
لوئیزا: از این روند مسخره متنفرم! هر هفته، یک نامه از ولیعهد برای خواهرم میاد و در این روز همه جا تزئین شده و آماده پذیرایی هست! ولی بدترین قسمت مربوط به مسخره بازی های لیز هست. درسته که نامزد ولیعهد هست ولی ادای ملکه ها رو درمیاره و مجبورمون میکنه همه جواهرات خانواده السون رو براش بیاریم. تو گذشته عاشق این روز بودم، چون خوشبختی خواهرم را داشتم می دیدم ولی الان قلبم و مغزم هردو فریاد می زنند:بدبختی هات از اینجا شروع شد! روی تخت دراز کشیدم،می خواستم امروز رو نادیده بگیرم ولی کنکجاویم من را به سمت پنجره برد. لبه ی پنجره رو گرفتم و بیرون رو نگاه کردم. همان تشریفات گذشته ولی ناگهان چشمانم از حرکت ایستاد، نمی تونست خودش باشه!سعی کردم پنجره رو باز کنم، ولی الان به سمت زمستان می رفتیم در نتیجه تمام پنجره ها قفل بودند. در اتاق رو باز کردم و پله ها رو دویدم پایین، گذشته داشت دوباره مرور می شد. به پنجره های طبقه اول رسیدم ولی دیدم همچنان شک داشت. به سمت در ورودی دویدم و با عجله بازش کردم. به فردی که نامه در دستانش بود خیره شدم: موهای سفید و چشمانی سبز،صورتی که انگار الهه آن را برکت داده است، کت و شلواری مشکی و با نماد رز و مار، او کسی نبود جز مارتین المیر، دستیار شخصی ولیعهد، کسی که در گذشته بخاطر دلسوزی احمقانه اش مرد!
(موقعیت:زندگی قبلی-سن:۱۷)نویسنده: لوئیزا کشان کشان خودش را از اتاق خواهرش، دور کرد. چشمانش را بست و روی زمین سقوط کرد. صدایی آشنا تو گوشش زمزمه شد:"حالتون خوبه،بانو السون؟" لوئیزا سرش را سمت صدا گرفت. مارتین المیر، دستیار پادشاه...دستش را سمت من دراز کرد. "کمکی دریافت نکردید، مگه نه؟" لوئیزا با یاقوت های سرخش به مارتین زل زد:"نه...شاید سرنوشت برادرم مرگ خفت بارش باشد، مطمئن می شوم بنویسند،علت مرگ:غرور خواهر" سرش پایین بود:"بانوی من! من کمکتون میکنم!" چشمان لوئیزا در سکوت غرق شد:"کمکم میکنی؟" "کمک میکنم! من کلید خزانه رو دارم،همچنین من مسئول مالیاتی پادشاه هستم" خم شد،به طوری که لوئیزا ته راهرو را می دید."من میخوام کمکتون کنم،حتی به قیمت قلب و روحم!" لوئیزا با چشمان خسته به دستیار زل زد. صورتش چین داشت ولی همچنان تحسین می شد."ازت ممنونم!"(بازگشت به زمان حال) لوئیزا: درسته! میخواست خودش را فدا کنه و کرد. نگهبانان گرفتنش و تا آخرین لحظه اسمی از السون ها نبرد. نمیدونم چطور ولی پادشاه گذاشت دستیارش به دردناک ترین روش ها بمیرد و علت مرگ؟ هیچ کجا نگفتند که دزدی کرد بلکه گفتند(ملکه رو آزار داد) یا (عاشق ملکه شده بود). و من لحظه ی مرگم بخاطر مرگ مارتین طلب بخشش می کردم. مارتین خم شد تا هم قد من شود:"پس بانو لیزانا امروز خواهر کوچک و نار خودش رو برای دریافت ناه ولیعهد فرستادند؟" تو چشماش زل زدم. می خواستم بگم متاسفم، میخواستم بغلش کنم و بگم متاسفم ولی ناگهان به گوشه ی دیوار خوردم.
