با پارت جدید داستان پاترهدیمون،با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند در خدمتتون هستیم.
صبح دنیز بی سر و صدا تر از همیشه،لباس پوشید و آماده شد. فرد،با صدای تقی در اتاق دنیز ظاهر شد. دنیز سریع دست او را گرفت《بدو!دایی مشنگم و دختر عوضیش اینجاست. سریع بریم!》 فرد گفت《به تو هم صبح بخیر!》 دنیز عاجزانه چنگی به جلوی ردای گران قیمت فرد زد《تروخدا فرد زود باش! از صدای خر و پف هر سشون کل شب و نخوابیدم.》 فرد خندهای کرد،و به دور خورد چرخید. دنیز پس از فشار و چرخش همیشگی،خود را در مغازه پیدا کرد. محکم فرد را به آغوش کشید《وای!ممنون!خلاص شدم!مشنگای نادون!》 فرد خندهای کرد《یعنی انقدر بدن؟》 《مطمئن باش. جرج کجاست؟》《رفته گرین گارتز،برات حساب باز کنه. پولاتو که گذاشتیم اونجا،باید مغازه رو ول کنیم،بریم سنت مانگو!》 《چرا؟کسی چیزیش شده؟》《نه!جینی پسرش به دنیا میاد!》《جینی؟》《خواهرم. خواهرم جینی،و هری!》 《آهان. خوب چرا ول کنین مغازه رو.وقتی شما رفتین،من اینجام دیگه!》 فرد اخمی مصنوعی کرد《انتظار داری واسه تولد خواهر زادمون نبریمت؟》《اممم...》《زودباش،بیا بریم بانک. کار داریم!》 آنها راهی گرین گارتز شدند. وقتی رسیدند،جن های مختلفی مشغول بودند. جرج را دیدند که با یکی از آنها حرف میزند. وقتی رسیدند،جرج با دنیز دست داد،و روبه جن گفت《بله،دنیز گلرت_گلوریا گریندل والد. اسمش همینه!》《گریندل والد؟》جرج کلافه گفت《چند بار دیگه تکرار کنم؟گریندل والد!آره!》 جن گفت《چطور صندوقی میخواین؟بزرگ؟کوچیک؟مثل مال خودتون؟آقایان ویزلی؟》 فرد گفت《نه. مال خودمون که زیادی بزرگه. از اون کویچیک تر. ولی امن.》 جن بین برگههایش را نگاه کرد و گفت《طبقه هفتم،صندوق شماره ۱۱۱چطوره؟》جرج روبه فرد گفت《طبقه هفتم خوبه؟》《آره داداشی!》 جرج گفت《همینو میخوایم.》 جن رفت،و کلیدی آورد. سپس گفت《میشه پنجاه گالیون!》 دنیز گفت《پنجاه گالیون؟!؟!؟!》 جن با نیشخند گفت《برای گذاشتن پونصد گالیون،قیمت مناسبی نیست؟》 فرد گفت《چرا هست. دنیز میشه دخالت نکنی؟ما الان هفت ساله با اینا سر و کله میزنیم!》 آنها به صندوق دنیز رفتتد. دنیز در راه به دوقلو ها گفت《نمیشد اول سه ماهو کار میکردم بعد کل حقوق رو میدادین؟》 جرج گفت《یعنی چی کل حقوق؟》 《خوب حقوق کل سه ماه رو تو یه ماه میدین!کاشکی اول کل سه ماه تموم میشد!یا حداقل پول یه ماهو میدادین!》 فرد گفت《دنیز!کدوم احمقی به تو گفته که حقوق سه ماه رو دادیم؟این پول یه ماهه. حالا هم میشه ساکت باشی؟پیچ های اینجا حالمو به هم میزنه!》 دنیز متعجب بود. پانصد گالیون پول کمی نبود! وقتی پیچ ها تمام شدند،آنها جلوی یک صندوق ایستادند. که رویش عدد ۱۱۱ نوشته شده بود. جن،با کلیدی که در دست داشت،صندوق را باز کرد. هر چهار نفر وارد شدند. فرد گفت《امنه دیگه؟》 《بله آقای ویزلی》 جرج گفت《خوبه. دنیز خوبه؟》 دنیز که با شوق و ذوق اولین حسابش را ورانداز میکرد،گفت《عالیه!》 جن گفت《پس،پولا کجان؟》 جرج کیف پول کوچکش را از جیب ردایش بیرون کشید. دستش را تا آرنج درون آن کرد،و کیسه بزرگی در آورد. دنیز هنوز هم میخواست این افسون را یاد بگیرد. زیرا همچین کیفی را در الکس هم دیده بود. جرج کیسه را زمین گذاشت،بازش کرد و چوب دستیاش را تکان داد《وینگاردیوم لهوی اوسا!》 کیسه های کوچک تری بیرون آمدند،و با نظم،چیده شدند. جرج سه کیسه برداشت،و به دست دنیز داد《سی گالیون. کافیه برات؟》 دنیز یکی از کیسه ها را سر جایش گذاشت و گفت《بیست تاش هم کافیه. آقای ولخرج》
