
خیلیا منتظرشن رد نشه! توضیحات این پارت تو نتیجه هست که اسپویل نشه^^ یلداتونم مبارکا باشه^^
جههوا چشمانش را باز کرد و از روی تختش بلند شد و زیرلب زمزمه کرد:"یه روزِ مزخرف دیگه" بلند شد و صورتش را شست که صدای زنگ موبایلش را شنید. به اسم مخاطب نگاه کرد. my life (زندگیِ من)! این دیگر چه معنایی داشت؟ یادش نمی آمد همچین مخاطبی داشته باشد. جواب داد:"یُبُسِیُ؟(الو؟)" صدای آشنایی جوابش را داد:" آنیانگ! چطوری جههوا؟ آماده ای بیام دنبالت؟" موبایلش را از گوشش دور کرد و دوباره نگاهی به شماره ی آشنا انداخت و به صدای پسرک با دقت گوش داد. خشکش زد. با خود گفت"امکان نداره" به پسرک گفت:" یوری؟! تویی؟!" پسرک گفت:"جانم؟! آره دیگه پس کیم. چرا تعجب کردی" جههوا به تته پته افتاد:"چرا زنگ زدی؟!" یوری گفت:"ای بابا. کجاش عجیبه. زنگ زدم ببینم آماده ای بریم مدرسه یا نه. مثل روزای دیگه." چشمان جههوا گرد شد:"مثل روزای دیگه؟!"
یجی یک چشمش را باز کرد و دوباره بست و روی تختش غلت زد. پای چپش به چیزی خورد. اخم کرد و دوباره به زور چشمانش را باز کرد و سئوهیون را جلوی خود دید. لبخندی از سر خوشی زد. اما لحظه ای بعد از جا پرید. "سئوهیون رو تخت من خوابیده" این جمله چند بار در سرش زنگ زد. سئوهیون دستانش را کش داد و چشمانش را باز کرد و با دیدن یجی لبخند زد:"سلااام. زود بیدار شدیا. از تو بعید بود" یجی گلگون شد:"اهم.. سلام! چیشد که دیشب نرفتی خونه خودتون؟ مادرم اینا کجان؟" سئوهیون میخندد:" خودت خواستی شب پیشت بمونم. خانوادهت؟ تو که تنها زندگی میکنی." یجی به یاد می آورد که چند روز پیش به دروغ پیش میسو گفته بود که تنها زندگی میکند... بعد هم جرعت حقیقت دیروز را بخاطر می آورد... فریاد میزند:"اینجا چخبره؟!"
میچا با دقت موهایش را اتو کشید و آرایش کرد. سپس یونیفرمش را پوشید. سپس نیز همراه خواهرش میسو به مدرسه رفت. میسو نگاهی به میچا کرد:"خیلی وقته اینجوری نمیای مدرسه" میچا میزند زیر خنده:"نکنه کوری؟! من هرروز همینجوریم" وقتی به مدرسه میرسند؛ میسو به کلاس خود میرود و میچا در کلاس خود را باز میکند. با ورود او همه ی نهمی ها به او زل میزنند و میزنند زیر خنده. او سرخ میشود:"یا! اینجا چخبره؟!" یئوریونگ از ته کلاس با افاده جلو می آید و آهسته پلک های سفیدش را برهم میزند. دهان میچا باز میماند و با خود میگوید:"یئوریونگ اومده مدرسه؟!" یئوریونگ دامنی کوتاه تر از یونیفرم بقیه به پا دارد و زانوی سفیدش برق میزند. از او بعید بود! موهایش را هم موج دار کرده.یئوریونگ لبخندی شیطانی میزند و کراوات یونیفرم میچا را میکشد و دم گوشش بلند میگوید:"چقدر دل و جرعت داری؛ قربانیِ کلاسِ نهم!" میچا او را هل میدهد و همه همهمه میکنند. میچا فریاد میزند:"یا! دستتو به من نزن! قربانی؟! به چه جرعتی با من اینجوری حرف میزنی؟! تویی که یه هفتهس افتادی تو بیمارستان!" یئوریونگ به او خیره میشود و میزند زیر خنده:"بیمارستان؟ تو خیالاتت زندگی میکنی؟ تو سه روزه بخاطر کمیته قلدری که علیه من شکایت کردی نمیای مدرسه!" بچها نیز تایید میکنند. میچا به تته پته می افتد:"چ...ی؟! یعنی... تو.. واسه من... قلدری میکردی؟!"