صدای تکون خوردن النگو ها،لیز من رو هل داده بود. با نگاه خشمگینی به من زل زد:"کدوم احمقی ازت خواست بیای اینجا؟ انگار درس دیروز برات عبرت نشد! میخوای دوباره یادآوری کنم؟" مارتین بلند شد و صدایش نسبت به صدایی که با من حرف می زد،سرد شد."نامه ی ولیعهد رو براتون آوردم." لیز نامه رو از دستش گرفت و گفت:"ممنونم! حالا میتونید برید." مقام دستیار ولیعهد یا پادشاه آینده قابل احترام هست حتی برای دختر یک دوک چه برسد به لیز که دختر یک مارکیز بود و هنوز نامزد رسمی ولیعهد هم نشده بود. با بسته شدن در ها خانه، لیز با خشم بع من زل زد:"با خودت چی فکر کردی؟ گرفتن نامه؟ حتی اگر یک لطف بود باعث می شد شایعات پشت سرم قدم بزنند. فکر کردی کی هستی؟" دستش را برد بالا و روی گونه ام هدف گرفت ولی انگار پشیمون شد."نمیخوام روز خوبم رو بخاطر تو خراب کنم!" و من را تنها گذاشت. "از دشمن تراشی خوشت میاد لوئی؟" به لیام نگاه کردم که با پوزخند سرتا پام رو تماشا می کرد. بهم نزدیک تر شد."بهش که فکر می کنم تو قبلا خیلی بیشتر شبیه یک دختر ۱۱ ساله بودی الان-" بلند شدم. "الان چی؟شبیه یک زن ۴۰ ساله ام؟"-"نه! تصحیح میکنم حرفمو! شبیه یک دختر ۱۱ ساله ی کور بودی ولی الان انکار بیناییت برگشته! امیدوارم دوباره توسط لیز کتک نخوری!"-"این حرفت رو محبت در نظر نمیگیرم!" جوابی نشنیدم. ولی دختر ۱۱ ساله ی کور؟ یعنی چی؟ ولی حالا که فکر میکنم، لیز تو زندگی قبلیم یک فرشته نبود؟ پس چرا الان...چرا دارم ازش متنفر میشم؟
صدا های خنده های خواهرم سر میز شام،آزاردهنده بود. "مادر! او من را مثل گل های بهاری باغ ملکه تشبیه کرد، و ازم خواست برای جشنواره بهاری همراهش باشم! این عالی نیست؟" قاشق را داخل بشقاب رها کردم."هنوز اواخر پاییز هست و جشنواره بهاری اواسط بهار، پس چرا برای جشنواره زمستانی دعوتت نکرد؟" نمی خواستم بدجنس باشم ولی می دونم اگه دلیلش رو تو آینده بفهمند، اون موقع فرشته ی نجات حساب میشم. لیز با ناباوری نگاهم کرد."دلیلش خیلی واضح هست، او...او" نیشخندی زدم و تو چشمای خاکستری لیز خیره شدم:"تو دختر یک مارکیزی پس جایگاه ملکه برات ساخته شده ولی اگه او عاشق یک دختر رتبه پایین باشه چی؟ میتونه او را به جشنواره زمستانی ببره و مقامش رو به عنوان معشوقه ولیعهد نمایان کند، به هرحال نام دیگر جشنواره زمستانی جشنواره"عشق" نبود؟" مادرم با جدیت گفت:"همین الان تمومش کن لوئی!" با غذام بازی می کردم."دختر دوک که میخواهد با ولیعهد غربی ها ازدواج کند، پس تنها دو خانواده ی مارکیز برای این جایگاه می مانند: السون ها و تتیس ها! دختر تتیس ها فقط ۵ ماهش هست پس این جایگاه یکی از دختران السون رو میخواهد و چه کسی بهتر از تو لیز؟" با حس کردن داغی روی صورتم کلمات را گم کردم. سوپ لیز روی صورتم ریخته بود. با خشم فریاد زد:"خفه شو! تو فقط ۱۱ سالته! فکر کردی کی هستی؟" موهام رو گرفت و کشید:"ولیعهد عاشق منه! عاشق منم می مونه! هیچ عشق لعنتی دیگه ای وجود ندارد! پس تو هم دهنت رو ببند لوئیزا السون اگه میخوای زنده بمونی!" این روی وحشیانه ی لیز... همه همیشه یک تصویر مهربان و دوست داشتنی از او داشتند: حتی من! البته تو زندگی قبلیم من اون روح وحشی و سردش را دیدم. اون غرورش که همیشه سرکوب می شد.
