یک رمان جدید از تیپ های شخصیتی
همه چیز از روزی شروع شد که یتیم خونه به intp ۱۶ (اسمش اما هست ) ساله اجازه دادند که به کنسرت باند مورد علاقش بره یعنی گروه موسیقی ام بی تی آی اون با هیجان و ذوق بلیط را گرفت و به سمت محل کنسرت حرکت کرد وقتی به اونجا رسید کمی دیر کرده بود واسه ی جبران داشت می دوید که یکهو پاس به یه جایی گیر کرد و افتاد و وقتی سرش را بالا آورد که بلند بشه
با دو تا خانم بر خورد و آنها را شناخت آنها خواهران ساندرسون ، ویکتوریا ساندرسون ( entj) و مارگارت ساندرسون (estj)بودند رئیس ها ی باند اما که از شدت خجالت سرخ شده بود با لکنت گفت خانم های ساندرسون من خیلی مفتخرم که می بینمتون ببخشید واقعا منو میشه بهم امضا بدید ؟
ویکتوریا گفت حتما دختر جون اما هم از خدا خواسته از هر دویشان امضا گرفت که ناگهان مارگارت ساندرسون گفت اون چیه تو جیبت ؟ اما گفت فلوتمه خانم. ویکتوریا گفت ما به یه نوازنده فلوت نیاز داریم بنواز تا ببینیم که آیا از پیش برمیای ؟ اما با استرس و شوق سرشار فلوتش را در آورد نفس عمیقی کشید و نواخت فلوت به او آرامش زیادی می داد حدود ده دقیقه بعد نواختنش تمام شد و به دو خواهر چشم دوخت که متحیر بودند خواهر ها گفتند خیلی خوب مینوازی دختر جون تو لیاقتشو داری که بیای تو گروه ما اگر میخوای بیای فردا صبح برای آشنایی و استخدام به این آدرس بیا اما که داشت از ذوق می ترکید گفت حتما و به سمت محل کنسرت حرکت کرد
بقیه پارت دوم
حق بود
منتظر پارت بعدی
قلی دوست داشت🥸