با پارت جدید داستان پاترهدیمون،با نام مبهم "نمردند تا آرزوی مرگ کنند"در خدممتون هستیم(بعد از یک قرن) ناظر عزیز،اگه مشکلی بود،بیا پیوی یا زیر نظرستجی آخرم بگو بیزحمت کابر Deniz هستم. عکس پروفایلمم سوروس اسنیپ هست.
دنیز که اولین کلاسش دفاع در برابر جادوی سیاه بود وارد کلاس شد. باورش نمیشد پسر های دوقلوی پروفسور لوپین،تدی و آلک را روی میز او مشغول کشیدن موهای هم،و عوض شدم دم به دیقهای رنگ موهایشان و حتی گاهی بزرگ و کوچک شدن بینی،ببیند! او در یکی از ردیف های وسط نشست. پروفسور لوپین برگه هایی که در دست داشت را روی میز کوبید و گفت:《خوب دیگه،ساکت بچه ها. امروز یه امتحان آغازین ازتون میگیرم که بدونم چی از سال گذشته یادتونه》 صدای اعتراض بالا رفت ولی پروفسور روبه گریفیندوری ها گفت:《پارسال جام گره ها جایی که متعلق بود نبودا! امسال ببینم چیکار میکنین.حالا همه ساکت. سوالا آسونه،تا آخر کلاس هم وقت دارین》 با اینکه همه اعتراض و غرولند میکردند،ولی پروفسور همه برگه ها را پخش کرد.
دنیز سریع سوال هارا جواب داد. و دستش را بالا برد:《پروفسور من تموم کردم》 لوپین با لبخند گفت:《تا آخر کلاس بشین دنیز》 دنیز نشست و سرش را روی میز گذاشت. سر پروفسور لوپین در چند برگه بود و آنها را میخواند و پسر ها،برخلاف اینکه هنوز یکماهه نشده بودند،مانند بچه های یکساله قدرت داشتند! و باهم دعوا میکردند. ولی پروفسور هواسش پی آنها نبود. که ناگهان دنیز یکی از پسر هارا دید که بین صندلی ها چهار دست و پا حرکت میکرد و موهایش آبی بود! روی سرهم آبی رنگ او،حرف بزرگ Tنوشته شده بود. او دید که تد چوب دست یکی از بچه های گریفیندور را برداشت. با صدایی که او بشنود به ملایمت گفت:《تدروس،عزیزم،به اون دست نزن》 تد اصلا توجهی نکرد. و چوب دست را داخل دهانش فرو برد،ولی بلافاصله آن را درآورد و شروع به تکان دادنش کرد. دنیز با صدای بلند تر گفت:《تدروس! تدروس! تدی!تدی؟دست نزن》 ناگهان تد چوب دستی را تکان داد و دنیز جوری که انگار برق او را گرفته بلند شدو جیغ زد:《تدی!تدی!تدددددددددددددد》 و اورا بلند کرد و چوب دست را از او گرفت. پروفسور لوپین نگاهی به دنیز و تد و البته چوب دستیای که حالا در دست دنیز بود انداخت. دنیز با هرس چوب دستی را روی میز کوبید و روبه دانش آموز گریفیندوری گفت《هواست پی وسایلت باشه》 سپس برگه خود را برداشت و تقریبا روی میز لوپین کوبید:《اینا چرا یماهه نشده انقدر شرّن؟》 ریموس گفت:《منم نمیدونم! بیش فعالی داشته باشن بعید نیست!》 سپس تد را از دنیز گرفت:《برو بشین سر جات》 همان لحضه آلک جوهر ریموس را ریخت! ریموس نمیدانست تدی را که دست و پا میزد زمین بگذارد،یا آلک را که برگه هارا با هم قاطی میکرد جمع کند که دنیز نگاهی به او انداخت که در آن موج میزد《الکی خودتو نزن به اون راه》 تد را از پروفسور گرفت،مشغول آرام کردن او شد. پروفسور آلک را برداشت و سپس جوهر را جمع کرد. چند تا از بچه ها برگه هارا آوردند و دنیز پشت میز نشست و مشغول آرام کردن پسر ها شد. پروفسور شروع به تحصیص برگه ها کرد. و به وضوح میشد گفت پروفسور لوپین واقعا نمیتوانست آنها را کنترل کند،و دنیز داشت بچه داری میکرد! او پرستار بچه بود؟!
