بدبخت شوديد…
بعد از جمع كردن بار ها به سمت پنجره چوبى با شيشه هاى شكسته راه افتادم و بازش كردم بعد از اينكه به روى طاقچه پنجره خزيدم ،پريدم و سوار قطار لايقان شدم. قطار دستگاه تلپورتى داشت ، يعنى اينكه از هرجايى،فورا به هرجايى ميرفت ،مانند خرگوشى در دشت گل هاى شاه عباسى… . به عنوان آخرين الهه آموز سوار شده بودم و ميتوانستيم فورى به مدرسه الهه ها برسيم. نميخواستم با كسى دوست بشوم پس غرق شدم در دنيا كتاب هايم و خودم را از جهان فارغ كردم،نام كتاب " سوليانا و پرى هاى كوچك" بود؛ مدل كودكانه اى داشت ولى بهترين كتابى بود كه ميتوانستم بخوانم. قبل از اينكه بتوانم صفحه سوم كتابم را بخوانم دربان مدرسه داد زد:" بلند شيد!بلند شيد! من وقت ندارم!سال اولى هاى تنبل!" ما هنوز روى هوا بوديم…
چونكه ميدانستم سالم ميمانم و حداقل پرنده اى بزرگ جثه مرا فرود مى آورد،براى همين اولين نفر پريدم . زمانى كه در حال سقوط بودم پرنده استخوانى و بزرگ كه فرودم را امن ميكرد ديدم ، ولى سقوط بيش از حد تند بود و در آب افتادم. سرفه ميكردم و داشتم كم كم ز دنيا بدرود ميگفتم . چند ثانيه اى خودم را بالا كشيدم و جلوى دانش آموزانى كه نگران رو به روى درياچه ايستاده بودند گفتم:" پولم را بدهيد به نيازمندان! روى قبرم بنويسيد جوانى مانند گلبرگ!" به درون درياچه شنا كردم و ………
اهم اهم🐸 براى اينكه از اين حال بد در بيايد جوك ميگم: ميدونى به خواهر بزرگه كبرى ١١ چى ميگن؟ كبرى ١٩ !
ميدونستى ماهيا موقع نهار خوردن سفره ماهى پهن ميكنن؟
دوس داشتم