فرد و جرج،از مغازه کلی اسباب بازی و وسایل مختلف برداشتند. و دست دنیز را گرفته،و در سنت مانگو ظاهر شدند. آنها به سمت جایی که جینی در آن بود رفتند. جینی،روی تخت بیمارستان،با موهای جمع شده،و چهره رنگ پریده نشسته،و پسر کوچکی را به آغوش کشیده بود. هری،که چشمانش قرمز شده بود(اشک شوق) با نا باوری کنار دوست صمیمی اش رون ویزلی،با پسرش نگاه میکرد. افراد زیادی آنجا جمع شده بودند. سیریوس با فرد و جرج دست داد. روبه دنیز گفت《روز تعطیل خونه نیوت اسکمندریم ها!》 جرج ضربهای به پهلوی دنیز زد《خر شانس!ماهم میتونیم بیایم سیریوس؟》 《نمیدونم. باید با پروفسور اسکمندر و اما حرف بزنم. حالا بیاین برین خواهر زادتون رو ببینین!》 جرج و فرد با سرعت به سمت جینی رفتند،و با جملاتی از قبیل《کوچولوی دایی!》《خواهر زاده خودمه!》《چه باحاله قیافش》 و... از پسر کوچک استقبال کردند. مردی مو قرمز،که روی صورتش جای یک سوختگی سطحی مشخص بود،و چهره آفتاب سوخته و کک مکیاش پوستش را حسابی تیره میکرد گفت《اسمش چیه هری؟》 هری نگاهش را از پسر گرفت و روبه چارلی گفت《جیمز،جیمز سیریوس پاتر!اسم پدرم،و پدرخوندم!》 سیریوس با شوق به پسر نگاه کرد. هری ادامه داد《رون قبول کرد پدرخوندش بشه.》 رونالد گفت《پدر خونده جیمزسیریوس شدن که خودش افتخاره. درضمن داییش نشه،کی بشه؟》 پسری ساکت که عینکی شاخی داشت روبه هرماینی گفت《بهتر نیست بریم؟کیگزلی منتظرمونه.》 پسری با موی قرمز و بلند،که همراه زنی زیبا ایستاده بود گفت《پرسی خفه شو.》 زن گفت《بیل!》《چیه فلور؟اول خواهر زادمون رو ببینیم!بعد بره پیش وزیر سحر و جادوی عزیزش!》
همان لحضه،پروفسور لوپین،همراه تانکس و سه قلو ها وارد اتاق شدند،و به جمیعت پیوستند. فلور،دختر پروفسور لوپین،حسابی قد کشیده بود،و بیتوجه به اینکه هنوز یک سالش نیست،روی زمین راه میرفت. موهایش حسابی بلند شده بود،و جای یک زخم،یا همان خراشیدگی روی گونه و یک خراشیدگی روی پیشانیاش بود. تانکس یکی از پسر هایش را در آغوش داشت،و پروفسور لوپین با دست دیگرش دیگری را گرفته بود. تانکس با دیدن چارلی، سریع یکی از پسر ها را به جرج داد،و چارلی را به آغوش کشید. پروفسور لوپین،پسر دیگر را به فرد داد،و به سمت بیل رفت،و با او دست داد. فلور نیز،بی سر و صدا،به گوشه اتاق که اسنیپ در آن ایستاده بود رفت. اسنیپ از بس ساکت بود،دنیز حتی متوجه حضورش نشده بود. اسنیپ،کاری کرد که بسیار از او بعید بود. لبخند بلند بالایی صورتش را فرا گرفت،و با اشتیاق فلور را به آغوش کشید و او را بلند کرد. فلور نیز با زبان بچهگانهاش با او سخن گفت. وقتی ریموس،جیمزسیریوس کوچک را دید،و به هری تبریک گفت،پیش اسنیپ رفت. با او دست داد،و مشغول صحبت شد《چطوری سوروس؟اوضاع خوبه؟》《ممنون،ریموس. آره بد نیست. از خودت چه خبر؟》《نبودی ببینی. وقتی فلور داشت بزرگ میشد،سه روز تمام اینجا بودیم.》《پسرات چی؟》《اونا هم بزرگتر میشن،ولی نه در حد فلور. فلور در حدی بود که بستری شد.》پروفسور لوپین درحالی که صورت دخترش را نوازش میکرد ادامه داد《هم سنکتوس،هم گرگینه. ببین چطوری زخمی شده》با کاری که سوروس کرد،تعجب دنیز دو چندان برابر شد.او خراشیدگی روی پیشانی فلور خردسال را بوسید و با صدایی مهربان گفت《عوضش دختر قوی هست. تحملش رو داره. شاید سنکتوس بودنش باعث بشه،زودتر معجون گرگ خفه کن بخوره!》 《درسته.》 سوروس فلور را زمین گذاشت،تا نزد ویکتوریا ویزلی برود،و با او بازی کند. سپس،انگشتش را روی پیشانی ریموس،که زخم جدیدی داشت گذاشت《خودتم که زخمی شدی مرد!》 ریموس گفت《خوب نمیتونم فلور رو تنها بزارم. میتونم؟》 《نوچ!نمیتونی مهتابی!》 این صدای سیریوس بود که نزد آن دو آمد.
روبه ریموس ادامه داد《جناب متاهل،بجای گپ زدن با زرزروس،به من بگو من چطوری کارمو تموم کنم؟》《کدوم کار؟》 《E.S》سوروس گفت《E.S چیه؟》 سیریوس گفت《به تو ربطی داره زرزروس؟》 سوروی کلافه گفت《پس من برم مزاحم نشم》 ریموس بازوی سوروس را گرفت،و در گوش سیریوس چیزی زمزمه کرد. سیریوس با چشم های ریز شده،سوروس را ورنداز کرد. کمی با خود کلنجار رفت. سپس گفت《خیلی خوب.》 و دستش را به سمت سوروس دراز کرد《صلح؟》 سوروس هم کمی با خود کلنجار رفت. کمی فکر کرد و سر انجام دست سیریوس را فشرد. سیریوس گفت《خوب،تو،به اما درس دادی درسته؟》《خوب؟》《درمورد اون....》سیریوس با دستپاچگی دستی لای موهایش کشید،و ادامه داد《چه چیزای خاصی میدونی؟》 سوروس نیشخندی زد،و نگاهش بین ریموس و سیریوس رد و بدل شد. سپس با کنایه گفت《چرا شما دوتا،عاشق شاگردای من میشین؟》 سیریوس مشتی به بازوی سوروس زد《برو بابا!》 خنده اسنیپ کش آمد《باید بگم جزو شاگردای ممتاز کلاسم بود.》《اونجاش رو میدونیم دیگه. پزشکی جادویی،یا همون شفادهندگی خونده. چیز جالب؟》《ساکت،آروم.خجالتی. دقیقا برعکس تو!!》《گم شو بابا!》《یکم آرومتر! میونهاش با اون پسره،ویزلی!بیل ویزلی خیلی خوبه. هم با اون،هم زنش. در حدی که.....》سیریوس حرف سوروس را کامل کرد《مادرخونده ویکتوریاست. چیز دیگه؟هفت سال دانش آموزت بود!》《منظورم اینه که،میتونی از بیل بپرسی!》 ریموس سریع بیل را صدا زد《بیل!پسر بیا اینجا!》 بیل نزد آنها آمد و گفت《جمع پیرمرداست؟فکر کنم برای حرفاتون زیادی جوون باشم!》 سیریوس گفت《خفه!این رفیق هم سنت!اما!راجع بهش چیا میدونی؟》 بیل نگاه مشکوکی به سیریوس انداخت که سوروس گفت《بلک عقل و قلبشو یجا داده دست این دختره!واسه همین میپرسه!》 تا سیریوس خواست حرفی بزند،بیل گفت《با،با،با یازده سال اختلاف سنی؟》سیریوس گفت《خفه بابا!این(با اشاره به ریموس) با زنش سیزده سال اختلاف سنی داره!》 بیل نیشخندی زد《اولا که،تانکس اولش عاشق این شد نه این عاشق تانکس. دوما، اونموقع این سی و هفت سالش بود. موهاتو دیدی؟میدونی چقدرش سفیده؟》سیریوس کلافه روی صندلی کنارش نشست. با دو دست صورتش را پوشاند. جوری که انگار کلافه تر از همیشه بود.
