3 سال پیش 14 اسلاید 263 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (73)
  • او سریع جلو امد و وقتی فاصله بین من و ساکورا و رنگ مان را دید،با حالتی عصبانی به من هجوم آورد:«تو... تو چطور جرئت میکنی؟؟!» مرا به دیوار چسباند... ساموئل هم سن ایتاچی بود و زورش خیلی زیاد بود... من میتوانستم در یک حرکت حمله اش را خنثی کنم ولی او برادر ساکورا بود و با این کار، ساکورا ناراحت میشد.
    ساموئل در یک حرکت ناگهانی مشتی به صورتم کوبید:«قلب خواهر منو میشکونی و بعد دوباره احساساتش رو به بازی میگیری؟؟» مشت دیگری کوبید... مزه خون را حس میکردم...

  • هر دویمان شوکه شدیم و به عقب پریدیم... با صورتی که از رب گوجه هم قرمز تر بود به من خیره شد و چند قدم عقب رفت... فکر کنم رنگ خودم هم همین بود... ناگهان صدایی از پشت ساکورا آمد:«هی ساکورا...» نگاه کردم... پسری مو صورتی بود... برادر ساکورا، ساموئل... خیلی وقت بود ندیده بودمش...

  • دنبال ساکورا راه افتادم و وقتی همه رفتند، درحیاط باریک پشت مدرسه، گیرش انداختم:« ساکورا...» برگشت. تازه متوجه شده بود که تعقیبش میکنم... پرسشگرانه گفت:«چیزی شده؟» جلو رفتم.
    میتوانستم ضربان قلبم را از روی هودی مشکی کلفتم حس کنم...
    آب دهانم را قورت دادم:«خب...م...من...» به چشمان سبزش زل زدم و بعد نگاهم آرام آرام به سمت ل.ب. های صورتی اش رفت...
    دیگر نمیتوانستم... بازوی او را گرفتم و خیلی ناگهانی خم شدم و ل.....ب.... ش را ب........و.........س.........ی........د.........م...

  • *ساسکه*
    حالا، تقریبا دو هفته از جشن گذشته... در این مدت، بار ها سعی کردم پا پیش بگذارم و حرفم را بزنم... نشد... هر بار به کاری که با ساکورا کردم فکر میکنم،قلبم میلرزد و توانایی حرف زدن را از دست میدهم... من بد بودم... پست بودم... او را شکاندم...
    حالا نشسته ام و به سخنان کسل کننده معلم انگلیسی گوش میدهم... ساکورا غرق تفکر، کنارم نشسته... ازهمیشه زیبا تر شده.
    بالاخره زنگ میخورد و همه از کلاس بیرون میروند... آخرین کلاس امروز هم تمام شد.

  • چرا دیگه ادامه ممیدی

  • پارت کوووووووووووووووو17

  • 🌜🦋! این کاربر ناضره

  • پارت 16 گشنگ بیددد

  • دارم پارت 16 رو پین میکنم اینجا :)

  • دوزتان...
    از آنجا که ناظرا رد میکنن پست شکوفه من 16 رو
    احتمالا تو چت همینجا میزارم و پین میکنم

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.