
سلاااااااااااام حرفی ندارم برید بخونید فقط یه چیزی اینکه برای پروفایل تست عکسا خوبه یا نه تو کامنتا بگید😊
وقتی بیدار شدم دیدم دنیا کجکی شده😐 نگو سرم از تخت افتاده پایین:/ کلا نصف بدنم از تخت بیرون بود :/ با بدبختی خودمو کشیدم بالا انا زیر پتو بود دیدم اب رفته 😕 پتورو کشیدم کنار دیدم نخیر بجای سرش پاهاش رو بالشه😑 کلا ۳۶۰ درجه چرخیده بود😑 پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم یه هودی خاکستری و شلوارک لی پوشیدم و موهامو بالا بستم و رفتم صبحونه درست کنم همینجوری پای گاز بودم داشتم پنکیک هارو اماده میکردم احساس کردم یکی پشت سرمه😨 فاطحمو خوندم و فکر کردم جرجه برا همین کفگیری که دستم بود و با تمام زورم زدم تو صورت طرف😨 یارو: اااااااااااااااااااااااییییییییییییییی برگشتم دیدم لئو صورتشو گرفته و رو زمین دراز کشیده و هی ناله میکنه😂😂 منم نمیدونستم بخندم یا معذرت خواهی کنم 😂 دیگه نتونستم و خندیدم و بین خنده هام گفتم: ب..بب....ببخشید....فک...فکر کردم....جرجه😂😂😂😂😂 لئو: درد جرج مرگ جرج جرج بمیره از دستش راحت شم صورت خوشگلم نابود شد باعث و بانی تمام اتفاقات اونهههههههه(تیکه اخر با داد😂) یهو صدای تلپ بلندی از اتاق من اومد😨 بدو بدو رفتیم تو اتاق و با چیزی که دیدیم پوکیدیم از خنده😂😂😂😂😂
انا افتاده بود پایین تخت و نصف پتو رو صورتش بود😂 یه پاش بالای تخت بود و خودشم نشسته بود رو زمین موهاشم عین جوجه تیغی 😂😂 منو لئو داریم میخندیم اون دوساعته داره اینور و اونورو نگاه میکنه😂😂ادو هم بخاطر سروصدای ما اومده اتاق من میگه: چطونه منو بیدار کردین با این سروصدا ها داشتم خواب دختر مورد علاقمو میدیدم😡 که نگاهش افتاد به انا اونم شروع کرد به خندیدن😂 منم رفتم پیشش بلندش کردم و بردمش تو یه اتاق دیگه یه دست لباس مثل مال خودم بهش دادم فقط رنگش فرق میکرد(هودی صورتی شلوارک مشکی) گفتم: برو بپوش اماده شدی بیا صبحونه بخور😊 بچه تازه به خودش اومده میگه : هاااا؟ چی؟ اها باشه😆 منم رفتم ادامه اشپزی(بریم تو مدرسه) زنگ کلاس خورد و با بچه ها رفتیم تو کلاس (اینجا مدرسه انسان هاست برای همین لئو ادو و انا نمیان بچه ها منظورم بقیه دوستاش بود اسم هاشون: دایانا و دیانا که دوقلو هستن موهای کوتاه مصری قهوه ای و چشمای ابی) رفتیم تو کلاس استاد اومد و گفت :اماده باشید میخوام امتحان رو شروع کنم چییییییییی😨 اصلا یادم نبود😤 بیخیال ذهن فرانس رو میخونم اون مخ کلاسمونه😈 خلاصه امتحان رو دادیم و رفتیم یهو مدیر اومد و گفت: خانم میا مگه شما نرفته بودید یه مدرسه دیگه؟ ای وای بدبخت شدم😨 من: اممممم....چیزه ...... خب راستش...... دایانا: اقای مدیر ایشون اومده بودن که برای بار اخر تو مدرسه باشن😊 مدیر: خیلی خب باشه 😊 (یه توضیح بدم دایانا و دیانا میدونن که میا و لئو انسان نیستن فقط اینا میدونن بقیه خبر ندارن) کلاسا تموم شد(الان دیگه شب شده) تو جنگل بودم داشتم میرفتم خونه که لئو اومد پشت سرم و گفت : سلام چطوری؟ من: سلام ممنونم چرا اینجایی؟ لئو: اممممم..... خب اومده بودم هوا بخورم من: اهان باشه لئو: میگم گربه کوچولو یه جا پیدا کردم خیلی خفنه میای بریم؟ من: حالا فهمیدم😡 جرج نمیتونی منو گول بزنی لئو هیچ وقت بهم نمیگه گربه کوچولو الان هم برو گم شو از جلو چشام 😡 لئو یا همون جرج: ای باباسوتی دادم 😐مهم نیست حالا که نمیای خودم میبرمت😏 داشتم نگاش میکردم که همه جا تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم......