سوروس تک زانو کنارش نشست《باورم نمیشه اینو میگم،ولی اگه دوسش داری.....》 سیروی با تشر حرف او را قطع کرد《ولش کنم؟تو نمیدونی من چی میکشم!مجبورم با اون خواهر زاده الدنگش سر و کله بزنم و هیچ چی بهش نگم! پسر خیلی،خیلی غیر قابل کنترلیه!نه از اون خوباش مثل خودم! نمیفهمم چطوری ارشد شده! ولی باهاش خوب رفتار میکنم که بد منو پیش خالش نگه!نمیفهمی همین موضوع اختلاف سنی چقدر داره منو نابود میکنه!نمیفهمی چقدر از وقتم رو صرف خوندن در مورد شفادهنگی میکنم. چرا؟چون میخوام وقتی پیششم کم نیارم. نمیفهمی چه دردیه》سوروس با صدایی که معلوم نبود چه احساسی دارد گفت《دخترای بهتری هم هستن. اما اونقدرا هم خوشگل.......》 سیریوس با حرارت به سوروس نگاه کرد《تو اصلا میفهمی عاشقی چیه؟احمق....من....من حتی اگه اما فلجم باشه میخوامش!》《خوب تبریک میگم مرد،عاشق شدی. وقتی آدم عاشق میشه دیگه هیچی براش ذرهای اهمیت نداره. اصلا مهم نیست بهتر از اون هست. آدم اونو میخواد. خوب،بازم میگم،باورم نمیشه اینو میگم،ولی،تو این راه هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم. هم من هم ریموس. مگه نه ریموس؟》ریموس گفت《خو......خوب،آره. روم حساب کن. فقط سوروس تو....حالت خوبه؟》 《آره خوبم.》تا آخر روز اتفاق خاصی نیوفتاد افراد زیادی به دیدن هری و جینی پاتر،و اولین فرزندشان آمدند. وقتی اما رسید،با اسرا ،و البته تهدید های سوروس سیریوس و ریموس،بیل پیشنهاد کرد آنها برای خوردن بستنی،بیرون بروند. و قبل از رفتنشان،سیریوس همه را تهدید کرد که وقتی خواستند بنشینند،او باید کنار اما بنشیند.
عالی بود فقط یه چیزی فک. کنم ضربه ای چیزی خورده سر سوروس
نه بابا. وقتی بین موهات سفید ببینی، گوشه چشمات چروک بیوفته و درد آرتوروز رو تجربه کنی، نرم میشی
🤣🤣🤣🤣🤣
@Deniz
من پارت احساسی میدم شما بشینین گریه کنین بعد شما بازم مثل فرد و جرج یه چیز مسخره ازش پیدا میکنین🤌🏻😐
______
پارت احساسییی؟احساسی نبووود
سیریوس کلافه روی صندلی کنارش نشست. با دو دست صورتش را پوشاند. جوری که انگار کلافه تر از همیشه بود.
______________
سیریوس منو اذیت نکنین
چشاشو تر نکنین
من پارت احساسی میدم شما بشینین گریه کنین بعد شما بازم مثل فرد و جرج یه چیز مسخره ازش پیدا میکنین🤌🏻😐
داداش من سکانس احساسی سیروس اینا فقط داشتم میخندیدم به حدی که مامانم فکر کرد دیوونه شدم اونوقت تو پارت احساسی میدی گریه کنیم؟🤣😂
سیریوس گفت《خوب،تو،به اما درس دادی درسته؟》《خوب؟》《درمورد اون....》سیریوس با دستپاچگی دستی لای موهایش کشید،و ادامه داد《چه چیزای خاصی میدونی؟》
_____________
واییییییییییی بابام عا.شق شدههههه
بی صبرانه منتظرم واکنش دنیرو وقتی میاد تو خونه ام/کیفم رو ببینم🌚
سیریوس با فرد و جرج دست داد. روبه دنیز گفت《روز تعطیل خونه نیوت اسکمندریم ها!》
_____________
امر دیگه جناب بلک؟
عالح بودح...
چرا میخواین بیاین خونه ی من اخهههه(در نقش نیوت میگم)
خونت که نه،توی کیفت.
که من(دنیز والد) اطلاعات کسب کنم،توی مدرسه جلوی لسترنج پز بدم😊
کلاس خصوصی مجانی میگیریم ازت،نوتم(اما) پارتی میشه
بابام عا.شق شده🌚
اخییی سیریوس عزیزمممم