
شاهدخت ریونکلا داستانی با حضور کاربر های تستچی در سبک هری پاتر راجب دختری به نام ماریاست

از زبان ماریا : (ایستگاه قطار) ماریا:مامان خیلی استرس دارم) ویولت(مادر ماریا):نگران نباش عزیزم) (ماریا سوار میشه) از زبان ویولت(مادر ماریا): نامه ی در دستم رو بعد رفتن ماریا به جغدم فویو دادم و فویو نامه رو برد نامه: سوروس،خیلی وقت بود باهات حرف نزده بودم،ببین سور ازت یه درخواست دارم من باید به دیدار دارک لورد برم ببین شاید بتونم نظرشو عوض کنم ماریا برای پیوستن به ارتش اون خیلی بچس اون فقط ۱۱ سالشه، اگه برنگشتم ببین مواظب ماریا باش و نزار راه منو پدرشو ادامه بده نزار)از زبان ماریا:با خوشحالی و یکم استرس سوار قطار شدم کپه ی خالی نبود البته بود یعنی چنتا بود که کامل پر نشده بود من وارد یه کپه شدم که داخلش دو نفر نشسته بودن اولی یه پسر با موهای قهوه ای(سدریک) بود که کنارش یه دختر با موهای قرمز و چشم آبی(جودی) نشسته بود(عکس جودی رو اسلایده) نشستم و سلام کردم اونا هم سلام کردن، دختر مو قرمز:سلاممم من جودی مودیمم) پسر:منم سدریک دیگوریم) گفتم:منم ماریا لسترنجم)

یکم حرف زدیمو منم ناتاشا یعنی گربمو نوازش کردم، یه فروشنده با یخیلی خوراکی بهمون نزدیک شد و گفت:چیزی میخورید؟) من یه شکلات قورباغه ای خریدم سدریک چیزی نخرید و جودی یه شکلات لیمویی خرید، خوراکو هامونو خوردیم،کمی بعد یه دختر با چشم و موی مشکی(لوروویا) بهمون نزدیک شدو گفت:سلام! میتونم بشینم؟ چند دقیقس دنبال کپم اول یه جا نشستم که چند نفر اومدنو گفتن قبل من اونا نشسته بودن) گفتم:بشین کنار من جا هست) دختر نشست و گفت:سلام من لوروویا بلکم)(عکس لوروویا رو اسلایده) منو لوروویا و سدریک و جودی حسابی حرف زدیم تا به هاگوارتز رسیدیم، وقتی پیاده شدیم همهمه ی زیادی شکل گرفت که یهو یه مرد درشت اندام که دوبرابر یک مرد معمولی بود گفت:سال اولیا از این طرفف) همه ی سال اولیا دنبالش رفتیم یعنی سدریک ازمون خداحافظی کرد و ما با چند نفر دیگه سوار یک قایق شدیمو در نهایت به هاگوارتز رسیدیم وارد سالن بزرگی شدیم یک زن قد بلند با چهره ای جدی و موهایی تیره سخنرانی را شروع کرد: هر دانش آموز در اولین روز سال تحصیلیش گروهبندی میشه. شما با گروهتون غذا میخورید، به کلاس ها میرید و سالن عمومی دارید. درواقع گروهتون حکم خانواده رو براتون داره. گروه ها عبارتند از: گریفیندور، هافلپاف،ریونکلا و اسلیترین. خب بهتره دیگه راه بیفتیم) و ما رو به یک غذاخوری بردند ما سال اولیا یجا نشستیم تا گروهبندی بشیم زن گفت: هرماینی گرنجر)