از زبان جرج: میا رو بیهوش کردم و بغلش کردم توراه خونه بودم که صدای فرشته هارو شنیدم(فرشته ها صدای نازکی دارن از اینجا میشه فهمید که فرشته هستن) ای به خشکی شانس 😧مجبور شدم دویدم و رفتم سمت خونه(یه عمارت بزرگ سمت شمالی جنگل) رفتم تو خونه سوفیا(خدمتکارش) گفت: ارباب چیزی نیاز ندارید؟ من: نه ممنون فقط این خانم اسمش میاست میزارمش تو اتاقم وقتی بهوش اومد بهش یه دست لباس بده و بیارش تو اتاق مهمون. سوفیا: چشم ارباب رفتم و میا رو گذاشتم تو اتاقم و همینجوری نگاش کردم خیلی زیبت بود😍 لپش رو بوسیدم و رفتم بیرون( اگه از داستان حذفت نکردم😒) تو اتاق مهمان نشستم تا میا بیدار بشه سوفیا هم برام یه لیوان قهوه اورد و خوردم و تلویزیون دیدم(کوفت بخوری😒)...
از زبان لئو: میا خیلی دیر کرده بود برای همین نگران شدم و با ادو و پیت رفتیم دنبال میا . به پیت یه تیکه از لباس میا(همیشه تو جیبشون یه تیکه از لباس همو دارن برا اینجور مواقع) رو دادم بو کنه و گفتم رد میا رو بگیره پیت هم زمینو بو میکرد و میرفت. ۲۰ دقیقه حرکت کردیم تا اینکه پیت شروع کرد به پارس کردم گفتیم شاید پیداش کرده رفتیم پیشش اما یه چیز عجیب دیدیم😕
یه بچه شیطان از ترسش جم نمیخورد 😂 رفتم و پیت رو ساکت کردم و به بچهه گفتم: نترس کاریت نداره😊 اسمت چیه؟ بچه: اسمم 😟 لو واتسون😟 من: خب لو ببین ما داریم دنبال خواهرم میگردیم احیانا یه دختر با موهای بلند مشکی و چشمای مشکی(وقتی میرن بیرون اگه حسی نداشته باشه اینجوری میشه اما بیرون کلا اینجوری میاد) و پوست سفید ندیدی؟☺ لو: خب......اممممم..... اها اره دیدم داشتم بازی میکردم دیدم یه نفر مثل خودت اومد و باهاش حرف زد بعدش خواهرت بیهوش شد و یارو تغییر کرد و خواهرت رو برد😊 من: مطمئنی؟ قیافه یارو چه شکلی بود؟😦 لو: اممممم... موهاش قرمز بود چشماش هم همینطور قدش هم بلند یود تقریبا اندازه تو😊 من: ممنون لو😊 حالا هم شبه خطرناکه برو پیش پدر و مادرت😊 لو: باشه خدافظ امیدوارم خواهرت رو پیدا کنی😊 و رفت ادو: چه بچه مودبی بود☺ بلند شدم یقشو گرفتم و تکون تکونش دادم و گفتم : کجا سیر میکنی😠 جرج خواهرمو دزدیده چرا نمیفهمی اخه😠 بفهم نفهم😠 ادو: خب بابا باشه انقد تکونم نده الان بالا میارم😵 یقشو ول کردم و دوباره راه افتادیم
