می خواهیم رمان بخوانیم
دختری به نام اریکا بود او همیشه دلش می خواست تا یک عشق داشته باشد ولی او عاشق نمی شد او از این وضعیت خیلی ناراحت بود روزی وقتی از کنار رود می گذشت ناگهان گل خنده بر لب او روبید شاد شد و یک حس عجیب را تجربه کرد برو اسلاید بعد
او پسرس زیبا جذاب و معدب دیدپسر می درخشید او حس عاشقی را تجربه کردچه حس خوبی پسر به او سلام کرد و گفت خوبی دختر از خوش حالی نمی توانست حرف بزند پسر ناراحت شد دختر گفت ممممممممم نتتتترررسسس مننن خوبممم پسر گفت باشه دختر به خانه برگشت از ان روز همیشه شاد بود سال بعد پسر در مدرسه ی او ثبت نام کرد و کار خدا انها در ۱ کلاس افتادند
دختر همیشه یعی می کر که به پسر بگوید که عاشقش است اما هر وقت می رفت به او بگوید زبانش به مممم و مننننن می افتاد معلم برای انجام پروژه علمی ان ها را در یک گروه کرد دختر و پسر با هم پروژه را انجام دادند و برنده جایزه ی اول شدند معلم به انها تبریک گفت و انها را برای همیشه با هم هم گروهی کرد
۴ ماه گذشت در ماه دی بودند تولد پسرک بود و دخترک هم دعوت بود دخترک شانس خود را امتحان کرد و لباس و بدلیجات و کفش و ................از این جور چیز ها به همراه بهترین هدیه یعنی هدیه ی مورد علاقه پسرک تلسکوپ گران قیمت تهیه کرد
روز تولد او ۱ دی بود روز تولد او رسید دخترک به تولد او رفت دخترک خیلی زیبا بود و همه را تحت نظر خود قرار داد حتی پسرک ان موقع بود که چسرک هم عاشق دخترک شد و با هم دوستان خوب و عاشقان خوبی شدند ان روز را هرگز اریکا و دیوید فراموش نکردند
سلام ما مصاحبه میکنیم🌻
با بیست امتیاز الی شصت امتیاز باهات مصاحبه میکنیم⭐️
ما تا 30 سوال ازت مصاحبه میکنیم🪼
ادمین ساری واسه تبلیغ🎀
ولی پین؟📍
اگر اطلاعات بیشترو میخواید به اخرین نظرسنجیم بیاید🦋
خوب بود ولی نتیجه اش اونو خیلی بهتر کرد...
عالی بود
خیلی زیبا بود💫