"اینقدر از حقیقت می ترسی که بخاطرش اون تصویر الهه ی پاک رو نابود می کنی لیز!" دستایی به میز کوبیده شد."همین الان تمومش کنید!" فریاد پدرم بود. از بلندی صدا، گریه لیلی نواخته شد. فقط ۳ سالش بود، هیچی نمی فهمید! لیلی نسبت به همسن هایش واقعا عقب تر بود. پدر میز را ترک کرد و پشت سرش مادر و لیلی گریان، روی صندلیم افتادم.پوستم سوخته بود. حسش می کردم. لیز با نفرت بهم نگاه کرد:"نمیتونستی فقط ساکت بمونی؟ مثل همیشه ساکت می موندی و فقط من رو تحسین می کردی! فقط فکر می کردی ما چه خانواده ی شادی هستیم! مثل همیشه ات! این چند روز چت شد؟ فراموش کردی که "یک سگ خوب پارس نمیکنه!"؟ فراموش کردی یک دختربچه ی مطیع باشی؟!" اون جمله...جمله ای که جواب التماس هام به لیام برای نجات زندگیم بود. لیز لیوان را سمتم گرفت. "لوئی،فقط تو همون تخیلات کودکانه ات بمون و رشد نکن! چون رشد عقلی تو، فقط نفرت انگیزترت میکنه!" اتاق فقط برای من و لیام باقی ماند. لیام دستمالی سمتم گرفت و پوزخند زد:"قارچ های سوپ هنوز تو موهات هستند!" بهش زل زدم:"پس نیاز به یک حمام درست و حسابی دارم."-"دلم برای خدمتکارت می سوزد!"-"پوستم شدید سوخته؟"-"فکر کن ۵۰ ساعت زیر آفتاب دراز کشیده بودی!"-"نمیخوای درمورد آشوبی که راه انداختم نظر بدی؟"-"نه، ترجیح میدم بشینم و ببینم کی لیز تو بغل مامان بخاطر ولیعهد گریه میکنه. امیدم را به الهه میدم"-"پس توکل میکنی به الهه؟"-"حتی بهش باور ندارم...الهه ۵۰۰۰سالش هست و هنوز از لیز هم جوون تره!" با نیشخند نگاهش کردم. میخواستم بهش جواب بدم ولی با جیغ بلندی هر جفتمون ساکت شدم. و بعد فریاد های همه:-روی صورت بانو لیلی دونه های سیاه وجود داره! -زنگبزنید دکتر! -بانو لیلی بدنش رو داغه! پس بالاخره تاوان بیماریت رسید؟
فکت:پادشاهی با رسیدن به وسط هر فصل جشنواره ای برگزار می کند. جشنواره ی بهاری یا همان جشنواره"شکوفه"...جشنواره تابستانی یا همان جشنواره "تأسیس پادشاهی"...جشنواره پاییزی یا همان جشنواره ی"الهه" و جشنواره زمستانی یا همان جشنواره "عشق....البته تو داستان همه ی اینا توضیح داده میشه....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت عالیه (:
مطمئنم میتونی یکی از
بهترین نویسنده ها بشی !🌷
همینجوری به کارت ادامه بده و
از خودت بهترین نویسنده رو بساز .🔮
با آرزوی موفقیت:لونا 🌷
به کتابچه ی لونا نیز سر بزنید 🎍
اسم کتاب های کتابخانه ی لونا : دخترک گمشده 🌹
فداتتتت
حتما سر میزنم😘
مرسییی 🌷
متشکرم 🌷
عالیهههه
مرسیییی😘