از بس منتشر نکردین حذف کردم دوباره منتشر میکنم.چارت جدید داستان پاترهدیمون با نام مبهم نمردند تا آرزوی مرگ کنند
با دیدن شخص روبهرویش در مقابل یک آینه کمی تعجب کرد. پروفسور اسنیپ چرا باید جلوی یک آینه ایستاده و گریه میکرد؟ آن هم زمانی که فقط چند دقیقه به آغاز سال جدید مانده بود؟ کمی نزدیک تر شد. اینکه ممکن هست امتیاز زیادی به دلیل بیرون بودنش در این ساعت از دست بدهد،هیچ اهمیتی برایش نداشت. نصف امتیاز های اسلایترین را به تنهایی کسب کرده بود،پس لزومی نداشت از،از دست دادن امتیاز نگران باشد. اسنیپ یا همان سوروس حتی متوجه او نبود. دو زانو زمین افتاده بود و موهای پریشانش اطرافش را فرا گرفته بودند.... او جلوی،یک آینه بینظیر و باشکوه با قابی پرنقش و نگار و تزیین شده که تا سقف کشیده شده بود و روی پایه های پنجه دار قرار داشت،بود. بالای آینه حکاکی شده بود:《من چهره تو را نشان نمیدهم،بلکه تمایلات قلبیات را به نمایش میگذارم》دنیز که فقط میخواست دلیل هق هق سوروس را بداند،با خجالت و آرام لب زد:پروفسور؟》سوروس برگشت و با دیدن دنیز،با خشم به او خیره شد. از شدت خشم رگ های پیشانیاش دیده میشدند. و معلوم نبود سفیدی چشمانش که به خون نشسته بودند از شدت گریه است یا خشم،ولی انگار نگاه با عصبانیت،نمیتوانست آتش درونیاش که حالا از شدت عصبانیت شعله ور شده بود را خاموش کند! به سمت دنیز رفت و یقه لباسش را گرفت و با داد گفت:اینجا چه غلطی میکنی؟》 دنیز که حالا ترسش با غمش یکی شده بود بیشتر لرزید و بغضش ترکید. ناگهان چشمان خشمناک سوروس،متعجب،سپس دلسوز شد.... یقه دنیز را ول کرد و تقریبا او را به خاطر فاصله داشتن،هل داد:گفتم اینجا چه غلطی میکنی،ممتاز؟(اشاره به شاگرد ممتاز بودنش در مدرسه) او که حالا بیش از پیش هق میزد با صدای لرزان پاسخ داد:داشتم،فرار میکردم،داشتم،از تنهاییم فرار میکردم. حق دارین هرچقدر بخواین،امتیاز کم کنین،ولی،الان منو مجبور نکنین به اون،برج برگردم. مجبورم نکنین چون نمیتونم.... سوروس که انگار دل مانند سنگش به رحم آمده بود گفت:بیا اینجا!》 او قدمی جلو رفت و مقابل آن آیینه ایستاد. سوروس گفت:اسم این آینه،آینه نفاق انگیزه! بهت بزرگترین و عمیق ترین آرزوی قلبیت رو نشون میده،شاید دیدنش،کمی حالت رو جا بیاره!》 او مقابل آینه ایستاد،ولی چیزی نمیدید. حتی خودش را! گفت:ولی،من،چیزی نمیبینم،حتی خودم رو! سوروس با خونسردی گفت:خوب،شاید چون،هنوز آرزوی بزرگ و قلبی کاملی نداری....》 دنیز گفت:شما چی پروفسور؟فکر کنم،بزرگترین آرزوت،بزرگترین حسرتت هست که مثل ابر بهار داری گریه میکنی،مگه نه!》 اسنیپ که معلوم بود نه میتواند به تندی به او بگوید به او هیچ ربطی ندارد،و نه میتواند حقیقتی که در آینه میبیند را برای او بازگو کند گفت:من،من میبینم که تمام دانش آموزان مدرسه رو مسموم کردم و سرتاسر بدن همشون تاول شده!》 دنیز پوزخندی زد:خوب مثل بچه آدم بگو نمیخوام بزرگترین حسرتم رو بهت بگم،این بهانه ها چیه آخه؟! چیز بهتری پیدا نکردی تحویل من بدی؟
اسنیپ دوباره جلوی آیینه نشست و گفت:امتیازی ازت کم نمیکنم،و وانمود میکنم ندیدمت. چون خودمم طعم تنهایی،اونم تو کریسمس را چشیدم!》 سپس با بغض ادامه داد:ولی برو! میخوام با بزرگترین آرزوم،یا به قول خودت بزرگترین حسرتم تنها باشم!》 دنیز کنار او نشست و گفت:ولی من اینجوری تنهات نمیزارم،پروفسور! یهو دیدی غش کردی،فردا دانش آموزا میبیننت،بده واست! گریه هات که تموم شد،بعد میبرمت اتاقت،بعدش تنهات میزارم.》 سوروس نگاهی به چشمان به خون نشسته دنیز کرد. معلوم نبود در چشمان سیاه و تاریکش چه میگذشت،یا در چشمان به خون نشسته دنیز چه میدید،ولی انگار،میخواست او را از آن تنهایی دربیاورد. شاید در چشم های دنیز،دختری که زور میزد شاد باشد،ولی حالا غمش او را در بر گرفته بود میدید! شاید دختری را میدید که الیرغم شاگرد ممتاز بودنش،کسی دوستش ندارد! شاید،هم تنهایی آن دختر،اسلایترینی بودنش،دعوا هایش با یک گریفیندوری احمق ولی قلدر و همه چیزش،او را یاد خودش میانداخت! شاید در چشم آن دختر،خودش را میدید! شاید هم آن دختر را که هیچ شباهتی به او نداشت،مانند فرزندی که هرگز نداشته میدید... شاید هم،او را فقط یک دانش آنوز که دلش به حال او سوخته بود،و حالا میخواست جبران کند میدید! هیچ کسی نمیداند که او در چشمان عجیب دنیز چه میدید. دستش را بالا برد و با لبخندی که تا به حال افراد کمی آن را دیده بودند،گفت:بیا اینجا ممتاز،آدم نباید سال جدیدش...》 با بغضی که خیلی سعی در پنهان کردنش داشت ادامه داد:رو،اینطوری شروع کنه.آدم باید پیش کسایی که دوسشون داره،یا دوسش دارن باشه》 دنیز که فقط کسی را میخواست که تنهاییاش را با او شریک شود،در آغوش سوروس بیش از پیش اشک ریخت! با اینکه دنیز نمیدید، ولی انگار اسوروس هم داشت اشک میریخت..... کسی چه میداند، شاید آنها تنهاییشان را قسمت کرده بودند. به قول معروف،شادی هرقدر که بیشتر تقسیم شود،بیشتر میشود،ولی غم هرقدر که بیشتر تقسیم شود،کمتر میشود.... صدای ساعت بیرون مدرسه بلند شد! عقربه هایش ساعت دوازد را رد کرده بودند و حالا،سال جدید،آغاز شده بود....
