
سلام به همه...اینم از پارت سوم امیدوارم خوشتون بیاد😊
صدای شکستن شیشه اومد و بعدش صدای جیغ یه زن. مه خیلی خیلی غلیظی دور خونه رو گرفت و همه جا تاریک شد و یخ زد.یه دفعه ای در باز شد و انگشت های باریک و دراز و زشتی چهارچوب در رو لمس کردن. همین لحظه ونسا با صداش که وحشت زده بود گفت:اوه نه....مدوسا گفت:مامان......اون....اون دیگه چیه؟ دست های باریک تبدیل به شنل قدیمی و رنگ و رو رفته سیاهی شدن که به سختی میشد تشخصیش داد....ونسا گفت:اون....اون....یه... شنل موجود حالا قابل دیدن بود.....ونسا جیغ زد:پریسوسکاست!و گفت:وای نه....اون صدامو شنید... حالا هیکل شنل دار پریسوسکا به صورت کامل مشخص بود.تنها جایی که دیده نمیشد صورتش بود....صورتی که کلاه شنل روشو پوشونده بود....و فقط چشمای قرمزش معلوم بودن...چشمایی که داشت دنبال شکارش میگشت...اون جوری که انگار تو هوا معلقه بدون هیچ بال یا چیزی برای پرواز توی هوا شناور بود و آروم خونه رو میگشت...به هرجا که دست میزد صدای وحشتناک کشیده شدن ناخن روی گچ به گوش میرسید و اونجا ترک برمیداشت....
اعضای خونه که از وحشت نفسشونو حبس کرده بودن تا توجه پریسوسکا رو به خودشون جلب نکنن ، با ترس به موجودی زل زده بودن که هرجا میرفت خرابی به بار میورد و همزمان خیلی وحشتناک میخندید. اون میگفت:چه مسخره! اونها واقعا غم انگیزن!جادوگرای کوچولو! بعد میخواست بره که دوتا چیز آبی که توی تاریکی میدرخشیدن و کاملا مشخص بودن توجهشو جلب کردن:چشمای ونسا!
پریسوسکا به سمت ونسا که میدونست فرار کردن فایده ای نداره و باید با اون روبهرو بشه حمله ور شد. قبل از اینکه ونسا حتی بخواد پلک هم بزنه شروع به مکیدن حیاتش کرد و بدنشو آتیش زد.....خیلی ترسناک بود...اون داشت زنده زنده توی آتیش میسوخت...بعدش پریسوسکا به بازوی ونسا چنگ محکمی زد اونقدر که خون ازش جاری شد و بعد با خون ونسا یه پیام روی دیوار نوشت و خنده شرورانه ای کرد و رفت.
بعد از رفتن پریسوسکا مه دور خونه از بین رفت و خونه دوباره روشن شد.و بعد همه به سمت ونسا دوییدن که داشت می مرد.(آناکوندا*هارپی^ونسا&مدوسا#مکس~) *مامان...خواهش میکنم زنده بمون...تو باید زنده بمونی...^لطفا سعیتو بکن مامان تو نباید بمیری...تو نمیتونی ما رو اینجوری تنها بذاری....ما به تو نیاز داریم...&دخترای قشنگم...من...هیچوقت....تنهاتون....نمیذارم....~میرم کمک بیارم...&نه...صبر کن...میخوام....قبل...از..... مرگم تو رو هم.....ببینم...#این چه حرفیه که میزنی البته که نمیمیری تو نباید بمیری!فقط خواهش میکنم یه کم دیگه طاقت بیار...میرم برات معجون درست کنم...&نه...وایسا...اگه تو رو هم...نبینم....نمیتونم...با آرامش...بمیرم...خواهش می..کنم بمون... همه اشک از چشماشون جاری شده😥. حتی مکس هم سرشو برده تو دستاش و به شدت غمگینه.&من همتونو...خیلی...دوست دارم...و...هر...گز...تنهاتون...نمیذارم... و مرد.😢
