14 اسلاید پست توسط: کاربرخسته انتشار: 1 سال پیش 198 مرتبه مشاهده شده گزارش ذخیره در مورد علاقه ها افزودن به لیست


لینک کوتاه

توجه!

محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.

  • جهت اطلاع از قوانین و شرایط استفاده از سایت تستچی اینجا را ببینید.
  • اگر محتوای این صفحه را نامناسب یا مغایر با قوانین کشور تلقی می نمایید می توانید آن را گزارش کنید.

سایر تست های سازنده

نظرات بازدیدکنندگان (73)
  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    او سریع جلو امد و وقتی فاصله بین من و ساکورا و رنگ مان را دید،با حالتی عصبانی به من هجوم آورد:«تو... تو چطور جرئت میکنی؟؟!» مرا به دیوار چسباند... ساموئل هم سن ایتاچی بود و زورش خیلی زیاد بود... من میتوانستم در یک حرکت حمله اش را خنثی کنم ولی او برادر ساکورا بود و با این کار، ساکورا ناراحت میشد.
    ساموئل در یک حرکت ناگهانی مشتی به صورتم کوبید:«قلب خواهر منو میشکونی و بعد دوباره احساساتش رو به بازی میگیری؟؟» مشت دیگری کوبید... مزه خون را حس میکردم...

  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    هر دویمان شوکه شدیم و به عقب پریدیم... با صورتی که از رب گوجه هم قرمز تر بود به من خیره شد و چند قدم عقب رفت... فکر کنم رنگ خودم هم همین بود... ناگهان صدایی از پشت ساکورا آمد:«هی ساکورا...» نگاه کردم... پسری مو صورتی بود... برادر ساکورا، ساموئل... خیلی وقت بود ندیده بودمش...

  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    دنبال ساکورا راه افتادم و وقتی همه رفتند، درحیاط باریک پشت مدرسه، گیرش انداختم:« ساکورا...» برگشت. تازه متوجه شده بود که تعقیبش میکنم... پرسشگرانه گفت:«چیزی شده؟» جلو رفتم.
    میتوانستم ضربان قلبم را از روی هودی مشکی کلفتم حس کنم...
    آب دهانم را قورت دادم:«خب...م...من...» به چشمان سبزش زل زدم و بعد نگاهم آرام آرام به سمت ل.ب. های صورتی اش رفت...
    دیگر نمیتوانستم... بازوی او را گرفتم و خیلی ناگهانی خم شدم و ل.....ب.... ش را ب........و.........س.........ی........د.........م...

  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    *ساسکه*
    حالا، تقریبا دو هفته از جشن گذشته... در این مدت، بار ها سعی کردم پا پیش بگذارم و حرفم را بزنم... نشد... هر بار به کاری که با ساکورا کردم فکر میکنم،قلبم میلرزد و توانایی حرف زدن را از دست میدهم... من بد بودم... پست بودم... او را شکاندم...
    حالا نشسته ام و به سخنان کسل کننده معلم انگلیسی گوش میدهم... ساکورا غرق تفکر، کنارم نشسته... ازهمیشه زیبا تر شده.
    بالاخره زنگ میخورد و همه از کلاس بیرون میروند... آخرین کلاس امروز هم تمام شد.

  • چرا دیگه ادامه ممیدی

  • imageȷᥱᥒᥒіᥱ
    کنارم ٮمون@لونا

    پارت کوووووووووووووووو17

  • 🌜🦋! این کاربر ناضره

  • image𝑨𝒏𝒏𝒆
    آن با یک ئی.

    پارت 16 گشنگ بیددد

  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    دارم پارت 16 رو پین میکنم اینجا :)

  • imageکاربرخسته سازنده
    زندگی بعدی لطفا

    دوزتان...
    از آنجا که ناظرا رد میکنن پست شکوفه من 16 رو
    احتمالا تو چت همینجا میزارم و پین میکنم

    • image𝐉𝐞𝐧𝐧𝐢𝐞
      میادپیشتون‌با‌خوشحالیی :)

      عه من یه بار تاییدش کردم که 😔

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید.