
چهاردهمین پارت داستانم
*ساکورا* چند روز بعد را صرف خرید و برنامه ریزی کردیم...اینو و هیناتا که قرار بود ا.ع.ت.ر.ا.ف کنند،تمرین کردند و بالاخره روز جشن شد... لباس من یک لباس با آستین های توری سرخ بود. تقریبا کل مدرسه در سالن جشن جمع شده بودند... ناروتو به سمتم آمد و با استرس گفت:« ساکورا...میخوام امروز...امروز...به هیناتا ا.ع.ت.ر.ا.ف کنم... خواهش میکنم...کمکم کنننن» دستم را روی شانه اش گذاشتم...هیناتا هم میخواست همین کار را انجام دهد...ولی به او نگفتم حس هیناتا هم همین است
*ساسکه* سرم بدجوری داغ کرده بود...از کی تا حالا من اینقدر استرسی شدم؟ چند بار چهره ام را اینه نگاه کردم... امروز باید حرفم را میزدم...باید... با آمدن ساکورا به جشن، نفس در سینه ام حبس شد...چقدر زیبا شده بود! انگار قلبم میخواست از بدنم بیرون بیاید...
سمت او رفتم...«هی ساکورا...یه دقیقه با من میای...» دنبالم آمد... وقتی از جمعیت فاصله گرفتیم، به چشمانش نگاه کردم:« لطفا...لطفا...نفرین ت رو پس بگیر...خواهش میکنم» با تعجب نگاهم کرد:« کدوم نفرین؟» گفتم:«اون روز که بهم سیلی زدی آرزو کردی اگه ع.ا.ش.ق کسی شدم، دلم رو بشکنه...خواهش میکنم پسش بگیر...فکر کنم واقعا...ع.ا.ش.ق. شدم...» لبخند گرمی زد:«پس موفق باشی» دستش را روی بازویم کشید و رفت
*ساکورا* تقریبا داشت بغضم می گرفت... جدیدا حس کرده بودم دوباره ع.ا.ش.ق ساسکه شدم ولی او کس دیگری را دوست داشت... سرم را تکان دادم و از فکر بیرون آمدم
ناروتو دستم را کشید و گفت:« بیا تمرین کنیم که چطوری به هیناتا بگم...» سر تکان دادم و دنبالش تا پشت بام رفتم... ناروتو جدی جدی سرخ شده بود... خنده ای کردم و گفتم:«خب بگو...» ناروتو با خجالت گفت:« من...دو...س...تت...دارممم» لبخند زدم:« قبول میکنم» و تعظیم کوتاهی کردم... حس کردم کسی نگاهمان میکند ولی نادیده اش گرفتم... ناروتو موفق شده بود این جمله را بگوید و همین مهم بود...
*ساسکه* دیدم ناروتو و ساکورا به سمت پشت بام حرکت کردند... کنجکاوی ام گل کرد و دنبالشان رفتم. پشت در قایم شدم و نگاهشان کردم... ناگهان ناروتو گفت:«من....دو...س...تت...دارممم» و ساکورا هم قبول کرد و تعظیم کوچکی کرد... دنیا روی سرم خراب شد... ناروتو...ع.ش.ق منو دزدید؟؟ ساکورا از چی اون خوش.ش اومده؟؟ دیگر منتظر نماندم از آنجا رفتم... ساکورا متعلق به کس دیگری شده بود...شاید لیاقتش را نداشتم...
باران شروع به باریدن قطره قطره کرد و بعد سیلاب شد ... ولی من در خیابان ها قدم میزدم... آن روز که ساکورا ا.ع.ت.ر.ا.ف کرد و من ردش کردم هم باران بود... ولی جاهای ما فرق میکرد...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
.
عرر
گیلیگیلیییی
دختری؟
دختری
آره دخترم
تو چی
یه سوال جدی از عکس پروفایلم معلوم نیست خخخ
چرا معلومه خواستم مطمئن شم
منم دخترم کلاش ششم تو چندمی
من هشتمم
واقعا! بهت نمیاد
میخوره کوچیکتر باشم؟ خخ
تنبلی نکن بعدی رو بزار😐
پست کردم تایید باید بشه
😆😆
پارت 16 هم امادس
اون که منتشر شد اینم پست میکنم
بعدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
امروز یکم درس دارم شاید شب بدم شاید فردا
چرا خر تو خر شددددددددد😔
چرا پارت 15 رو نمیسازی
زودتر صحنه.........بزار دیگهههههه پلللیییزززز
(اینم جزو کامنتا حساب میشه؟؟)
😂
وای خخخخ
شاید اصن این اتفاق نیفته خیلی خجالتی باشن &_&
ایی خداااا میگه خجالتی باشنننن.
بابا نویسنده تویی تو میتونی اونا رو خیلی مهربون یا خیلی عصبی خلق کنی یه جوری خلق کن که بتونن.........دیگهههههههههه.
شاااایدم نویسنده بخواد کرم بریزه حیح
خببب، باااشههه
فکر کردی تنها نمیشیم؟؟
😅
ساسکه خجالتی باشه؟؟
خ*اک بر سرششششششش
حیح
باشه به ساسکه اس ام اس میدم که زودتر یه اقدامی بکنه خخخخ
یسسسسسس
به این زودی ها تمومش نکنی هااااااااااااااااااااااااااااااااا😅
حیح ببینیم چی میشه
:))))
دستیار نویسنده در حال تقلب برای زیاد شدن کامنت ها میباشد؟
نوچ نوچ نوچ
از کجا فهمیدی باهوششش؟
حیح از این خبرا نیس آبجی
تقلب در ملا عام؟ هه
وقتی خواننده قدرمونو نمیدونه......
بزار کاربرا ازت راضی باشننن😂
دارم تقلب میکنم کاربرا دعام کننن 😂