بدنش ذره ذره پودر شد و از بین رفت. حالا تنها چیزی که ازش باقی مونده بود یه کپه پودر آبی رنگ بود. بغض هارپی ترکید و تو بغل خواهرش زار زار گریه کرد.😭😭😭(هارپی^آناکوندا*مدوسا~)^چطور تونست..چطور تونست اینجوری ما رو تنها بذاره..😭😭😭💔~خودت که شنیدی چی گفت؛ اون ما رو تنها نمیذاره..و بعد دستشو گذاشت روی قلب هارپی و گفت:اون همیشه کنارته ، اینجا! همین لحظه مکس که تحمل شنیدن این چیزا رو نداشت از خونه بیرون رفت. آناکوندا هیچی نمیگفت و فقط به یه نقطه روی دیوار زل زده بود. هرچی بیشتر می گذشت چهره ش بیشتر و بیشتر خشن و ترسناک و خشمگین و پر از نفرت میشد. *که اینطوریه ، هان؟پس میخوای اینجوری بازی کنی؟!😏 هارپی همزمان که گریه میکنه^چی شده..چی داری میگی😢
(هارپی^آناکوندا*مدوسا~مکس@)*دیوار رو نگاه کنین تا بفهمین!و همه از جمله مکس که اومده بود خونه به دیوار نگاه میکنن. نوشته ای از جنس خون ، روی دیوار به چشم میخورد. متنی که با خون ونسا نوشته شده بود...تنها چیزی که ازش باقی مونده بود حالا به شکلی نفرت بار روی دیوار خودنمایی میکرد.توی متن نوشته شده بود:اینم از جادوگر کوچولوی نفرت انگیز بعدی! با تشکر از نوا خانوم ، من وعده بعدیمو به دست اوردم!و حالا به لطف ایشون من الان قویتر از قبل شدم!از طرف من بهش بگین که چقد شیره حیاتش رو ، ببخشید چقد خودشو دوس دارم😏و بهش بگین خیلی منتظرم نمونه ، چون نفر بعدی اونه!منتظرم باشین! ~ نوا دیگه کیه؟ @نمیدونم تا حالا همچین اسمی نشنیدم🤔 ^منم همینطور😰آناکوندا تو همچین کسیو میشناسی؟ آناکوندا سکوت کرده و به فکر فرو رفته. صورتشم غرق نفرت شده.برای مدت طولانی ای ساکت میمونه.^آناکوندا!!!!!!*بله چی شده؟^تو همچین کسیو میشناسی؟!!!!!*نه معلومه که نه!
(آناکوندا*هارپی^مدوسا~) *خب پس میخوای اینجور بازی کنی آره؟بچرخ تا بچرخیم!😏آناکوندا رو میکنه به اعضای خونوادش و: *ما باید ازش انتقام بگیریم. من نمیتونم ساکت بشینم و ببینم اون موجود نفرت انگیزی که مادرمو کشته همینجوری آزاد بگرده! میخوام با دستای خودم بکشمش! جلوی چشماشو خون گرفته و قیافه خودشم خیلی ترسناک شده. در حدی که همه یه قدم میرن عقب.*چی شده؟چرا ازم فرار میکنین؟!!! ^آنا...آناکوندا...به خودت مسلط باش...خودتو ببین چه شکلی شدی! آناکوندا میره سمت یه آینه و وقتی خودشو میبینه جیغ میزنه.*من یه دفعه چرا این شکلی شدم!!!! ~احتمالا جادوت میخواد خودشو نشون بده. از وقتی پریسوسکا رفت و تو عصبانی بودی دو سه بار اینجوری شدی. *عالی شد! اینجوری میتونم پریسوسکا رو بکشم! ~زیاد تند نرو. خودت که شنیدی مامان گفت جادو چیز سرکشیه. تا وقتی که به مدرسه جادوگری نری نمیتونی کنترلش کنی. به مکس نگاه میکنه و ~گاهی ممکنه به نظر بیاد میتونی کنترلش کنی ، اما در واقع این جادوئه که تو رو کنترل میکنه! *یعنی نمیتونم از جادوم برای کشتن پریسوسکا استفاده کنم؟ ~البته که نه. تو هنوز حتی نمیدونی جادوت چه نوعیه! حالا هم ولش کن. داشتی راجع به انتقام چی میگفتی؟ *مامان حتما باید کتابی راجع به پریسوسکاها داشته باشه. آخه اون هر کتابی که فکر کنی داشت!همه میرن سمت اتاق ونسا و کتابخونه ش رو میگردن.بعد از دو ساعت: ^اینجا هیچی نیست!😩ما فقط داریم وقتمونو تلف می...*پیداش کردم! و کتاب قطوری که روی جلدش نوشته شده بود:موجودات خطرناک جادویی و راه از بین بردن آنها رو تکون میده.غبار روشو فوت میکنه و همین لحظه صحنه تغییر میکنه و تبدیل به مکان سفید رنگی میشه. یه مرد عینکی میاد و میگه:به دنیای کتاب خوش اومدین! کدوم قسمت کتابو میخواین ببینین؟ ~اممم بخش مربوط به پریسوسکاها...مرد عینکی:چن لحظه صبر کنین...