تا پایان کلاس حدودا نیم ساعت وقت بود و چند تن از دختر های گریفیندوری و اسلایترینی همراه با دنیز مراقب تد و آلک بودند. و قدردانی در چشم های لوپین بود. وقتی دنیز دید کسان دیگری مراقب بچه ها هستند،او نیز قلمی برداشت و در تحصیص برگه ها به لوپین کمک کرد. هانا،برگه خود را آورد. وقتی میخواست آن را بدهد،آستین لباسش کمی بالا تر بود. لوپین بلافاصله مچ دستش را گرفت:《چی شده هانا؟》 روی مچ دست هانا رد کبودی مشاهده میشد. و معلوم بود وضعش وخیم است. حتی ممکن استخوانش ترک خورده باشد. جوری که انگار یک نفر ضربه محکمی به آن زده باشد. هانا سریع دست خود را آزاد کرد و آستینش را پایین داد:《چیزی نیست پروفسور》 ولی به وضوح لحضهای که نگرانی و دلسوزی را در چشمان لوپین دیده بود،هانا بغض کرده بود. دنیز فکرش را به کار انداخت،و به یاد عصای فلزی پدر هانا که بیشتر به صلاح شباهت داشت افتاد. ولی معلوم بود فکر لوپین در تمام مدت پیش دست مجروح هانا است.بعد از تحصیص شدن برگه ها،اکثر دانش آموزان نمره کامل،و بقیه نمره خوبی گرفته بودند. هانا و دنیز جفتشان نمره کامل داشتند. دنیز وسایلش را جمع کرد. کلاس معجون سازی با ریونکلاو بود. او سریع دنبال هانا رفت:《هانا؟هانا؟》 هانا قدم هایش را تند تر کرد. وقتی دنیز به او رسید با پرخاشگری گفت:《چی میخوای والد؟》 《دستت چی شده؟》 《به تو هیچ ربطی نداره!گم شو》 دنیز بازوی او را گرفت و مانع از رفتنش شد. سپس به هارلی اشاره زد. هارلی مخالف بود ولی وقتی خواهش دنیز را دید،تبدیل به یک ققنوس شد،و اشک ریخت. اشک او مستقیم روی دست هانا افتاد،و دست مجروح هانا بهبود یافت. سپس چشمکی به هانا زد که در آن موج میزد《دیگه بهم مدیونی》 دنیز نه برای هانا دلسوزی کرده بود،و نه برایش اهمیت داشت که حال او بد باشد. بلکه با این کار شدیدا میخواست هانا را مدیون به خود کند. برای تشکر از هارلی به او قول داد،شب او را آزاد کند،تا به یک اژدها تبدیل شده و پرواز کند. وارد کلاس معجون ها که یک دخمه بود شد.
اسنیپ نیز مانند لوپین،امتحانی گرفت. ولی یک امتحان عملی. دنیز طبق معمول مواد را سر خود تغییر میداد. بجای دم کردن ریحان،آن را در آتش میسوزاند،بجای خرد کردن توربال آن را له میکرد. بجای آتش قرمز از آتش آبی رنگ استاده میکرد. بجای دو لیوان آب یک لیوان آب میزد. در تمام مراحل بدون توجه به دستور بارها معجونش را از صافی رد میکرد. اسنیپ از کار او ایراد نمیگرفت چون او آنقدر کتاب معجون خوانده بود که حتی اگر معجون سال آخر را هم به او میدادند،او به راحتی آن را درست میکرد. زیرا به خاصیت تمام مواد،و اینکه با هر عمل چه واکنشی نشان میدهد،آشنا بود. وقتی کار ها تمام شد، اسنیپ نه به کسی امتیاز بخشید،و نه امتیازی کم کرد. او با گروه هافلپاف و ریونکلاو رفتار یکسانی داشت. و با همه اسلایترینی ها،به خصوص دنیز رفتار خیلی خوب! به وضوح او بین دانش آموزان فرق میگذاشت. ولی هیچ کس از این کار او شکایت نداشت. گویی،عادت شده بود! در پایان کلاس،دنیز پیش اسنیپ رفت و پرسید که کلاس بعدیاش با چه کسانی است،و برنامهاش برای آن روز چیست. او میخواست اگر اسنیپ وقت داشت،با او کمی جادوگری کار کند. ولی همه اینها بهانه بود. او علاقه شدیدی به سوروس داشت و فقط میخواست پیش او باشد. مخصوصا از شب کریسمس،که..... سوروس گفت:《کلاس بعدیم با سال پنجمی های هافلپاف و ریونکلاوه. بقیه روز با سال آخری ها درس کیمیاگری دارم. از ساعت دو تا پنج. چطور؟》 