
سلام سلام اینم از قسمت یک اگر معرفی رو نخوندی برو بخون که خیلی مهمه و از ادامه اون شروع میشه و ممنون بابت نظر ها و لایک ها

خب بریم شروع داستان) از زبان مرینت: وای تو این خونه معلوم نیست چه خبره اهادیادم رفت سلام کنم سلام همینجوری که من و میشناسین من مرینت اردان هستم یه دختر معمولی اما نه با یک خانواده معمولی چون اصلا معلوم نیست تو خونه ی ما چی میگذره الان هم خانوادم دارن برای اینکه من زبون درازم و یا پرو ام بحث میکنن(بچه ها اینجا مرینت داشت داخل دلش حرف میزد) ماریا(مامان مرینت) : اصلا از این به بعد مرینت از ما جدا میشه اما تا پاریس باهامون میاد اما از ما جدا میشه و پیش خاله سابین و عمو تام تون زندگی میکنه و شما میتونین هر روز اون رو تو مدرسه دوپان که قراره ثبت نام کنید میبینید اما به هیچ کس نمی گید که خواهر و برادارید مرینت (داخل دلش) :چیشد الان چرا همه چیز سر من بدبخت خالی شد مگه من چه گناهی کردم خدا ولی خوب شدا از دست این خبر نگارای فضول در امانم اما بیا یکمی خودمو ناراحت نشون بدم مرینت :اخه چرا من باید برم پیشه خاله سابین و عمو تام
مرینت (داخل دلش) :که دیدم یک دفعه مارسل که سرش تو گوشی بود پاشد و هنگام رفتن گفت :خیلی بی انصافی هست بلوبری مگه چه گناهی کرده با اینکه همیشه با هم دعوا میکنیم اما مارسل(داخل دلش) :خیلی داشتن رو اعصابم میرفتن اخه واسه چی مرینت باید بره مگه اون چه گناهی کرده و اینقدر اعصبانی بودم که پاشدم و هنزفریم رو گذاشتم تو گوشم و از سر میز بلند شدم و هنگام رفتن گفتم: خیلی بی انصافی هست. بلوبری مگه چیکار کرده اونم جزوه خانوادهی ماست خیلی بیرهمید و شاید من و مرینت همیشه با هم دعوا کنیم اما همدیگه رو دوست داریم. ورفتم تو اتاقم (به بخشید وسط داستان میام اما هرجا که دیدید @این علامتو بدنید توی دلشونه) مرینت@:واقعا تهت تاثیر حرف مارسل بودم چون تا حالا غیرتی شدنشو برای خودم ندیده بودم مارتا:باباااااااااااااااااااا چرا تو هیچی نمیگی ها باباااااااااااااااااااا اوف اصلا...... من میرم تو اتاقم مرینت @:منم که دیگم هیچ کس چیزی نمیگه و همه رفتن بدون اینکه چیزی بگم رفتم تو اتاقم تا وسایلم رو برای فردا که قراره بریم پاریس جمع کنم و وقتی وسایل رو جمع کردم رفتم خوابیدم
(خب چون هیچ اتفاق حاصی نیفتاد ه بود میریم توی هوا پیما) مرینت@:رفتیم تو هوا پیما و نشستیم هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحالیم برای اینکه میتونم مثل بچه های عادی زندگی کنم و ناراحتیم برای این بود که پیش خواهر و برادرم نیستم شاید من همیشه با مارسل دعوا میکنم اما دوسش دارم برادر خیلی خوبیه که دیدم دو تا دست روی شونمه و داشتم از ترس سکته میکردم که دیدم مارسل و مارتا هستند گفتم:چی شده (چند دقیقه قبل) مارتا :اونی چان مارسل: بله مارتا :نگاه کن اونه چان ناراحت به نظر می رسه بیا بریم باهاش توی اتاق اخر برای اخرین بار بازی ویدیو ای بکنیم (خوب بریم زمان حال)
اوف دستم درد گرفت🤕
(خوب بچه برای اینکه هی نخوام بنویسم مرینت مارسل و مارتا برای اینها علامت میزارم برای مرینت + این علامت. مارسل = این علامت و مارتا% این علامت)
+@با مارسل و مارتا رفتیم اتاق اخر و تا پاریس بازی ویدیویی کردیم خیلی خوش گذشت و قتی رسیدیم پاریس مامان و بابا من رو با خودشون به مغازه عمو تام و خاله سابین بردن و خدوشون هم رفتن وقتی وارد شدم اول نشناختنم و وقتی همهی مشتریا رفتن گفتم :سلام خاله سلام عمو منم مرینت اونا از دیدنم خوشحال شدن و گفتن مامان و بابا بهشون گفته که دارم میام و برام اتاق زیر شروانی رو اماده کردن و وقتی رفتم تو اتاق همه جا صورتی بود و کوچیک تر از اتاق خودم اما خوب بود
مارک (بابای مرینت اینا) @:تا اون خونه ای جدیدمون خیلی راه نبود مطمئن بودم بچه ها خوششون میاد اما توی راه وقتی که حرف خونه رو میاوردم یا بابچه ها حرف میزدم هیچ جوابی نمیدادن مطمئن شدم که ناراحتن(از زبان راوی خوشگلتون مه منم :نه بابا میخوای که ناراحت نباشن مارک :تو چی می گی این وسط برو ببینم) داشتم میگفتم وقتی رسیدیم اونجا....

تادادا تمام شد منتظر قسمت بعد باشید خوب بریم یه انچه خواهید دید که نه انچه خواهید خواند واوو چه دختر خوشکلی...... به به میبینم عاشق شدی.......مهمونی کدوم مهمونی.....سلام من مرینت هستم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
گلم خانواده نه خوانواده😐
عزیزم منم نوشتم خانواده اگه اشتباه شده تقصیر کیبورد هست
عالی منتظر پارت بعد هستم
مرسی پارت بعد رو فردا یا پسفردا مینویسم
عالی
عالی بود ادامه بده
مرسی گلم