چشمانش را باز کرد....در محیط آشنا ولی غریبی بود. پلک زد! در خوابگاه دختر ها،در برج اسلایترین بود. روی تخت نشست و سعی کرد اتفاقات دیشب را به یاد بیاورد. فقط تا آنجا که در آغوش شاید فقط از روی ترحم،و شاید هم پدرانه سوروس اشک میریخت را به یاد آورد. بلند شد و بعد از تعویض لباس،از پله ها پایین رفت. و وقتی پسران اسلایترینی را که گرد درخت بودند دید،با صدای کم،ولی محکمی سلامی خشک کرد. آنها هم با بی میلی جوابش را دادند. او تا خواست به سمت بیرون خوابگاه برود،یکی از آنها گفت:با وجود اینهنه هدیه،میخوای بری؟بازشون نمیکنی؟》 او با تعجب برگشت:منم هدیه دارم؟ آنها از کنار درخت کنار رفتند و او کلی هدیه را دید که اسمش روی آنها نوشته شده بود.... با ذوق به سمت هدیه ها رفت. و اولی را باز کرد،یک چاقوی همه کاره بود! (این چاقو می تواند هر قفل و گره ای را باز کند.) او یاداشت داخل آن را خواند:《کریسمس مبارک دوست من.سیریوس بلک!》او با ذوق جعبه بعدی را باز کرد،و یک پر تند نویس دید. او دیگر مجبور نبود که کل کلاس را نت برداری کند،زیرا یک پر تند نویس داشت. یاداشت داخل جعبه را خواند:کریسمس مبارک دوست من!دراکو مالفوی. جعبه بعدی را باز کرد. و یک گوش توسعه پذیر داخلش دید (فرد و جرج این دستگاه استراق سمع را اختراع کردند. این گوش ها شبیه نخ های کرمی رنگ می باشند. یه سر این نخ را وارد گوش می کنید و سر دیگر را با استفاده از فرمان " برو " به مکانی که مکالمه در حال انجام شدن هست می فرستید. با استفاده از این گوش های توسعه پذیر می توان گفتگو هایی که در مکان دوری انجام می شود را گوش کرد.) یاداشت را خواند:وقتی همسنت بودم،خیلی شر بودم. و برای خودم همچین چیزی رو میخواستم،ازش هرجور که میخوای استفاده کن. ریموس لوپین و تانکس! جعبه بعدی را باز کرد و باز کرد و باز کرد. از طرف همه هدیه های مختلفی داشت. از ماکت زنده منظومه شمس که تمامی سیاره ها عین خود سیاره های واقعی بودند،و حتی تک به تک قمر های مشتری نیز روی آن بود،تا کتاب های مختلف و... در آخر،آخرین جعبه را باز کرد. درون آن انواع مختلف معجون ها بود. از معجون شانس گرفته،تا معجون حقیقت و حتی چهل گیاه و....!ولی روی آن فقط یک یاداشت بدون اسم بود:کریسمس مبارک،ممتاز》 او خوب فهمیده بود این هدیه از جانب چه کسی هست. به خط آن توجه بیشتری کرد و فورا به سمت خوابگاه رفت.... دقیقا همان دست خطی بود که برایش کتاب های سال اول را داده بود.... تمامی هدیه هایش را درون خوابگاه دختر ها برد،و با نظم همه را در جاهای مختلف چید. و کتاب ورد های جادویی مناسب نوجوانان که از طرف هریپاتر هدیه گرفته بود را برداشت و درحالی که آن را میخواند،به سالن غذا خوری رفت....
ناظر میدونی چند وقته تو برسیه؟از بس منتشر نشد از اول حذف کردم نوشتم. لطفا زود منتشر کن.نتیجه جالش. درضمن نظر دادن یادتون نره
3 سوروس
عالی اصلا شانسو ببین. 🖤🖤🖤
سیریوس!چطور ممکنه اون با دخترش از./.دواج کنهههههه؟
راستی اون چا./.قوی همه کاره رو سیریوس تو کتاب محفل ققنوس(شایدم جام آتش) به هری داده بود🤡
یکی هم به دنیز داده دیگه
کدوم دختر؟🤨🤨
منم دختر سیریوسم😔✅
آها😂
سلام خوبی؟منم دختر سوروسم. البته دختر خوندشم
خوشبختم
کاشکی منم اسلیترینی بودم و سوروس بهم میگفت ممتاز😔✅
پارت جدیدددد
نیازمند به پارت بعد...
من منتشر کردم،ناظرا باید منتشر کنن
بلخرهههههههههههههههه
ناظر اعلام حضور کن جون جدت