کم کم داشتیم خسته میشدیم که رسیدیم به یه امارت پیت هم رفت جلوی در نشست فهمیدیم که میا داخل این خونست😡 در زدیم و یه زن اومد باز کرد و گفت: سلام میتونم کمکتون کنم؟ من: ببخشید اینجا منزل اقای جرج ؟ زنه: بله با ایشون کاری داشتید؟ من: میخواستم ببینمشون زن: بله بفرمایید😊 رفتیم داخل پیت هم بیرون موند پشت در نشست تا ما بیایم(بیچاره پیت😟) بردمون تو یه اتاق در زد و گفت: ارباب دونفر با شما کار دارن جرج: بگو بیان ماهم رفتیم داخل و پشت سرش سرشو نوازش کردم گفتم: نک.بت خواهرم کجاس؟😊 جرج مثل موشک از جاش بلند شد و مارو نگا کرد و گفت: عمرا بگم😠 یهو همون زنه اومد داخل و گفت: ارباب خانم میا بیدار شده و تو اتاقتون منتظر شماست منم از فرصت استفاده کردم و دویدم و میا رو صدا زدم......
از زبان میا: چشمامو اروم باز کردم اولش نور چشممو زد ولی بعدش به نور عادت کردم یه جای دیگه بودم اتاق بزرگی بود بلند شدم و یکم دور اتاق چرخیدم بعدش رفتم جلوی اینه و خودمو دیدم بعدش یه زنه اومد داخل اتاق و گفت: اوه بیدار شدید😊 بفرمایید این لباس هارو بپوشید ارباب منتظر شما هستن😊 و از توی کمد یه لباس اورد (یه نیم تنه سفید و شلوارک مشکی و کت مشکی) اونارو گرفتم و زنه رفت بیرون لباسا رو انداختم رو تخت و نشستم بعد چند دقیقه دیدم یه نفر داره صدام میکنه صداش اشنا بود😯 اون...اون....صدای لئو😰 از اتاق اومدم بیرون و صداش زدم :لئو....لئو... بعدش دیدم جرج ادو و لئو دارن از اون طرف میان دوییدم بغل لئو و اونم بغلم کرد😄 جرج هم عصبانی شده بود میخواست لئو رو جعر بده😂 ادو هم جرج رو گرفته بود نمیزاشت تکون بخوره😂 منولئو بدو بدو رفتیم بیرون عمارت پشت سر ما هم جرج اومد .....
حالا همه ی ما تو حیاط بودیم چشمم خورد به پیت بلند گفتم: پیت بگیرش😬 پیت هم دوید سمت جرج و جرج هم فرار میکرد😂😂😂فهمیدم از سگ میترسه و این بهترین راه بود که خودمو ازش دور نگه دارم 😃 جرج پاش گیر کرد به یه سنگ و افتاد زمین پیت هم پرید روش و غر غر میکرد جرج رنگ پوستش از رنگ پریده داشت به بیرنگ تبدیل میشد😂 من و لئو و ادو هم داشتیم میرفتیم بیرون از حیاط به پیت گفتم : پیت ولش کن پیت هم اومد دنبالمون انگار نه انگار به یکی حمله کرده 😐 جرج بلند شد و لباس هاشو تکوند و گفت: الان ولت میکنم ولی بدون اول و اخرش مال خودمی😈 منم گفتم: اگه میخوای زنده بمونی دهنتو ببند و با سرعت رفتیم خونه (سرعت خون اشامی) بعد چند دقیقه پیت هم رسید(بدبختو یادشون رفت😐) حالا انا داره غر میزنه: چرا پیت رو یادتون رفت؟😠 طفلکی خسته شده بیا پیت قربونت بشم بریم بهت اب و جایزه بدم😊 ادو: ای کاش منم سگ بودم😐 به خدا بیشتر از من به حیوونا اهمیت میده😐 من😂😂😂😂لئو😂😂😂😂انا😑😑😑😑ادو😞😞😞😞(مثلا من چیزی نگفتم😂) انا: یه بار دیگه حرف اضافه بزنی یه گلوله حرو.مت میکنم😡فهمیدی؟ ادو: و بعدش گوشتم را خوراک سگ ها میکنی😐 من: پ ن پ خوراک ماران سیاه روی دوشش میکند😂(اشاره به ضحاک مار دوش😂ادبیاتم از پهنا تو حلقم😐) انا: خب....ممکنه😏 من😂ادو😖لئو😐هن؟
خلاصه رفتیم خوابیدیم و.........
