این داستان در یک دنیای موازی شکل گرفته و تفاوت هایی با داستان اصلی هری پاتر دارد
رادوین با سرعت از اتاقش خارج میشود،از پله ها پایین میرود و پدرش که روی مبل درحال روزنامه خواندن بود را میبیند و نامه را به او نشان میدهد. پدرش نامه را میخواند و با هیجان میگوید:بزن قدش،دعوت نامه هاگوارتز رو گرفتی. رادوین:مامان چرا انقدر زود رفته سرکار؟ پدر:به هر حال اون رئیس شورای عالیه جادوگریه و حتما جلسه مهمی براشون رخ داده،در ضمن صبحانت رو میزه.
نیمه های شب است و ساعت نزدیکای دو. رادوین در خواب عمیقی فرو رفته و رویایی میبیند. دو سال قبل: مادرش را میبیند که میگوید: رادوین،بنظرم دیگه وقتشه که واقعیت رو بدونی. رادوین:چه واقعیتی؟ مادر:من...ام...جادوگرم. رادوین: خیلی تعجب نکردم،این آخرا مشکوک میزدی.اما چرا زودتر نگفتی؟ مادر:باید مطمئن میشدم که تو هم این قدرتو داری! خواهرت هم همینطور،آمیتیس هم مثل ماعه.
رادوین:پدر چی؟ مادر:پدرتون یه مشنگه. رادوین:مشنگ یعنی چی؟ مادر:یعنی آدم عادیه........و ما اینجا اومدیم برای اینکه من پیشنهادی برای کار تو وزارت خونه سحر و جادو دریافت کردم و..........
روز بعد بیست یکم ژوئن: رادوین از خواب بیدار میشود و به ساعت نگاهی می اندازد:ساعت ۱۱ صبح است از اتاقش خارج میشود و تعجب میکند! رادوین:چرا صدایی نمیاد؟یعنی بقیه کجان؟ او از پله ها پایین میرود،به سمت دستشویی میرود و صورتش را آب میزند.به سمت آشپزخانه میرود و چشمش به کاغذی که روی در یخچال بود میخورد: بیا دم در.
او به سمت در میرود و در باز میکند.در همان لحظه،کیکی به سورتش پرتاب میشود.رادوین صورتش را با لباسش پاک میکند و خواهرش آمیتیس و پدر و مادرش میبیند و با عصبانیت میگوید: اینجا چه خبره؟ آمیتیس:تولدت مبارک خره! رادوین:تو این کیک رو پرت کردی؟ آمیتیس:درسته. رادوین:بگیرمت،میکشمت! رادوین با عصبانیت به دنبال آمیتیس میافتد و آمیتیس پشت پدرش میرود و زبان درازی میکند. پدر:تولدت مبارک پسرم. مادر: دیگه ۱۱ سالته.......
دداستانت قشنگه از داستان منم حمایت میکنین