پارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند.
ناظر عزیز،لطفا اگه ایرادی بود کل داستان رو رد نکن،متن اسلایدی که ایراد داره رو بگو،درستش کنم💚
تق تق قطار برایش عجیب بود. قبلا سوار قطار نشده بود. و حتی وقتی که به هاگوارتز آمد،درواقع بیهوش بود و چیزی یادش نمی آمد. تابستانش مشخص بود که کسل کننده میگذشت. ولی راه آسانی برای چنج کردن پول ماگلی،به پول دنیای جادوگری را پیدا کرده بود. فقط باید به بانکی که در کوچه دیاگون بود،میرفت که خوشبختانه رفتن به کوچه دیاگون برای او آسان بود. اگر میتوانست تابستان را در کافه خاله گابریلا کار کند..... او در همین فکر ها بود که ندانست کی خوابش برد. با صدای اینکه به ایستگاه نزدیک میشویم،از خواب بلند شد و لباس هایش را عوض کرد. مدتی بعد چمدانش را برداشت و از قطار پیاده شد. طبق چیز هایی که سیریوس به او برای گذشت از دریچه گفته بود از دریچه گذشت. خاله گابریلا در ایستگاه منتظر او بود. وقتی او را دید به سمتش آند:《سلام. دنیز》 او هنوز درگیر هاگوارتز بود. جوابش را داد. آنها راهی شدند. خاله گابریلا گفت:《از اینکه به خونه برمیگردی خوشحالی؟》 دنیز جوابش را نداد《تابستون میتونم تو کافه کار کنم؟》 《تو کافه کار کنی؟برای چی؟》 《خوب،مشخصه،برای مدرسه نیاز میشه》 《کار؟》 《حقوق!》 《که اینطور. منم فکر کردم آدم شدی داری حرف درست حسابی میزنی!خوب،چیا یاد گرفتی؟》 او اخلاق خاله گابریلا را میشناخت. از هر فرصتی برای چیز های مسخره استفاده میکرد. اگر مهارت های او را میدانست،قطعا از دنیز،به عنوان یک وسیله استفاده میکرد. پس دروغ گفت:《چیزای جالبی نبود. بیشتر تاریخ و تعوری و این مزخرفات》 《واقعا؟پس چرا میخوای برگردی؟》 《راستش،اونجا دوسم دارن》 خاله گابریلا هر هر خندید《آخی!بیچاره!منم جای تو بودم این کار رو میکردم. آخه میدونی،اگه اونجا دوست دارن برو،چون اینجا کسی تورو نمیخواد.راستی،کسی رو کشتی؟آخه تو دردسر داری همیشه》 《نه.》 《اگه بیشتر تاریخ و تعوری یادتون میدن،اون بابات چطوری اون همه کار رو کرده؟》 《من چیزی راجع به بابام نمیدونم. و اصلا نمیدونم کدوم کارا. مگه اون مامانمو ترک نکرد》 《اون،جمعا یه ماه با ما بود. حتی باهامون حرفم نمیزد ولی من واقعا مطمئن بودم اون مامانت رو افسون کرده》 کتاب های دنیز از دستش افتادند《افسون؟ یعنی یه جورایی بهش یه معجون داد؟به مامانممعجون عشق داده؟اگه اینطوریه که من بدبخت میشم! من نمیتونم عشق رو تجربه کنم. ولی من عاشق هاگوارتزم عاشق تانکس و ریموس و سوروس و سیریوس و دامبل...》 《عشق؟معجون؟این مزخرفات چیه؟کدوم عشقی؟اون پول داشت!خیلی خیلی زیاد پول داشت. واسه همین با اون قیافش راضی شدم خواهرم باهاش ازدواج کنه!》 《درموردش بهم بگو!من هیچ چی ازش ندارم》 《اسمش گرلت بود!》 《قطعا اسم پدر یا پدربزرگش روشه》 《از کجا میدونی؟》 《آخه گرلت گریندل والد اسم پدربزرگ یا هم جد منه》《خوب،اون چه جور آدمی بود؟مثل خودت اضافی و بدرد نخور بود؟》 《نمیدونم. تو کتابخونه راجع بهش چیز زیادی نبود. اگه هم بود،یه جورایی،گیر من نیومد. بلخره دامبلدور مرد قدرتمندیه. شاید نمیخواد راجع بهش چیزی بدونم》 《دامبلدور؟اون کیه؟》 《ولش کن.از فردا تو کافه کار میکنم دیگه،مگه نه؟》 《باشه!حداقل به یه دردی بخور!دختره بیچشم رو! آدم شده داره منو میپیچونه》 دنیز بیتوجه وارد کافه،سپس طبقه بالا و اتاقی که به ظاهر متعلق به او بود شد. ولی آنجا نه اتاقش بود،و نه خانه اش. او خانه اش را رها کرده بود.....
خاله گابریلا خیلی رک و بیتوجه به اینکه آن دختر احساسات دارد،به او توهین میکرد. در جمع فقط اینها را میدانست که پدرش یک مرد ثروتمند بود که خیلی شبیهش است. جادوگر بود و با مادرش ازدواج کرده بود و یکماه بعد آنها را ترک کرده بود. او نمیدانست پدرش قانون خود که وجود نداشتن دروگه ها هست را زیر پا گذاشته. نمیدانسته برای ادامه نسلش آن ازدواج که از نظرش فقط یک فاجعه بود کرده. حتی نمیدانست پدرش زنده است.... او فقط این را میدانست آن کافه،با پول پدرش به نام خاله گابریلا زده شده. و میدانست که باید هرچه زودتر ظرفها را میشست و برای فرزندان ریموس و تانکس هدیه میگرفت. زیرا جغدی برای او آمده بود که حتما به دنیا آمدن فرزندانشان بیاید. او به هارلی هشدار داد. و هارلی که به یک میمون تبدیل شده بود و به او در شستن ظرف ها کمک میکرد،تبدیل به جغد شد. خاله گابریلا باز غر زد:《اون جغد پرواز نمیکنه؟چرا همیشه پیشته؟ اصلا چرا ازت انقدر حرف شنوی داره؟》《من باید برم بیرون》 《هیچ وقتم که جواب منو نمیدی! هر روز بیرون بیرون ییرون! یه روز میره به مار های حیوانات فروشی زل میزنه،یه روز....》 خاله گابریلا سکوت کرد. سپس پرسید《امروز کجا میری؟》 《استاد هام دارم بچه دار میشن. دعوتم کردن بیمارستان. باید برای بچه هاشون هدیه بخرم》 《استاد؟مگه چندتاشون همزمان بچه دار میشن؟》 《ازدواج کردن. جفتشون باهم بچه دار میشن》 《از کی دانش آموزا به مراسمای استاداشون میرن؟》 دنیز خسته شد: 《اونا بهم احترام میزارن. گیر نده. نامه فرستادن. اگه نرم هم تو دلم میمونه هم نگران میشم》 در یک ماهی که آنجا کار کرده بود،حقوقی داشت پس به بازار رفت.
