنه، ESTP هم لبخند عصبی ای میزنه. INTP میزنه تو سرش:(حیف من که با شما دوتا دارم تلف میشم، یعنی حیف من!) ENTP:(باشه بابا فهمیدیم انشتین داره تلف میشه) INTP:(پس چی فکر کردی؟ همه که مثل تو پاتریک نیستن! *کنایه از احمق بودن😂*) ENTP:(چی؟!) *تیکه سنگین بود😂😂*
ENFJ که نصفش باندپیچی شده بود با خودش گفت بره یک سر به INFJ بزنه، وارد اتاق میشه و میبینه که INFJ نیست!! ENFJ در ذهنش:(هممون به دست INTJ شهیدیم) و بی هوش میشه ESFJ پشت سرش میاد و با متوجه شدن وضعیت جیغ میزنه، INTJ میاد تو اتاق و حالتش تاریک میشه:(INFJ کجاست؟) ESFJ:(عااا، رفته دستشویی😥) [دستشویی آخه😂😂] INTJ:(کدوم دستشویی؟) ESFJ:(مگه چندتا دستشویی توی این طبقه هست؟؟) قیافه ی INTJ:(😤😠 از این حالت های عصبانی که بالا پیشونی شون هاله ی سیاه داره، دیگه خودتون بفهمید😂)
INTJ روی مبل نشسته ENTJ هم بی صدا برگه هاشو مرتب میکنه، بلاخره آتش سوزی هم خاموش شد. INTJ:(پس INFJ کو؟؟) ناگهان ISTJ میپره داخل اتاق:(INTJ من میدونم کار کیه عه!!!) ENTJ:(چی کار کیه؟) ISTJ سریع در رو پشت سرش قفل میکنه و زمزمه میکنه:(همه چیز...) INTJ:(منظورت از همه چیز چیه؟)
اینجا فردی رو میبینیم که پارت نمیده
امتحانا سختم رو دارم میدم، آخه شما درس و مشق ندارین😂 ریاضی دارم، بعدش عربی که باید برم عین سگ بخونم، بعدش دفاعی که بازم باید برم عین سگ بخونم🥲
پارت بعد نمیدی؟😔💔
تو کامنت پایینی جواب دادم
پارت بعدی نمیزاری؟😕
میزارم ولی فعلا تا خرخره تو امتحانم، این امتحانا کشورین باید بخونم، یک تیر هم آزمون ورودی دارم
داستان بعدی فصل دوعه عمارت mbti باشه
دیگه مغزم برا فصل دوم نمیکشه
من هستم
مردم هستند
چه ربطی داشت؟
منظورم اینکه ایده خواستی هستیم
نمد
اهم اهم
بله؟ 😂
یه نفر ۵ روزه پارت نداده
@мαяgαяιтα
اینجا یک باهوش داریم😂❤
______
منم همینو گفتما
عه یک باهوش دیگه😂
راستی
مایل به فرند؟
حتما😁
تروخدا ۶پارت کش بدهههه
تا همینجاشم بازور کش دادم من معمولا داستانای کوتاه مینویسم اکه دقت کنی داستان قبلیمم فقط یازده پارت شد البته میخواستم فصل دو براش بزارم که دیگه نشد...
همش زیر سرestjعههه
اینجا یک باهوش داریم😂❤
جدی زیر سر خودشه؟؟
نمیدونم🙄
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
به کتابچه ی لونا نیز سر بزنید 🎍
اسم کتاب های کتابخانه ی لونا : دخترک گمشده 🌹
مرسی❤
قبلا داستانت رو خوندم عالی بود
خواهش می کنم 🌷
متشکرم 🔮