دختری که هرماینی نام داشت رفت و نشست،زن کلاهی روی سرش گذاشت کلاه گفت: باهوشی،همچنان شجاع خبب گریفیندور!) همه ی گریفیندوری ها تشویق کردند و هرماینی نشست، زن:رون ویزلی) کلاه:هاف،،،،،گریفیندور!) رون خوشحال شد و نشست، زن:دراکو مالفوی) کلاه:اسلیترین!) اسلیترینیا دست زدند و پسر نشست زن:هری پاتر) کلاه:میتونی به اسلیترین بری، گریفیندور!) پسر شادمان نشست، زن:لیبرتی مالفوی!) لیبرتی نشست،(عکس لیبرتی رو اسلایده) کلاه: خب تو باهوشی جاه طلبی زیرکی خبب سخت شد دو گروه بهت میخورن،،،،اسلیترین!) دختر با خوشحالی نشست و همه ی اسلیترینی ها دست زدند زن:آتریسا گرنجر) کلاه:گریفیندور!) آتریسا نشست زن:جودی مودی) جودی جلو رفت کلاه:خبببب هافلپاف!) هافلپافی ها دست زندند و جودی نشست) زن: کلی ریدل) کلاه:یه ریدل دیگهه، خیلی وقت بود یه ریدل ندیدمم خب تو ویژگی های گریفیندورو داری ولییی خیلی عجیبه یه حسی بهم میگه بفرستمت بههه اسلیترین!) دختر نشست و همه ی اسلیترینیا دست زدند، زن:هانا لوپین) کلاه:اسلیترین) هانا نشست زن:سلنا اسنیپ) کلاه:گری،،،،، اسلیترین!) زن:ویولت لسترنج) کلاه:چه شخصیت پیچیده ای بچه جون! اسلیترین!) ویولت با بی تفاوتی نشست و همه دست زدند، زن:هارلی مالفوی) کلاه:ریونکلاو یا اسلیترین خب بزار فکر کنممممم تو خیلی باهوشی اگه انقدر باهوش نبودی قطعا اسلیترین ولی تو خیلی باهوشی، ریونکلاو!) هارلی نشست زن:آستوریا آلبک) کلاه:ریونکلاو!) آستوریا نشست

زن: اما گرنجر) کلاه:قطعا گریفیندور) اما نشست زن اسامی سال اولی های دیگر رو هم خوند و نوئبت من شد زن:ماریا لسترنج) رفتمو نشستم توی دلم آرزو میکردم که توی هافلپاف بیوفتم چون دوستام(بجز لوروویا) توش بودن ولی کلاه گفت:تو سختکوشی،جاهطلبی،شجاعی ولی بیشتر از همه باهوشی خبب میتونم بگم..... ریونکلاو!) گفتم:ریونکلاو! میشه عوضش کنی؟)کلاه: نه نه نه!تو در این گروه موفقی عوضش نمی کنم) همه ی ریونکلاویا تشویق کردن منم نشستم شروع به غذاخوردن شدیمو یه پیرمرد به نام دامبلدور یکم سخنرانی کردو گفت: همه بجز سال اولیا به کلاس معجون سازی برن ولی سال اولیا همراه ارشدشون به سالن امومیشون برنو کلید خوابگاهاشونو بگیرن از فردا کلاساشون شروع میشه) من همراه چنتا ریونکلاوی به سالن امومیمون رفتم ارشدمون گفت:بیاینو کلیدا رو بگیرید) من کلید اتاق ۳۲ رو گرفتم وقتی به خوابگاه رفتم ۳ تا دختر دیگه(هارلی،آستوریا،لارا)(عکسشون رو اسلایده) اونجا بودنو خودشونو معرفی کردن،
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این همون داستان یه که منم توشم ؟
در هر صورت عالیه
جنا ریدل دیگه آره
بله
هنوز پارتی که وارد میشید منتشو نشده؟
متوجه نشدم ؟
یعنی تو داستان اومدم ؟
آره
پارت چند ؟
من میتونم تو داستان های زیبای شما باشم؟!🥹✨
تو این یکی که نه😔
ولی فرمو بدید تو بعدی بزارم
چه فرمی؟
برو نظرسنجیم
عالی بود عزیزدلم😘😘
عااااالیییییی
مثل همیشه داستانات عالین
ممنونن
عالی 💜💜
عالی بود
عالی بود
خیلی قشنگ بود
عالی بود زیبا💖
فقط زود به زود بزار🥹💚🥺