
دهمین پارت داستانم
*ساکورا* هنوز به حرف هیناتا فکر میکردم. حتما دچار سو تفاهم شده بود. تلفنم زنگ خورد. جواب دادم ناروتو از پشت خط گفت:«ساکورا!امروز ساعت 5 بیا پارک مرکزی، برای تحقیق شیمی مون که کاکاشی گروه مون کرده بود...تحقیقاتت رو هم بیار.» تایید کردم و به سمت خانه روانه شدم
ساعت پنج لباس بلندی پوشیدم و به پارک رفتم... ناروتو و ساسکه رسیده بودند. ساسکه خیلی سریع تحقیقاتش را بهمان داد و خواست برود که گوشی لباسش را کشیدم:« هیچ جا نمیری!، باید کار رو گروهی تموم کنیم!»
بعد چند ساعت، تقریبا کارمان تمام شده بود که سر و کله کاکاشی پیدا شد... به سمتش رفتیم:« سلام کاکاشی سنسه» برایمان دست تکان داد و گفت:«اومده بودم پیکنیک شما هم میخواین شرکت کنین؟» با ذوق سر تکان دادم. ساسکه پوفی کشید:« من میرم» کاکاشی گفت:« هی ساسکه بمون... یه روز هزار روز نمیشه که» هر چهارتایمان نشستیم او نوشیدنی ای درآورد و برایمان ریخت. پرسیدم:« این چیه؟» گفت:« فقط لیموناده» ولی بوی عجیبی داشت...
من و ناروتو آن را سر کشیدیم ولی ساسکه کنی آن را بویید و بعد نوشیدش
(*از زبان راوی*) ساکورا گونه هایش قرمز شدند و با حالتی مست گفت:« تو دلمو شکوندی...چرا نمیتونم فراموشت کنم...» و بی حال روی زمین افتاد. ناروتو هم با همین وضع شروع به هذیان گفتن کرد. ساسکه سر کاکاشی فریاد زد:«چی به خوردمون دادی؟» ولی بعد خودش هم گونه اش داغ کرد و به ساکورا که خوابیده بود خیره شد. دستش را روی گونه ساکورا گذاشت و بعد آهسته ب.و.س.ه ای روی ...ل...ب... او کاشت... خودش نمی فهمید دارد چه کار میکند. زمزمه کرد:« کی میخوای بفهمی که د.و.س.ت.ت دارم...
و بعد کنار او به خواب رفت... کاکاشی به چهره معصوم آنها خیره شد:«امممم پس معجون حقیقت کار خودش رو کرد» آرام خندید و به درختی تکیه داد
ساکورا * از خواب بیدار شدم چرا خوابیده بودم؟ چشمانم را که باز کردم از شدت وحشت دستانم یخ زده بود و گفتم :« سا. سا. سا. ساسکه؟! » ساسکه * با صدایی که میگفت :« سا. سا. سا. ساسکه؟! » چشمانم را باز کردم ناگهان ساکورا را دیدم که در نزدیکی من دراز کشیده به سرعت بلند شدم و گفتم :« ساکورا ما چرا اینجاییم؟ » و ساکورا گفت :« ساسکه من میخواستم این سوالو ازت بپرسم ما چرا اینجاییم و اینشکلی دراز کشیدیم؟ » ناروتو در خواب حرف میزد او را بیدار کردم و موضوع را برایش توضیح دادم
ناروتو سرش را خاراند:« معلوم نیست کاکاشی چی به خوردمون داده...» ناگهان نگاهش به ساعت افتاد:« ولی ساعت 9 شبههههه باید برگردم خونه!!!!» این را گفت و خداحافظی کرد و دوید و رفت... وسایلم را جمع کردم:« خوب شد پروژه رو تموم کردیم» کیفم رو روی دوشم انداختم:« خداحافظ...ساسکه... فردا میبینمت»
*ساسکه* حس میکردم کمی معذب ام... وقتی ساکورا رفت، نگران بودم نکند این وقت شب برایش مشکلی پیش بیاید... کوچه ها خلوت بودند و خطرناک. برای همین دنبالش رفتم. او متوجه من نبود و زیر لب اهنگی را زمزمه میکرد... به طرز عجیبی صدایش بهم آرامش میداد...
بعد چند ثانیه، صدای پای چند نفر را شنیدم که به ساکورا نزدیک میشدند...چهار مرد هیکلی او را دور گرفتند، از فاصله دور حرف هایشان را نمی شنیدم ولی از دیدن این صحنه که به ساکورا نزدیک می شوند، خون جلوی چشمانم را گرفت.
*ساکورا* وحشت کرده بودم:« با من چیکار دارین....» فریاد زدم و کمک خواستم... یکی از مرد ها گفت:« فعلا بات کار داریم خوشگل خانوم» ناگهان صدایش فریادی آمد و چیزی به پشت مر برخورد کرد و او بیهوش روی زمین افتاد و پشتش ساسکه، در حالی که چوبی کلفت درون دستانش بود، نمایان شد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلییی باحاله
بیشتر باید ادامه ش بدییییی🥺
همین امشببب پاارتتت 11 رووو منتتشررر مییکنییی😑
خییلییی رمانتیک شدهههه
کاش ساکورا میفهمید که ساسکه اونو.........
یه ....... هم بزار ولی هر دوشون هوشیار باشن و ساکورا بفهمه هااااا.
حالا کاکاشی چرا این کارو کرد؟؟
معجون حقیقت دیگه چه کوفتیه؟؟
ولی باید دست کاکاشی رو بوسید
کاکاشی شاید بهش بگه🙄🙄🙄 شاید من نمد
آرههه میزارم حتما
بنظرتون ساسکه یه دفعه .....
یا قبلش اعتراف کنه؟
پارت 11 رو پست کردم باید تایید شع
قبلش اعتراف کنه
پارت 14 منتشر گردید
با نام و یاد خدا شروع میکنیمممم
باح باح
کاش اخرش ساسکه به ساکورا بگه که دوستش داره😍
ببینیم نویسنده اگه کرم نریزه....
بی نهایت ولی این جوابم غیر منطقیه پس تا هر جا که خودت دوست داری
حیح اوکی😂😍
پارت 14 هم منتشر شددد