بلخره وقتش رسیده بود. او برای هرکدام از بچه ها یک عروسک یا اسباب بازی خریده بود. اصتلاح دل تو دلش نبود،اکنون حال او را توصیف میکرد. لباس هایش را پوشید و کوله پشتیاش را برداشت. با توجه به آدرس،اینبار به ایستگاه نه سه چهارم نرفت. بلکه چون به بیمارستان میرفت،به ایستگاه هفت و پنج ششم رفت. قطار بعد از حدود یکساعت ایستاد و او پیاده شد. باورش نمیشد که دنیای جادوگری انقدر گسترده است! افراد با ماشین ها،قالیچه ها و جارو های پرنده در آسمان پرواز میکردند. هرکس از دردی ناله میکرد! یکی حلزون بالا میآورد،یکی رنگش بنفش و زرد میشد!یکی استخوان هایش از بیخ نابود شده بود!و برخی هم مثل تانکس،در اتاق زایمان بودند. دنیز کمی دیر کرده بود. حدود چند ساعت. با ذوق وارد اتاق ملاقات شد و با دیدن پروفسور لوپین که دوزانو زمین افتاده و هق هق میکند کل ذوقش نابود شد.... او صورتش را پوشانده بود و سیریوس مدام به او هشدار میداد.... تانکس در تلاش آرام کردن یکی از پسر هایش بود و دیگری در آغوش هرماینی گرنجر،و دخترش در آغوش لونا بود! ولی دخترشان اصلا آرام و قرار نداشت. دنیز با سکوت به همه خیره بود! سیریوس گفت: 《ریموس!حداقل بغلش کن!لون دخترته!پاره وجودته!》 《خفه شو!خفه شو!خفه شو!》 فلوروس،یا همان فلور که دختر پروفسور لوپین بود با اینکه هنوز حتی یک روز نشده بود کا به دنیا آمده از بغل لونا که ایستاده بود خود را به سمت ریموس پرت کرد و تا میخواست بیوفتد،سوروس او را در هوا گرفت:《این چه وضع بچه نگه داشتنه لاوگود؟ بچه رو اینجوری نگه میدارن؟》سپس فلور را به سینه خود چسباند و با دست دیگرش روی او را پوشاند:《ریموس این بچه داره خودشو پرت میکنه بغل تو!غریزه پدر و دختریش هست،بس میکنی؟》 سیریوس گفت:《تو نظر نده》 تانکس که اولین نفر متوجه ونیز بود گفت:《دنیز،اومدی؟》 《چی....چی شده؟》 پروفسور لوپین با داد دلخراشی گفت: 《بزرگترین ترسم سرم اومد!چی میخواستی بشه؟! خداااا چرا اینجوری میکنی با من؟ مگه چه گناهی دارم؟》 تانکس کلافه گفت:《سوروس فلور رو بده من》 سوروس گفت:《مگه تد رو نگه نداشتی تانکس! دو دیقه وایسا نگه داشتم دیگه》 《میگم یعنی زحمتت نشه》 《زحمت نیست!یکی باید شوهرت رو جمع کنه!بلک به یه دردی بخور دیگه》 《تو نظر نده،یبار گفتم! ریموس!حداقل سالمه!》 دنیز عصبی شد《چرا جوری رفتار میکنی که انگار بچه مشکلی داره؟ یا معلوله؟یا سالم نیست! خودتون پروفسور چیا کشیدین از گرگینه بودنتون؟میخواین دخترتونم ترد بشه؟اولین کس به دست پدرش!؟؟؟》 ریموس که انگار به خودس آمده بود بلند شد:《را...راست می...گی!اون،یعنی من....باید پشتش باشم!》 او فلور را به آغوش کشید. رنگ موها و جشمان فلو عین خود ریموس بود. او روی صندلی نشست و تلاش کرد فلور را بخواباند. و همراه فلور،خود نیز به خواب عمیقی رفت!