یونجو با دقت ناخن هایش را سوهان کشید و برق ناخن زد. صدای حیوانی از گوشه ای می آمد... با ترس سرش را برگرداند و یونگی را دید که سرحال و سالم از زیر تختش بیرون آمده است و جیغ کشید. زیرا پای یونگی پریروز شکسته بود و او اکنون باید در دامپزشکی به سر میبرد. یونجو پرید عقب:"هی!تو یونگی نیستی! از کجا پیدات شد؟!" یونگی نیز ترسید و روی پاهایش نشست. یونجو با خود گفت:"ولی اون با یونگی مو نمیزنه! اگه واقعا اون یونگی باشه...."
جییونگ اخمی کرد و با صدای آلارم موبایلش چرخید و بلند شد و بی دلیل فریادی سر داد و موهایش را شانه زد. صدایی از آشپزخانه آمد:" چخبرته! خونه رو گذاشتی رو سرتا" جییونگ خشکش زد:" تو کی ای؟!" سری از آشپزخانه بیرون آمد. دراکو. جییونگ دستش را روی دهانش گذاشت و چشمانِ رنگارنگش گرد شد:"اینجا چیکار میکنی؟!" دراکو با لبخند میپرد روی تخت و دستی به صورت جییونگ میکشد. جییونگ با صدای بلندی میگوید:" یا! چته؟! بهم دست نزن!" دراکو یکه میخورد:" دستی که به صورتت زدم نسبت به کارای دیگه ای که کردیم خیلی ناچیز بود" جییونگ نفسش را حبس میکند:" کارای دیگه؟!"
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لطفا گزارش نکنین جای دیگه ای این داستانو ننوشتم
مایل به ادامه؟
ای خداااا واسا امتحانام اوکی شن چشمممم
وای عالی بود این قسمت😻🫱🏼🫲🏻
خیلی توش زیاد بودممم😻💗
آفرین همین جوری ادامه بده حتما میتونی یه نویسنده عالی شی منم همه کتاب و رمان هاتو میخونم😂😻😔🫱🏼🫲🏻
عوهوووو بوس ب کلتتتت🥲🦋
زوقققق😻💗
وای من قلمتو نمیتونم خیلی گاده
عوهووو🥲😭
آرزومه نویسنده شممم
وای مختو خوردم نه؟
نا😂
درست میکنمش^^
واسه همین تو یوتیوب ماسک و عینک میزنه
اکثرشونم ترفدارشن ولی نمیشناسنش چون خیلی میکاپ میکنه تو یوتیوب
باشه باشههه
آره ولی فکت دربارهی شخصیتا به داستان کمک میکنه و منم تمام سعیمو میکنم که از داستان خوشتون بیاد^^
مدیسون.
به نظر شما پاسخ داد: واسه همین تو یوتیوب ماسک و عینک میزنه
اکثرشونم ترفدارشن ولی......
ببین بنظرم بهتره بزاری خود نادیا داستان رو بنویسه ؛؛ چون ما فقط شخصیت ایم و اون نویسنده ست پس باید با جریان داستان پیش بریم
______________________________________
نه دارم فکتای کاراکتر خودمو میگم کار به کاراکترای دیگه ندارمم
((:
و اعتماد بنفسش منفی ۲۰۰
من یکم بیشتر باشممم
راستی یادت باشه یئوریونگ یوتیوبره
اوکیی
خیلی گاد بوددد
(((((((('
داستانو سیو کن که نپره
کجا سیو کنم؟🤡
یادداشت ها گالری جاییی
اسکرین شاتی
کپی پیستی چیزی
بشش