حرفی ندارم.
بعد از حموم خیلی زود رفت پیش لئو (اسم صاحب کارش) در پارکی سر سبز قرار داشتن. با دیدن لئو داد زد:«لئو اینجا! » لئو دوید سمتش:«سلام.» _سلام، لئو مامانمو با زور راضی کردم که من 30 ساله دارم میرم کالج رید! آخه مگه مجبوریم اونجا یه دختر 16 ساله رو دستگیر کنیم؟؟ آروم شروع به راه رفتن کردن، لئو با لحنی آرام گفت:«خب چه اشکالی داره؟ درضمن اون دختر 16 ساله که میگی، یه خلافکاره!! »
_چطوری انقدر آرومی؟ اوه آره اون منم که باید به خونوادم به خاطر این کار مسخره دروغ بگم تو باید آروم باشی، حقم داری!. » -مگه آروم بودن جرمه باران؟؟ » باران با عصبانیت داد زد:«تو منو به اسم مخفیم صدام می کنی. من لامی ام. زود پسرخاله نشو! » و بعد راهشو کشید و رفت. لئو داد زد:«باران برو کتابخونه کتاب کالج رو بگیر. » 3 ساعت بعد: 3 ساعت گذشته بود اما هنوز داشت با عصبانیت راه می رفت، که با کتابخونه ای روبه رو شد. جلویش ایستاد و پس از چند ثانیه وارد آن شد.
همانطور که میان قفسه های کتاب قدم می زد و کتاب مورد نظر را پیدا نمی کرد، با فردی عجیب و سیاه پوش که به کتاب ها چکش می زد مواجه شد.! از آن قفسه بیرون رفتن ولی هرچه در کتابخونه گشت کتاب مورد نظر را یافت نکرد. از کتابخونه بیرون اومد.
همانطور که راه می رفت و قدم زنان به خانه می رفت، فرد سیاه پوش بسیار فکر او را درگیر کرده بود. در ذهن او پر از سوال بود(این یاروعه کی بود؟ امروز چرا انقدر عصبی ام؟ چرا قبل اومدن نسترن رو بوس و بغل نکردم؟ چمه؟) بخاطر دلتنگی برای نسترن قدم هایش را تند تر و بلند تر کرد.
خیلی قشنگ بود تا اینجا:)))))))
به داستان منم سر بزنی خوشحال میشم ✨️✨️
پارت بعدیییییییییییییییییییی
گذاشتم اونم سه بار، هر سه بارشو گفت فلان اتفاق افتاد قبول نشد. الانم گذاشتم ناظر هنوز منتشر نکرده!
هعی بابا داستان منم 2 بار رد شد :(
دنبالم کن بتونم پیام بدم😍
uعالییییییی پارت بعد زوووود
به داستانامم سر بزن کیوتم :))
اوکی سر میزنم!
جدی پارت بعد می خوای، باشه روزی دو پارت میزارم قبلی ها رو اگه خونده باشی میدونی❤❤
بهلهه خوندممممم
اول یه لحظه هنگ کردم اسم ها ایرانی ان 0-0
ولی بعد ماجرا رو فهمیدم😍😂
🤲🏻