《مثل اینکه مشغولین....》 دنیز لحضهای سکوت کرد و گفت:《کیمیاگری؟》 《نسخه پیشرفته معجون سازی و شیمی هست.یه جوری انگار جفتشون باهم ترکیب شده. کار سختیه. از هر چهار گروه، پنج نفر هستن. اونقدر سخته. تو کاری داشتی؟》《میخواستم باهام جادو کار کنید. ولی حالا که مشغولین،منم تکالیفم رو انجام میدم.》 تا دنیز خواست کلاس را ترک کند،سوروس گفت:《والد؟یه لحضه!》 او دوباره برگشت که سوروس ادامه داد:《میشه ساعت شش بیای دفترم؟مواد اولیه ساخت معجون ها امروز میرسن و تنهایی نمیتونم همه رو بچینم تو انبار. کمکم میکنی؟》 دنیز ذوقش را نشان نداد. در این فرصت میتوانست هم به اسنیپ کمک کند،هم در مورد خاصیت همه چیز از او سوال کند،و هم ورد های جدید را یاد بگیرد! بنابرین،گفت:《حتما. پس ساعت شش میبینمتون پروفسور》
دنیز میخواستم بپرسم دوره رایگان سکتوم سمپرا راه انداختم شرکت میکنی -ـــ-
تو داری به دنیز گریندلوالد، نواده بزرگترین جادوگران و ساحرهگان تاریخ،نواده سالازار اسلیترین و ریوونا ریونکلاو، حامل خون الف و ومپایر، دختر حقیقی گلرت گریندلوالد، بزرگترین ساحره تاریخ، همردیف مرلین، یکی از ثروتمند ترین ساحرهگان تاریخ، جوان ترین کیمیاگر تاریخ، پیشنهاد کلاس رایگان میدی؟؟؟
بعله و در ضمن من چون دختر ریموسم گرگینم اگه بهونه دستم بدی یهو دیدی شب بدر پخ پخ ات کردمااا
بابات از من معجون گرگ خفه کن میگیره بچه🙂
بیا برو مشقاتو بنویس. من سال چهارمم یه مدرسه آدم رو جمع کردم اتاق ضروریات براشون کلاس گذاشتم، اسمشم شد "ارتش گریمدلوالد" اونم تو قلب هاگوارتز....
بدون من
سیلام
خدایی مامان آیلین داره با اکانتش باهامون حرف میزنه؟
آخه آیلین خوب میفهمید من چی میگم.
همش میگی از پشت گوشی از پشت گوشی....
شما مامان آیلین هستین خانوم؟😂😂
سککککتتتتوممم سمممپپپرررااااااا
@Deniz
داداش تازه روز اول مدرسه هستصبح رو اما کراش زده،الانم ظهر شده.در مورد رسیدن و نرسیدنشم هنوز تصمیم نگرفتم😂بستگی داره باز کرمم بگیره یا نه. اگه کرمم نگیره که به کراشش میرسه،اگه بگیره شکست عشقی میخوره😂حالم رو خوب نگه دارید با کامنتا،کرمم نگیره
______
شکست عشقییییی؟؟؟میکشمتتتت پدرمو به کراشش برسونننن😫💕
آقا نظرم عوض شد.
اگه بخوام کرم بریزم،اما رو میکشم.
حتی،اممم،درحین نجات جون سیریوس میکشمش.
و لحضه مرگش به سیریوس بگه همیشه دوست داشتم😞
بعد که مرد،سیریوس کلا یه روح مرده بشه،تو جسم زنده.
اممممم،کسی ایده دیگه داره؟ واسه کرم ریزی؟
البته برای سوروس هم ایده های کرم ریزی دارم.
ولی فعلا نمیگم.
نههههه اما رو نکشششش
مامانیییییی نروووو
آره😂
دقیقا هدفم همینه.
وگرنه من مگه دیونه بزنم کارکتر دست ساز خودمو بکشم؟
آرههههه میخواد ما رو دق بده🤡
بیا بهش سکتوم سمپرا بزنیمممم
عهههه آیلینننن
بلخره هورااااا
عالی
عالییییییی
من عاشق این رمانممممم
ممنونممممممم🌝🌷
باید بگم هنوزم اینشکلی ام🤭🤌🏻
ممنونم
نظر لطفتهههه🥰
منم عاشق توئم
من بیشتر عاشقتم
سیلام اومد کامنت اباد کنم