پارت دوم
مرد مکث کرد. برای اولین بار، آن رئیسِ بیرحم، آن اسمِ ترسناک، فقط یک پسر شد. «من نمیخواستم اینطوری بیای…» لیا عقب رفت. چشمهایش پر از ناباوری بود. این اراد نبود. این پسرِ کوچه نبود. این آدم، ترسناک بود. «تو منو دزدیدی؟» صداش لرزید. اراد نفس عمیقی کشید. «نه… من فقط نمیتونستم دوباره از دستت بدم.» و لیا همانجا فهمید که برگشتنِ گذشته همیشه به معنای خوشبختی نیست.
«من… نمیفهمم چرا هنوز تو اینجایی.» لیا لبخندی تلخ زد و گفت، «اما خوشحالم که هستی.» اراد قدم جلو گذاشت و دستش را آرام روی شانهی او گذاشت. «من همیشه هستم.» صدایش آرام و مطمئن بود، همان اراد قدیمی. روزها گذشت و لیا آرام آرام دوباره به اراد نزدیک شد. آنها حرف میزدند، میخندیدند، خاطرات کوچه را مرور میکردند. اراد همان پسربچهی قدیمی بود، مهربان و مراقب. لیا فکر میکرد شاید همه چیز دوباره مثل گذشته شود. اما کمکم، اراد رفتارهایی نشان داد که برای لیا غریبه بود. سکوتهای طولانی، تماسهای مشکوک، حرفهای تلخ دربارهی کار و کسانی که نمیتوانست کنارشان باشد.
لیا کمکم فهمید که اراد دیگر فقط آن پسر بچهی کوچه نیست. او حالا رئیس دنیایی بود که قوانین خودش را داشت؛ دنیایی که لیا جز در نقش تماشاگر نمیتوانست واردش شود. روزها گذشت و فاصله میان آنها کم و زیاد شد. اراد هنوز همان عشقی را داشت که سالها در سکوت نگه داشته بود. لیا، اما، دیگر همان دختری نبود که با لبخند سادهاش دل او را میبرد. او سرد و محتاط شده بود، آگاه به خطر دنیای اراد و مردی که حالا رئیس یک مافیا بود.
یک روز، اراد بدون مقدمه نزدیک لیا شد. چشمهایش پر از چیزی بود که هیچگاه کم نشده بود: عشق. و صدایش محکم بود: «لیا… باید با من ازدواج کنی.» لیا عقب رفت، قلبش تند زد. «چی؟! تو… من نمیتونم!» دستهایش را مشت کرد. «تو… تو فرق داری، اراد. تو راهی داری که من هیچ جایی توش ندارم.»
اراد آرام ولی جدی جلو آمد. «تو جایی که من هستم، تنها جاییه که من میخوام باشی.» صداش هیچجا برای سؤال و مخالفت جا نمیداد. لیا نفسش را گرفت، سرش را تکان داد. «من نمیتونم با کسی باشم که اینقدر… اینقدر… خطرناکه. تو هنوز همون اراد نیستی که من میشناختم.»
اراد نزدیکتر شد، دستش را گرفت. «من همون اراد هستم… فقط بزرگتر شدم، قویتر شدم، اما هنوز تو رو دوست دارم. و هیچ چیزی، هیچکس، منو از تو جدا نمیکنه.» لیا تلاش کرد دستش را بیرون بکشد، اما اراد آنقدر قدرت داشت که حتی بدون خشونت، نمیگذاشت برود. چشمهای او پر از اصرار و عشق بود، اما لیا حس کرد قلبش درگیر همان دنیای تاریک و غیرقابل پیشبینی اوست.
به پارت سوم کشیده شد...
عالی بود ولی من هنوز تو کف پایان داستان قبلی موندم
کاش تو همون پارت یک تمومش میکردی 😭😭😭
:)))
خیلیییی خوب بودددد😭🛐🌟
پارت بعد کی میاددد؟؟؟
گذاشتم .. ببینم کی منتشر میشه
ترو خداااااا پارت بعد
ادامه اش رو بده!
عالیییییی
عالیییی
پارت بعددد 🐇🐇