صحنه عوض میشه و یه پریسوسکای مجازی نمایان میشه.مرد عینکی شروع به توضیح دادن میکنه(مرد عینکی$مدوسا~مکس@آناکوندا*هارپی^) $پریسوسکاها موجوداتی از رده ساساتها و هم خانواده دمنتورها هستند...آنها را میتوان از شنل سیاه ، چشمان قرمز و دستان باریک دراز و بلندش و شناور شدنش در هوا شناخت. بعدش درمورد نحوه کشتن قربانیها توسط پریسوسکاها چیزایی میگه...مکس در حالی که برخلاف همیشه به شدت عصبانیه یقه مرد عینکی رو میگیره و: @اینا رو خودمون خوب میدونیم!😡برو سر اصل مطلب!بگو چجور میتونیم بکشیمش! مرد عینکی که معلومه یه مقدار ناراحت شده و جا خورده: $راستش...هنوز راه قطعی ای برای شکست دادن اونا وجود نداره...و...فکر کنم...مکس مرد عینکیو پرت میکنه به یه سمت ~یعنی چی؟!!!!😠😠😠😠مگه میشه!!!!هیچکس تا حالا نخواسته شکستش بده که بفهمه نقطه ضعفش چیه؟!!!!!!!😐😑مرد عینکی بلند میشه و عینکشو که کج شده صاف میکنه و: $شماها دیگه باید برید.جوابش رو خودتون باید پیدا کنید. و بعد یه بشکن میزنه و بچه ها به اتاق ونسا برمیگردن. آناکوندا که خیلی عصبانیه: *مگه میشه!!!!!یعنی چی که هیچ راهی وجود نداره!من مطمئنم یه راهی هست!اگرم نباشه خودم یه راه پیدا میکنم😡😏 ^اینجا رو نگاه کنین!دستخط مامانه! همه به سمت کتاب هجوم میارن. گوشه کتاب با دستخط خوش نوشته شده:با استفاده از جادوی یخی ، یعنی همان جادویی که پریسوسکا از خودش به جا میگذارد ، میتوان آن را از بین برد. همه که حالا یه مقدار خیالشون راحت شده از خستگی ولو میشن. *بهتون چی گفتم؟!دیدین یه راهی هست! ما باید به سایرنسایو بریم و جادومون رو کشف کنیم! اگه یکی از ما جادوی یخی داشته باشه میتونیم بکشیمش!😀~آره... همین لحظه صدای تق تق به گوش میرسه....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادامشو زود تر بنویس😭😭😭🙏🙏🙏🙏
داستانت محشره💖♥️❤️😘
راستی
آجی میشی؟🙃
من النا 13 سالمه😍😘😘
ادامه شو نوشتم توی بررسیه گلم 😊
معلومه که میشم 😗
من بهارم چهارده سالمه😚
خوشبختم النا جون :)❤
ممنون آجی❤️
خواهش آجی ^^❤
سلام خوبی عاجو
حوصلم سر رفته😐
کسی نیس باهاش دعوا بگیریم؟😹
اون محمدجواد خوب سوژه ای بودا.حداقل سرمون باهاش گرم میشد😆حیف که اکانتش مسدود شد رفت
سلام مرسی تو خوبی آجی🥺♥️
آره والا حوصلم سر رفته😕😂
عاجی تو از کجا اینقدر موجودات افسانه ای رو میشناسی؟
لازم نیس حتما موجودات افسانه ای دیگه رو بشناسی
میتونی خودت هم یه دونه بسازی
مثلا این پریسوسکا رو از ذهن خودم در اوردم😁😂
ولی اگه میخوای بشناسیشون تو گوگل سرچ کن موجودات افسانه ای و بعد برو توی ویکی پدیا
یک عالمهههههه برات میاره
واوووووو
مرسی آجی قشنگم
خواهش نفس♥️
یاخدا عاجو یاد اولای هری پاتر و زندانی آزکابان افتادم😹😬
داستانت واقعا عالیه رو دست نداره
مرسی عزیزم😂😊
واو عالییییی بود❤️❤️❤️❤️❤️ یاد دمنتور ها افتادم!
خب به این خاطره که پریسوسکاها و دمنتورا توی داستان من داخل یه خانواده طبقه بندی میشن😊
تستت محشر بود عزیزم💋💋💋 راستی من دو تا تست در مورد کتاب School for good and evil ساختم یکیش در مورد آگاتا است یکیش در مورد ریان.
باشه انجام میدم😊