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید😐😂 دوستان گلم تمام چیزهای عجیبی که در داستان خوندید تاثیرات امتحانات پشت سر هم هست😐😐😐😐
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود خیلی دوست دارم بدونم اخرش چی میشه
این جرج چرا انقد رو مخه😐
خب من برم بعدی
سلام بر آجی خودم چه خبر دلم باست تنگیده چیکار میکنی پارت بعد پس کی میاد ببین۲هفته پیش گذاشتی آخه یکی نی بگه مارال جان زود بزار پارتاتو
سلام عقش اجیییییی منم دلم برات تنگیده بود😻😻😻😻😻😻
پارت ۸ هم اومده پارت ۹ هم گذاشتم بررسی😻💛
دوست منو بوس نکن😡😡😡😡😡
موچی غیرتی میشود😂😻😻
اگه میخوای تو رو هم بوس کنم😹
بیا بوس به لپت😹😽
😂😂😂
😹😹😹
خیلییییییی محشررررررررر بووووودددد😐💔💔بعدی :)
ممنانم و پارت بعدی تو بررسیه که خودم سر نوشتنش خیلی حرص خوردم😐💔🔫💛
عرررررررر بی صبرانه منتظرشممممم
تو بررسیه هنو😐🔫
عـــالـــی بــود 👏😍
عکسش همه خوبه ولی اگر دوست داشتی دختر با مو های رنگ بارنگ بزار ولی همینم خوبه 😉
سلام الاغ نازو مهربون
الاغ؟😐
سلام گاو قشنگم😊💛
Sirene
| 1 ساعت پیش
الاغ؟😐
شما نگران نباش ما دوتا بیرون از تستچی همو میشناسیم😂
آها پس دوستین😹😹
Sirene
| 9 ساعت پیش
آها پس دوستین😹😹
از خواهر بیشتر😂😻الانم کنارم نشسته😐😂💛💙
خوشبحالتون میتونین همو ببینین😢
Sirene
| 1 ساعت پیش
خوشبحالتون میتونین همو ببینین😢
اینقدرم ناراحت نباش هی میزنیم تو سر همدیگه😐😂🔫
مهم نی همونشم خوبه😐😂
Sirene
| 3 ساعت پیش
مهم نی همونشم خوبه😐😂
اوک😐😂
😂🙂😐
واییییییییی جرررررررر فقط اونجاش که جرج میا رو بغل میکنه و لپشو بوس میکنه😂😂😂😂😂😂😂😐
عررررررررر خیلی خوبههههههههههه داستانتتتتتتتتتتت من مردممممممم پارت بعدیو پلیز زود بذار😍
😂😂😂اوکی میزارم😂😻😻😻😻😻
بوس به لپت😹😍💋💋💋
Sirene
| 1 ساعت پیش
بوس به لپت😹😍💋💋💋
بوس به کلت😍😻
بوس به پس سرت😹😽♥️