+واقعا؟ _آره. +اولین واکنشش چی بود؟ _وقتی وقت عمل تموم شد از اتاق اومد بیرون. همراه تانکس بود. بعد مستقیم رفت پذیرش و وضیعت بچه ها و تانکس رو پرسید. وقتی از سالمیشون مطمئن شد، گرگینه بودن یا نبودنشون رو پرسید و گفتن تدروس و آلکوس، یا همون تد و آلک توانایی های دگرگونی دارن،عین تانکس. ولی فلوروس یا همون فلور گرگینست. از همون موقع داره گریه میکنه. بچه ها هم که انگار نه انگار تازه متولد شدن،مثل بچه های دو سه ماهه هستن. چشم باز کردن،با صدای بلند کریه میکنن،فلور رو هم که دیدی،میپرید بغل لوپین. +هرماینی این مرد داره نقش بازی میکنه،تنهاش بزاریم باز ماتم میگیره! _دیگه کاریه که شده!تو تابستونت چطوری گذشت؟+تو کافه خالم کار کردم،فکر کنم تو بدونی کافه چیه،درسته؟_من ماگل زادم دنیز،معلومه که میدونم +و خوب حالا میخوام برم بانک و پولام رو چنج کنم. برای ترم. _حتما یه روز قبل خرید هارلی رو بفرست بیاد پیشم،خبر بده باهم بریم واست خرید کنیم. +زحمت نمیدم. خودم میتونم.》 هرماینی به شوخی گفت:《خفه شو بابا!زحمت زحمت زحمت!درضمن برو اسنیپتو جم کن》 《اسنیپمو؟》 《بچه هارو نمیده به تانکس》 《بدبخت حسرت به دل مونده انگار!یکی رو پیدا کنیم اینو بگیره》 هرماینی لبخند تلخی زد:《فکر نکنم سوروس حاضر بشه شوهر کنه!》 《چرا؟ همسناش الان نوه دارن》 《مسخره!خوبه چهل و خردهای سن داره. زیر چهل و پنجه،دقیق نمیدونم. حالا هرچی!من دیرم شده. باید برم وزارت خونه. فعلا خدافظ》 《خدانگهدار. ممنون توضیح دادی》 هرماینی با دنیز دست داد،سپس آنجا را با دو ترک کرد. خبری از هری پاتر یا رون ویزلی یا حتی جینی ویزلی و سدریک و بقیه نبود احتمالا بخاطر شاغل بودنشان،مشغول بودند》
او تک به تک بچه هارا به آغوش کشید،آنها را بوسید،به تانکس تبریک گفت و هدیه های کودکان را به آنها داد. لوپین غرق خواب بود و سوروس مدام با فلور مشغول بود. او با او هم سلام و علیک کرد:《سلام پروفسور》 《سلام》 بی مقدمه گفت:《بچه هارو خیلی دوست دارین؟》 《نه هر بچهای، نوزاد هارو دوست دارم》 《خودتون ازدواج نمیکنین؟》 سوروس بیتفاوت درحالی که چغچغه فلور را تکان میداد گفت:《یبار گفتم،بازم میگم. حدت رو نگه دار》 《چشم پروفسور. هرجور دوست داری.》 او بعد از خداحافظی با همه آنجا را ترک کرد و سوار قطار برگشت شد و برگشت. واقعا این تابستان اگر تمام میشد،او میتوانست به خانه یا همان هاگوارتز برگردد
فوق العاده بودد.... سر سیریوس جر خوردم تو این وضعیت بغرنج عین ماست نگاشون میکنه داداش مطمئنی این سیریوس بلکه؟؟!!
بیست پارت اول کشکه آقا زیاد توجه نکن😅
خوب فقط چون کامنتا رو اونجوری کردید که میخواستم مخصوصا کلارا و آیلین،یه اسپویلی کنم،در سال تحصیلی جدید،سیریوس به سال بالایی ها(سال چهارم و بعد) دفاع در برابر جادوی سیاه یاد میده،اما هم قراره در بخش بیمارستان هاگوارتز استخدام میشه و سیریوس روش کراش میزنه،البته با یازده سال اختلاف سنی قول نمیدم اما هم عاشقش بشه😁
و اینکه،شاهد هو*ل بازی های شدید سیریوس خواهیم بود😊جوری که زیر هر پارت میگیم کلارا بیا پدرخواندت رو جمع کن
کلارا دندون رو جیگر بزار،دنیا نیومدی هنوز😒😂😂
کارکتری که من میخوام بسازم با کارکتری که تو در ذهنت داری زمین تا آسمون فرق داره
سوتی ندادم،از قصد گفتم😊
خیلی قشنگ بود🥲🤍
عالیییییی❤❤❤❤
ممنون